شــاراد

هرکس داستان نمی خواند، وارد نشود.

قبرستان خاطره ها
نویسنده : شـاراد - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
 

-  ناتالی کیمبِر. 12B4926

متصدی سرش توی کامپیوتر بود و با صدای بلند تایپ میکرد:

-  نا ... تا ... لی ... کیم ... بِر. 12B4926 . یه نیم ساعتی طول میکشه تا تائیدیه مدارک و مجوز پزشکتون از کمیته مرکزی بیاد. میتونین تو حیاط منتظر باشین یا تشریف ببرین کافی شاپ انتهای سالن.

...

ناتالی همانطور که نسکافه اش را هم میزد، به کیسه لوازمش خیره شده بود. حالش خوب نبود. کنارش، پیرزنی نشسته بود و با لبخند به او نگاه می کرد.

-  استرس داری دخترم؟ بار اولته؟

-  بله... راستش نمی دونم کار درستی دارم میکنم یا نه ...

-  یه چیزی بهت بگم! همه احساس تورو دارن. ولی بهترین کار اینه که دیگه به تصمیمت شک نکنی. حتما قبلش حسابی فکرهات رو کردی که الان اینجایی! پس احتمال زیاد تصمیمت درسته.

-  شما بار چندمه که میاین اینجا؟

-   بار پنجم. راستش من زندگی خوبی نداشتم. خیلی چیزها بوده که خاطره‌ اش اذیتم می کرده، که خوشبختانه الان دیگه خیلی هاش رو یادم نیست! الان فقط میدونم که قبلا ازدواج کرده بودم. ولی حتی یادم نیست شوهرم کی بوده، کجاست، ازش بچه داشته ام یا نه ... میتونم بپرسم تو برای چی اومدی؟

-   راستش سه ساله همسرم غیب شده. هیچ خبری ازش ندارم. حتی نمیدونم زنده ست یا مرده. از شماره شناساییش هم هیچ استفاده ای نشده که بتونم ردش رو بگیرم... الان میخوام با یکی از همکارام باشم، ولی همه اش عذاب وجدان دارم. فکرش از سرم بیرون نمیره! میخوام ...

بلندگو سالن اعلام کرد "ناتالی کیمبر، واحد پذیرش"

...

-  من ناتالی کیمبر هستم.

-  خانم کیمبر! تائیدیه مدارک و مجوز پزشکتون اومد. میتونید وسایل رو به قسمت قبرستان تحویل بدین. توی قبرستان یه صندوق به اسم خودتون هست که عکستون هم روش حک شده. وسایل رو توی صندوق بگذارید. توجه داشته باشید که بعد از تحویل وسائل، به هیچ وجه به اونها دسترسی نخواهید داشت. وسایل هم بعد از چند سال نابود میشن. نگهبان راهنماییتون میکنه که پیداش کنید. رمز صندوق هست 1234NK. یادتون می‌مونه یا براتون بنویسم؟

کار سختی نبود که متوجه شود Nو K اول اسم و فامیل خودش است.

-   نه ممنون. یادم می‌مونه. بعد که وسایل رو تحویل دادم باید چکار کنم؟

-   بعدش، نگهبان به قسمت پاکسازی راهنمایی تون میکنه. اونجا شما رو به دستگاه مرکزی وصل می کنن، حافظه‌تون رو توی محدوده زمانی که دکتر مجوز داده بررسی می‌کنن و هر ردی از اون خاطره خاص رو از بین می برن. فکر کنم لازم نباشه یادآوری کنم که دسترسی به اون خاطره بعد از پاکسازی کلا غیرممکن میشه.

-  بله، متوجه هستم. الان کجا باید بروم؟

...

نگهبان، درب راهروی قبرستان را باز کرد:

-  راهرو رو مستقیم برید جلو. سمت راستتون روی در هر اتاق، حروف الفبا حک شده. توی اتاق K می‌تونین صندوق خودتون رو پیدا کنین.

ناتالی مطمئن بود که نگهبان وظیفه داره تا جلوی صندوق راهنماییش کنه، ولی الان خودش هم ترجیح می‌داد که تنها باشه. راه افتاد. با خودش گفت"خوب شد فامیلم مثلا با W شروع نمی‌شه که مجبور بشم تا آخر راهرو برم!"

...

عکس نامزدی، حلقه ازدواج، یک پاکت پر از عکسهای مسافرتهای مختلفشان، یک جفت گوشواره که سوغات برایش خریده بود. شیشه عطر نصفه ... ناتالی همانطور که بی صدا گریه می‌کرد، وسایل تو کیسه اش را یکی یکی توی صندوق قبرستان خاطره ها ریخت. کارش که تمام شد درب صندوق را بست، لحظه ای به آن خیره ماند و به آرامی از اتاق بیرون آمد.

توی راهرو از جلوی اتاق L که رد می‌شد،چیزی به ذهنش رسید. دوربینهای امنیتی همه جا بودند ولی بعید بود که نگهبان حواسش به دوربین ها باشد. اینطرف و آنطرف را نگاه کرد، وارد اتاق شد و شروع کرد به گشتن صندوقها.

-  لینکُلن... توماس جی لینکُلن... توماس جی لینکُلن ...

درست حدس زده بود! باورش نمی‌شد جلوی صندوق خاطرات دفن شده شوهرش ایستاده! چشمش که به عکس شوهرش که روی صندوق حک شده بوده افتاد، دوباره بغض کرد. با عجله اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد رمز صندوق را حدس بزند: 1234TL. نشد! 1234TJL. تق!

یک پاکت بیشتر توی صندوق نبود. وقتی در پاکت را باز کرد و نگاهش به عکسهای خودش افتاد، یخ کرد. حلقه نامزدی از پاکت بیرون افتاد و قل خورد و زیر قفسه ها گم شد. دیگر نمی توانست سرپا بایستد. همانجا روی زمین نشست و سرش را با دو دستش گرفت.

چند دقیقه بعد، ناتالی توی قسمت پاکسازی منتظر بود تا نوبتش بشود. دیگر تردیدی نداشت.

  

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
Potato Masher *
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
 

توماس چیزی از سرباز آلمانی سنگر روبرویی نمی دانست . مثلا نمی دانست اسمش اریک فون اشمیت است و 13 آگوست 1921 به دنیا آمده. دقیقا روز تولدخودش! یا اینکه نمی دانست او هم مثل خودش با جنازه سه تا از همسنگری هایش توی سنگر گیر افتاده. صورت او را هم ندیده بود. فقط یک لحظه دستش را دید که از سنگرش بیرون آمد و یک نارنجک دسته چوبی به سمت سنگر او پرتاب کرد.

تا نارنجک پرتاب شد، توماس توی دلش شروع کرد به شمردن:

"یک!"

نارنجک از بالای سرش پرواز کرد، به تپه خاکی بالای سنگر خورد و لابلای کیسه های شنی کنار سنگر گم شد. رنگ توماس پرید.

"دو!"

شیرجه زد به سمت کیسه های شن. دستش را از لابلای کیسه ها به زحمت رد کرد تا نارنجک را پیدا کند. دستش خیس شد. احتمالا خون یکی از همسنگری هایش کیسه های زیری را خیس کرده بود. ولی از نارنجک خبری نبود.

"سه!"

عرق پیشانی اش به گوشه چشمش غلطید و چشمش را سوزاند. دستش تا بازو لای کیسه های شن فرو رفته بود. ناخنش به یک کیسه گیر کرد و شکست.

"چهار!"

دسته چوبی نارنجک را که لمس کرد، کمی خیالش راحت شد. نارنجک را بیرون کشید و همانطور که خودش را داخل سنگر می انداخت، آنرا به سمت سنگر روبرویی پرتاب کرد. یک لحظه نگاهش با نگاه وحشتزده اریک فون اشمیت تلاقی کرد که سرش را دزدکی بالا آورده بود و با نگرانی او را نگاه می کرد.

"پنج!"

توماس مطمئن نبود نارنجک را جای خوبی پرتاب کرده یا نه. برای همین سریع تفنگش را آماده کرد که بعد از انفجار، از گرد و خاک استفاده کند و سنگر آلمانی را هدف بگیرد.  با خودش تکرار کرد "نکُشی، می کُشدت!"

"شش!"

نارنجک که دوباره داخل سنگرش افتاد تازه فهمید که چه اشتباهی کرده. باید چند ثانیه صبر می کرد و بعد نارنجک را پرتاب می کرد! تفنگ را انداخت و به سمت نارنجک خیز برداشت. سرباز آلمانی خودش را از روی سنگر بالا کشیده بود و با نگرانی او را نگاه می کرد. توماس نمی دانست که یک وجه مشترک دیگر هم با سرباز آلمانی دارد: هردویشان دلشان برای مادرشان تنگ شده بود.

"هفت!"

دسته نارنجک را توی مشتش محکم گرفت و از لای کیسه ها، سنگر روبرویی را چک کرد که یکوقت لوله تفنگی او را هدف نگرفته باشد. چیزی جز چشمهای سرباز آلمانی ندید.

"هشت!"

خونی که به کف دستش مالیده بود، دسته نارنجک را چسبناک کرده بود. با خودش فکر کرد یعنی خون کدامیک از همسنگریهایش است؟ نگاهی به دور و برش کرد. یکی از همسنگریهایش همانطور که گریه می کرد جان داده بود. رد اشک روی صورتش خشک شده بود. بدن یکی دیگرشان گوشه سنگر مچاله شده بود. بدون سر.

"نُه!"

تصمیم گرفت ایستاده نارنجک را پرتاب کند. بلند شد و نارنجک را توی دستش جابجا کرد. نگاهش به خون روی دسته نارنجک افتاد. سرباز آلمانی با چشمان وحشتزده به او نگاه می کرد. با خودش گفت "که چی؟!"

"ده!"

 ---

* انگلیسی ها به نارنجک های دسته چوبی نازیها می گفتند Potato Masher (یعنی سیب زمینی له کُن)

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
دیدار آخر
نویسنده : شـاراد - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
 

گارسن فنجانهای قهوه را به آرامی روی میز گذاشت.

پسر کمی مکث کرد تا گارسن دور شود، بعد دوباره شروع کرد به پچ پچ. دختر با بی حوصلگی فنجانش را جلو کشید. به حرفهای پسر گوش نمی کرد. انگار همه چیز برایش خسته کننده شده بود. کافی شاپ، مشتری هایش، حرفهای پسر، فنجان قهوه ای که سه سال بود همین گارسن هر هفته جلویش می‌گذاشت، میز شیشه ای، صندلی کاناپه ای، ...

گارسون همینطور که میز کناری را جمع می کرد با خودش فکر کرد امروز قیافه دختر چقدر خسته و درهم است.

پسر چیزی پرسید. دختر حواسش نبود. داشت با فنجان قهوه اش بازی میکرد. پسر آرام به فنجانش زد و دوباره سوالش را پرسید. دختر چیزی از سر بی حوصلگی گفت. پسر جوابی داد و خندید. او هم به زور لبخندی زد.

قهوه دختر که تمام شد گارسن لیوان دو تا لیوان آب خنک برد سر میزشان. دختر با سر تشکر کرد و لبخندی زد.

پسر کم کم به بی حوصلگی دختر حساس شده بود. کافی شاپ شلوغ شده بود و سروصدا آنقدر بود که حرفهایشان را نشود شنید، ولی معلوم بود که دارد دختر را سوال پیچ می کند و دختر هم از جواب طفره می رود.

تقریبا تمام میزها پر شده بودند. گارسن داشت برای میز کنار پنجره کافه گلاسه می برد که بغض دختر ترکید. پسر با اخمهای درهم فقط نگاه می کرد. گارسن مردد بود که چکار کند. آخر سر، جعبه دستمال کاغذی را خیلی آرام گذاشت لبه میز و تند برگشت پشت کانتر.

نیم ساعت بعد، حسابی که با هم بگومگو و دعوا کردند، دختر کیفش را برداشت و رفت. پسر، چند دقیقه ای نشست و بعد صورتحساب خواست. طبق معمول از انعام خبری نبود، ولی فکر گارسن هم به انعام نبود. احساس می کرد این آخرین صورتحساب است. حسی بهش می گفت این دعوا با بقیه دعواهایشان (که کم هم نبودند) فرق داشت.

کافی شاپ دوباره خلوت شده بود. گارسن، شیشه شور و دستمال را برداشت که میز را تمیز کند. وسایل روی میز را جمع کرد، شیشه میز را چندبار به سرعت اسپری زد و دستمال کشید، بعد بشقاب و فنجانها و لیوانها را برد روی کانتر گذاشت. لحظه ای مکث کرد. برگشت، لیوان دختر را برداشت و به روژلب روی لبه آن خیره شد. بعد یواشکی لیوان را برد توی کمد لوازم شخصی اش قایم کرد.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
کمی هیجان
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

امروز هم مثل هرروز بعد از اینکه با همکارانش خوش و بش می کند، پشت میز کارش می‌نشیند و کامپیوتر را روشن می‌کند، بعد ظرف نهارش را از کیفش در می‌آورد و می برد در یخچال آبدارخانه می‌گذارد. یک چایی هم برای خودش می‌ریزد که با بیسکوئیت ساقه طلایی بجای صبحانه بخورد.

دو، سه ساعت بعد، دوباره می‌رود یک چایی می‌ریزد و می‌آید پشت میز لم می دهد. همینطور که خستگی در می کند و چایی اش را جرعه جرعه می نوشد، از پشت پنجره روبرویش زل می زند به ابرها.

هوا خیلی صاف و تمیز است. قشنگترین ابرهایی که می شود این روزها در آسمان پیدا کرد، امروز دارند برای خودشان جولان می دهند. با خودش فکر می‌کند "بپر بپر روی اون ابر وسطیه چه حالی میده!"

یهو، چشمانش برق می‌زند.

زیرچشمی اینطرف و آنطرف را نگاه می کند که مطمئن شود کسی حواسش به او نیست. کفش هایش را در می‌آورد، آرام می‌رود روی میز، لبه پنجره را می‌گیرد و خودش را بالا می‌کشد. بعد هم می‌پرد روی ابر وسطی.

هوا آن بالا، کمی سردتر از پائین است. اول کمی مورمورش می‌شود و با خودش می‌گوید کاش لااقل کتش را می‌پوشید. ولی حالا که نپوشیده! پس به سردی هوا محل نمی گذارد. شروع می کند به بپر بپر.

ابر، مثل پنبه نرم است. هر بار که روی ابر می‌افتد نم مطلوبی مثل خاک پتو بلند می شود و بفهمی نفهمی خیسش می‌کند. خودش را با صورت روی ابر می‌اندازد که خیسی حسابی حالش را جا بیاورد.یک جاهایی، آن جاها که سفیدتر و سفت تر هستند، انگار بیشتر حالت فنری دارند. وقتی آن جاها می‌پرد راحت دو-سه متر به هوا پرتاب می شود. آنقدر پشتک وارو می‌زند که حسابی عرقش در می‌آید. سعی می کند خودش را هرچه بالاتر پرتاب کند. می‌رود روی بلندترین نقطه، مثل قهرمانان شیرجه دو دستش را دراز می‌کند و با یک پشتک وارو می‌پرد روی سفت ترین قسمت ابر.

یکی دو ساعت بعد، حسابی به نفس نفس افتاده. به پشت دراز می کشد، چشمهایش را می‌بندد و از ذره ذره تابش خورشید روی صورت خیسش لذت می برد. خورشید تقریبا بالای آسمان رسیده. ظهر شده و کم کم وقت برگشتن است. مخصوصا که ابر هم کم کم دارد بخار می شود و او هم از ابر شل و ول و آبکی اصلا خوشش نمی آید.

پائین را نگاه می‌کند. ساختمانها به نظرش آشنا نمی‌رسند. انگار از اداره خودشان خیلی دور شده! شانه هایش را بالا می اندازد و می‌پرد سمت اولین اداره ای که طبقه هشتمش پنجره دارد و پنجره اش هم باز است. اینطرف و آنطرف را نگاه می کند که یکوقت کسی حواسش به او نباشد. آرام از پنجره تو می رود، کفش زیر میز را می‌پوشد و می‌رود آبدارخانه که نهارش را گرم کند.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

 نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
انتقام
نویسنده : شـاراد - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
 

تام درب را آرام بست، کیفش را روی مبل گذاشت و روی صندلی اوپن آشپزخانه نشست.

-  سلام؟!

-  سلام.

-  این وقت روز؟

-  درخواست بازنشستگی دادم!

-  ااااا ...خوب... مبارک باشه. ولی چه یهو!

تام لبخند زد.

-  چیزی شده؟ با تونی حرفت شده؟

-   نه، با کسی حرفم نشده. هیچ مشکلی هم نیست. فقط احساس کردم کارم دیگه تموم شده. دیگه وقتش بود!

قیافه مارگریت مثل علامت سوال شده بود. شوهرش با آرامشی حرف می‌زد که تاحالا ازش سراغ نداشت! پیش‌بندش را باز کرد و روبروی تام نشست.

-  خُب؟!

-  هیچی دیگه. پرونده ای که چند سال درگیرش بودم امروز بسته شد. قبلا گفته بودم درخواست بازنشستگیم رو وقتی می‌دم که این پرونده به نتیجه برسه. امروز دیگه کلا کارم تموم شد!

-  آخه مگه تو مصاحبه نگفته بودی زندگیت متعلق به این کشوره؟ مگه نگفته بودی امنیت این کشور برات از زندگی شخصیت مهمتره و از این حرفا؟ حالا همه اینا به کنار، مگه ازت تقدیر نکردن واسه اینهمه سال فعالیتت توی CIA؟؟ مگه قرار نبود پست تونی رو بهت بِدَن؟!؟!

تام لبخند زد. مارگریت واقعا گیج شده بود.

-  پس واسه یه پرونده بوده که خودت رو بازنشست نمی‌کردی؟ حالا پرونده چی بوده؟ می‌تونی تعریف کنی یا محرمانه‌ست؟

-   نه، دیگه محرمانه نیست. اتفاقا می‌خواستم برات تعریف کنم!

-   ...

-   ماجرای یه بابایی بوده که چند سال پیش توی پرونده های مالیاتی شرکتش دست برده بود. یه بارم تو منهتن با یه بسته ماری‌جوانا گرفته بودنش که رشوه داده بوده و پرونده رو بسته بود.

-   همین؟؟

-   اینا جرم کمیه؟! البته چند تا موضوع دیگه هم داشته. به زنش خیانت می‌کرده، موقع جدا شدن هم دارائی هاش رو به نام این و اون کرده بوده که چیزی به زنش نرسه. البته زنه همون موقع شکایت کرده که طرف دادگاه رو تا الان کش داده بود.

-  اینا به شماها ربط داره؟؟ مگه این چیزا رو FBI دنبال نمی‌کنه؟

-   خُب، بالاخره منم بعد از این همه سال بلدم پرونده رو تو مسیری بندازم که می‌خوام! یه کاری کردم طرف حداقل چند سال آب خنک بخوره.

-   حالا کی بوده این یارو؟

-   آب می‌خوری؟

تام بلند شد یه لیوان آب برای خودش و یه لیوان هم برای مارگریت ریخت.

-   می خوام چند روز برم مسافرت.

-   مسافرت کاری؟

-   نه دیگه! کار تموم شد. می‌خوام برم یه جای آروم، این پرونده آخر رو جشن بگیرم.

-   بــری؟ تنها؟!

تام توی چشمای زنش خیره شد.

-   طرف اسمش روبرت موهاری بود. خوب میشناسیش. نه؟!

لیوان از دست مارگریت افتاد کف آشپزخانه. رنگش مثل گچ سفید شده بود.

-   چند روز می‌رم مسافرت، بعد میام وسایلم رو جمع می‌کنم میرم نیویورک. می‌خوام بقیه عمرم رو تو نیویورک باشم... من میرم بخوابم.

مارگریت ولو شده بود روی صندلی اوپن و هیچی نمی‌گفت.

-   راستی... قراره سه شنبه برام مراسم بگیرن. فکر کنم می‌خوان بهم مدال شجاعت بدن. تو هم دعوتی.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
آلـزایمـر
نویسنده : شـاراد - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

داستان از آنجا شروع شد که آقای ایکس یکروز مثل هر روز که از شرکت بر می گشت، دست و صورتش را شست. میوه اش را خورد، کمی دراز کشید، نیم ساعتی به غرغر های خانم ایگرگ (مادرش) گوش کرد و بعد کامپیوترش را روشن کرد که ایمیلهایش را چک کند. بعد، تا ویندوز بالا بیاید رفت و یک چایی برای خودش ریخت. ویندوز که بالا آمد یک قند توی دهانش گذاشت ولی وقتی خواست پسوردش را تایپ کند، چیزی یادش نیامد.

تعجب کرده بود. تا حالا با چنین مشکلی مواجه نشده بود. یک قلپ چایی خورد. بیشتر فکر کرد، سعی کرد تمرکز کند. یک قلپ دیگر چایی خورد، ولی هرچقدر به مغزش فشار می آورد چیزی یادش نمی آمد.

سعی کرد خونسرد باشد. حتما حجم کارهای شرکت خیلی ذهنش را درگیر کرده بود که چیزی ساده ای مثل پسورد کامپیوترش - که چند سال بود عوضش نکرده بود و هر روز هم آنرا تایپ می کرد – را یادش نمی آمد. بلند شد، در اتاق را بست تا صدای تلویزیون اذیتش نکند و رفت روی تخت دراز کشید. چند دقیقه ای به سقف خیره شد و آرام آرام پیشانی اش را مالید.

خانم ایگرگ در را که باز کرد، جا خورد. پرسید: "چیزی شده؟" "نه، چطور مگه؟" "چرا چشات رو بستی؟ چرا پیشونی ات رو می مالی؟". "همینطوری!" "همینطوری؟!! ... خیلی خب، بیا شام آماده ست"

عادت داشتند شام را دو تایی سر میز آشپزخانه بخوردند. آقای ایکس داشت با رشته های ماکارونی توی بشقابش بازی می کرد که صبر مادرش تمام شد. "تو چته امروز؟ چرا انقدر ساکتی؟" "چیزی نیست ..." "چرا شام نمی خوری؟ سیری؟!" "نه ...". "ناهار شرکت چی دادن؟" "یادم نیست ..." خانم ایگرگ چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد، بعد سرش را پائین انداخت و با غذایش مشغول شد. چند دقیقه بعد گفت "عزیزم میخوای برو زودتر بخواب. فکر کنم امروز خیلی خسته شدی!"

فردا صبح وقتی به مادرش گفت آدرس شرکت را یادش نمی آید، خانم ایگرگ فهمید که احتمالا قضیه جدی تر از خستگی و این حرفهاست. چند ساعت بعد، دکتر وقتی معاینه اش تمام شد از آقای ایکس خواست مادرش را از اتاق انتظار صدا کند. توی اتاق انتظار چهار تا خانم نشسته بودند که هرچقدر فکر کرد، یادش نیامد کدامشان را می شناسد. داشت شقیقه هایش را می مالید که خانم ایگرگ از دستشویی بیرون آمد. "چی شد؟!" "دکتر با شما کار داره!"

دکتر پیشنهاد داد توی بیمارستان بستری اش بکنند. می گفت در بیمارستان بهتر می توانند برنامه های درمانش را پیگیری کنند.

یکماه بعد، خانم ایگرگ خسته شده بود از اینکه هرروز به بیمارستان سر بزند. پسرش که او را نمی شناخت. بود و نبودنش هم که تاثیری نداشت، خبر جدیدی هم که نبود. از دکتر اجازه گرفت که بجای هرروز، مثلا هفته ای دو سه بار به بیمارستان سر بزند.

شش ماه بعد، یکروز از بیمارستان با خانم ایگرگ تماس گرفتند و گفتند دکتر می خواهد ببیندش.

دکتر توضیح داد که اگر بخواهد، می تواند پسرش را ترخیص کند. گفت می تواند پرستار بگیرد و در خانه از او نگهداری کند. گفت مراحل درمانی پسرش بطور کامل طی شده و تیم پزشکی از هیچ تلاشی دریغ نکرده است. البته پیشرفتهایی هم مشاهده شده.

صحبت پیشرفت که شد، رنگ و روی خانم ایگرگ باز شد. با خوشحالی به سمت پسرش رفت و محکم بغلش کرد. "چه پیشرفتی دکتر؟" دکتر، راضی از نتیجه کارش، گفت "خودتون ازش بپرسین!". رو به آقای ایکس کرد: "عزیزم، چی یادت اومده؟"

"یک، دو، سه، چهار!"

خانم ایگرگ منتظر ادامه مکالمه بود، ولی انگار نطق آقای ایکس با همین چهار کلمه تمام شده بود.

دکتر احساس کرد باید توضیح بدهد. لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت "پسورد کامپیوترش است!"

خانم ایگرگ، چهار پنج دقیقه ای زل زد به صورت دکتر.

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
سفر
نویسنده : شـاراد - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
 

-        سال 52 بود، من یه پیکان قهوه ای خریدم، اصغر هم یه سفید یخچالیش رو خرید. یادش بخیر... تا وقتی اصغر رفت آمریکا، با این دوتا ماشین با بچه ها همه جای ایران رو گشتیم! چه روزایی بود ... پن شنبه ها از کارخونه که میومدیم بیرون دیگه خونه نمی رفتیم. دو سه تا از بچه ها می اومدن تو ماشین من، دو سه تا هم تو ماشین اصغر. دنبال هم راه میفتادیم، می رفتیم هر طرفی که جاده ما رو میکشوند! ولی بیشتر می اومدیم همین شمال ... علی سرت رو از ماشین بیرون نکن! خطرناکه.

-        سیب میخوری حاج آقا؟

-        نه مرسی... خلاصه دلمون خوش بود بیفتیم تو جاده، هی دنبال هم بگازیم! اگه هم خدا پس کله مون نمی زد جفتمون تا همین الانش عزب بودیم حتما!

-        اااه! حاج آقا؟!؟! یعنی انقدر ..

-        هه هه هه ... حالا ما یه چیزی گفتیم. علی! گفتم سرتو از پنجره بیار تو! علی!! با تواما!

-         بابا! عمو اصغر هی چراغش رو براتون روشن خاموش میکنه.

-        هه هه هه ... حواسم هست بهش. تو سرت رو بیار تو.

-        خوب حاج آقا شاید کارِت داره هی چراغ میده!

-        نه بابا، من این اصغرو می شناسم! یه چایی بریز واست بگم این مارمولک چیکارا که نمی کرد. اون وقتا، عشق اصغر این بود که کورس بذاره با همه. خدایی هم دست به فرمونش خوب بود. ولی از پس من بر نمی اومد. فقط من حریفش می شدم تو رانندگی!

-        بابا! بابا! عمو اصغر انگار میگه بزن کنار!

-        هه هه هه ... این اصغر با این سن و سالش بازم دست از این کاراش بر نمی داره! ... تو رانندگی، هیچوقت من بهش باج ندادم. یه بار تو همین جاده هراز، از امامزاده هاشم تا آمل زور زد ازم سبقت بگیره، نتونست! همیشه هم وقتی می دید بهم نمی رسه، شروع میکرد به کلک زدن. مث همین حالا! الکی چراغ می داد، مثلا اشاره میکرد که پنچری! وقتی می ایستادم ببینم چی شده، گازش رو میگرفت میرفت!

-        بابا! عمو اصغر میگه بزن کنار. مث اینکه میگه پنچری!

-        هه هه هه ...

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
ماجرای محمد و سولماز
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

آتش از طبقه هشتم دانشکده نساجی شروع شده بود. سرعت گسترش آتش بقدری زیاد بود که در کمتر از چند دقیقه نه فقط طبقات بالایی، که طبقات پائین را هم فرا گرفت.

محمد جهانبخش، دانشجوی دکتری تکنولوژی نساجی و استاد حل تمرین دانشجویان مقطع کارشناسی بود. آنروز هم (مثل اکثر روزها) پلیور راه راه آبی و سفیدش را پوشیده بود. راه های پلیور از بالا به پائین بود که او را لاغرتر نشان بدهد. آنروز با استاد راهنمایش قرار داشت. دفتر استاد راهنما در طبقه دهم بود.

آلارم آتش که به صدا در آمد، یکی دو دقیقه همه گیج بودند. بعد، همه به سمت پلکان فرار هجوم آوردند. قاعدتا پلکان فرار باید امن ترین مسیر برای فرار از ساختمان آتش گرفته باشد، ولی اتفاقی که افتاد این بود: آتش به سمت پلکان فرار شعله گرفت و چند دقیقه بعد از پله ها چیزی جز میله های بهم پیچیده و گداخته باقی نماند. راهرو ها هم (غیر از راهرو شرقی) پر از دود و آتش شده بود. ولی در یک اتفاق عجیب، آسانسورها تا آخرین لحظات آتش سوزی فعال بودند. خیلی از دانشجوها و اساتید، ساختمان را شش نفر شش نفر از طریق آسانسور ترک کردند.

سولماز ف. ، دانشجوی سال سوم مهندسی شیمی نساجی بود. کم خونی شدید داشت. روز آتش سوزی عطر Jasmin زده بود و از صبح اکثر دوستانش به او گفته بودند چقدر امروز خوشگل شده است. آن روز آزمایشگاه شیمی آلی داشت. هنگام شروع آتش سوزی او با یکی از دوستانش در حال بالارفتن از پلکان غربی بود. باور کردنش آسان نیست، ولی آنها از طبقه هشتم و نهم عبور کردند بدون اینکه متوجه آتش سوزی بشوند. حتی بوی دود را هم احساس نکردند.

چند دقیقه بعد از شروع آتش سوزی، آزمایشگاه طبقه نهم منفجر شد. هیچکس نمی داند چه چیزی در این آزمایشگاه خالی قابلیت انفجار داشته است. هنوز هم – بعد از تحقیقات فراوان – کسی نمی داند. همه چند نفری که در این طبقه منتظر آسانسور بودند دچار سوختگی شدید شدند. یکی دو نفر همان موقع انفجار کشته شدند و بقیه هم قبل از اینکه کمک سر برسد مردند. کسی در این طبقه زنده نماند، ولی آسانسور تا پایان آتش سوزی در هر رفت و برگشت در این طبقه هم توقف می کرد.

محمد در دفتر استاد راهنما منتظر نشسته بود که صدای همهمه از بیرون اتاق بلند شد. اول سعی کرد به روی خودش نیاورد ولی بوی دود که به مشامش خورد، چنان هول کرد که خودش هم نفهمید چطور از اتاق بیرون آمد. به پلکان فرار که رسید تازه متوجه ابعاد فاجعه شد. پلکان فرار به یک مشت آهن مذاب تبدیل شده بود و عملا امکان استفاده از آنها وجود نداشت. فشار دو سه نفر پشت سرش نزدیک بود او را به پایین پرت کند. به زحمت خودش را دوباره به داخل ساختمان کشید. مردد بود که از راه پله فرار کند یا سوار آسانسور بشود. همان موقع آسانسور در طبقه دهم توقف کرد ولی او هنوز مردد بود.

ایستگاه آتش نشانی فاصله زیادی با دانشگاه امیرکبیر ندارد ولی هیچکس نمی داند چرا در زمان وقوع حادثه، یک اتوبوس دقیقا جلوی ایستگاه نقص فنی پیدا کرده بود، چرخ یکی از ماشینهای آتش نشانی پنچر بود و معاون ایستگاه هم – احتمالا بخاطر دعوای شب قبل با زنش – یک سکته خفیف کرده بود. حتی خیابانها هم آن روز شلوغ تر از بقیه روزها بود.

سولماز دنبال بقیه به سمت راه پله شرقی طبقه دهم می دوید که هنوز می شد در آن تردد کرد. به پله ها که رسید احساس کرد دیگر نمی تواند سرپا بایستد. یکباره پریود شده بود. درد در ستون فقراتش می پیچید. زانوهایش می لرزیدند و نمی توانست قدم از قدم بردارد. به نرده های راه پله تکیه داد. کسی محکم به او تنه زد. 5، 6 پله به پائین پرتاب شد. پای یکنفر محکم به پشت سرش خورد و بعد همان پا، روی انگشتان دست راستش فرود آمد. خودش را یک گوشه راهرو مچاله کرد که زیر دست و پا له نشود. سایه یکنفر از بالای سرش پرید. نگاه که کرد، تصویر محو پلیور راه راه آبی و سفید به نظرش آشنا رسید. صدا زد " آقای ... دکتر! آقای ... دکتر ... جهانبخش!" سایه، صدایش را نشنید. با تمام انرژی اش داد زد " مــــحـــمد!"

سایه، توی پاگرد دوم ایستاد.

شبیه آتش سوزی ساختمان دانشکده نساجی در عمر 50 ساله این دانشکده هرگز اتفاق نیفتاده بود. کارشناسان بیمه، آتش نشانی و مهندسین ناظر ساختمان همه معتقد بودند بسیاری از اتفاقاتی که در این آتش سوزی رخ داد غیرقابل پیش بینی، عجیب و حتی نادر بوده است.

ولی بقیه ماجرای محمد و سولماز، خیلی تکراری تر از این حرفهاست.

  

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
مشاوره
نویسنده : شـاراد - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

دکتر، قهوه تُرکش را جرعه جرعه می نوشید و به حرفهای دختر گوش می داد.

- خیلی وضع روحی ام خرابه آقای دکتر. از دفعه قبل که اومدم پیشتون خیلی بدترم! شبها کابوس می بینم، به همه پرخاش می کنم ... روزها میرم یه گوشه اتاق کز می کنم و به بدبخت بودنم فکر می کنم... همینطور الکی گریه ام می گیره! راستش اصلا نمی خواستم مشاوره رو ادامه بدم. به اصرار مامان گفتم این جلسه رو هم بیام. ولی واقعا مشاوره ها فایده ای نداشته! حالم اصلا خوب نیست ...

دختر دوباره زد زیر گریه. دکتر بلند شد و یک لیوان آب برایش ریخت.

- عزیزم، اون کارهایی که با هم قرار گذاشته بودیم انجام دادی؟

- بله آقای دکتر! با مامان هفته ای 3،4 روز می رویم استخر، با دوستام میرم مهمونی، همه عکسها و کادوها رو دور ریختم .... ولی حالم اصلا خوب نیست آقای دکتر!

- بازم بهش زنگ می زنی؟

 دختر به مِن مِن افتاد.

- حرف هم می زنی یا مثل قبل تا گوشی رو بر میداره قطع می کنی؟

- راستش، یه بار خواستم باهاش حرف بزنم. ولی سلام که کردم، تا صدام رو شنید قطع کرد!

دوباره زد زیر گریه. جعبه دستمال روی میز تقریبا خالی شده بود.

- چرا نمی خوای بپذیری که این رابطه دیگه تموم شده؟

- آقای دکتر من اصلا دنبال ادامه این رابطه نیستم! اصلا حالم دیگه ازش به هم می خوره. یاد حرفاش که می افتم، قول و قرارهاش، وجودم پر نفرت می شه ! من اصلا حاضر نیستم یه لحظه این آدم بیاد تو زندگیم! همون بهتر که زودتر شناختمش ...

- پس مشکل چیه؟

- فقط می خوام بفهمم چرا! چرا این مرتیکه سادیسمی اینطوری با من بازی کرد! چرا یهو انقدر عوض شد. چرا اونطوری قلب منو شکوند. چرا آنقدر نقش خودش رو تو زندگی من پررنگ کرد که حالاکه ول کرده رفته شب و روزم بشه این! آقای دکتر بخدا این آدم سادیسمیه!

دکتر با فنجان قهوه اش بازی می کرد.

- می دونستی داره از ایران میره؟

- بله آقای دکتر. اصلا قرار بود بعد از ازدواج با همدیگه بریم! ... شما از کجا می دونید؟!

- یکی دو جلسه هم با ایشون مشاوره داشتم.

- اِ...؟ مطمئنم به زور و ضرب مامانش اینا حاضر شده بیاد مشاوره. انقدر که آدم قد و یه دنده ایه! مریضه آقای دکتر. نه؟ سادیسمیه. سادیسمیه؟؟

- خودش نمی خواست بیاد. مادرش براش وقت گرفته بود. بله، مریض هستند.

- بازم میاد مشاوره؟

دکتر نگاهی به ساعتش کرد.

- راستش، مطمئن نیستم مشاوره کمکی بهش بکنه. ایشون سرطان خون دارن.

اتاق ساکت شد.

وقت مشاوره تمام شده بود.

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
حسرت
نویسنده : شـاراد - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
 

- نه بابا جان نگران نباش. یه ساعت و نیم مونده! دیر نمی رسیم.

- باباجان صبحانه کامل خوردی دیگه؟ شکلات و اینا برداشتی با خودت؟

- خوب باشه. ولی تو هم دو سه تا شکلات ببر. شاید یهو ضعف کردی.

...

- بیا برو از این بقالیه دو سه تا شکلات بخر. یه رانی هم بخر.

- گفتم نترس! دیر نمیشه! بیا اینم پول ... یه بسته مگنا هم واسه من بخر.

...

- زمان ما البته فرق می کرد. اینطوری نبود که کنکور بدی بعد ببینی چی میشه! اون موقع هر دانشگاهی واسه خودش کنکور داشت. اون موقع اسم این دانشگاه حوزه تو، پلی تکنیک بود! امیرکبیر نبود. امیرکبیر بعدا شد. منم همینجا تو دانشکده فنی کنکور دادم.

- خوب اون موقع خیلی سخت تر از حالا بود. مثلا چند هزار نفر شرکت می کردن، دو سه نفر با پارتی بازی و اینا قبول می شدن! خیلی پارتی بازی بود! منم همینطوری رفته بودم ببینم چه خبره ... وگرنه من از اون اول دلم تو همین میکانیکی بود! زیاد دنبال دانشگاه رفتن و اینا نبودم! راستی بابا، گفتی آزمون عمومیا صبحه یا بعدازظهر؟

- عمومیا خیلی مهمن! خیلی تعیین کننده ان!

- کی گفته؟! یه وقت این کار رو نکنیا! هیچ درسی رو کنار نگذار. هیچ درسی رو! یه نگاه به همین عربی که میگی بندازی، یهو میبینی 5،4 تا تستش رو مثل آب خوردن میزنی، همون باعث میشه کلی رتبه ات بیفته جلو ...

- نه بابا جان! مهندس فاضل رو ول کن! یعنی نه اینکه اشتباه بگه ها! نه! ولی تو هیچ درسی رو کنار نگذار. به همه اش یه نگاهی بنداز. حالا مثلا بجای 45 دقیقه، 20 دقیقه وقت بذار! 10 دقیقه وقت بذار! ولی اینطوری که اصلا بگذاری کنار خوب نیست ...

...

- نه! نمی خواد زود بری تو. الکی استرس میگیری. بشین تو ماشین.

- ول کن بابا جان دیگه این جزوه رو! الان که وقت دوره نیست! دیگه تو زحمتات و کشیدی. انشالله خدا هم کمک کنه ...

- هرچی! خلاصه درس باشه! دیگه ولش کن. فکرتو آزاد کن. میخوای شهرام ناظری بذارم؟ هه هه هه ... شوخی کردم. هرچی میخوای بذار. اون سی دی مزخرفه بود روش نوشته بودی متال؟

- راستی بابا جان، یه وقتی اگه دیدی بلد نیستی، سخته یا هرچی، بیخودی با خودت فکر و خیال نکنیا! اصلا مهم نیست. یعنی مهم هستا! ولی تو تمرکزت رو از دست نده. به بعدش فکر نکن. سعی کن اول بری سراغ اونایی که آسون ...

- خیلی خوب! باشه! اصلا صحبتش رو نمی کنم. خودت بهتر می دونی اینا رو!

...

- بابا جان، دیگه کم کم برو. دیر نشه یه وقت

...

- خدا به همرات ... حمد و سوره یادت نره. یه نفس عمیق بکش و شروع کن. برو خدا به همرات.

- راستی! یه دقیقه بیا! یه حرفی باهات دارم

- ببین بابا جان. اگه یه وقتی قبول نشدی، من هیچوقت نمیگم بیا میکانیکی پیش خودم وایستا. دلت خواست بیا، دلت نخواست نیا! هیچوقت نمیگم دیگه درس بسه. همیشه هم هواتو دارم. هیچوقت پشتت رو خالی نمی کنم ... اگرم یه وقت خواستی بری خارج، ... مثلا بری کانادا ... یا هرجایی، خودم دنبال همه کارات و میگیرم.... پولشو هم از هر جایی شده جور می کنم... نمی ذارم ... حسرت به دل بمونی ...

- نه بابا جان! گریه نمی کنم... فقط خواستم بگم بهت اینا رو. دیگه برو یه وقت دیر نشه . برو خدا به همرات.

  

 

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
ٍSomniphobia
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

·         ساعت: 11و 25 دقیقه مورخ ...

·         جلسه هفتاد و چهارم

·         بررسی وضعیت آقای ...

·         حاضرین: ...

- "بسیار خوب! اگر موافقی دوباره از اول شروع کنیم. از بیماری سابقت بگو. اسم بیماری ات چه بود؟"

- " خوب. بگذارید اول یکبار دیگر در مورد Phobia ها توضیح بدهم! فوبیا در حقیقت یک نوع اختلال روانی است. یک ترس خیلی شدید از قرار گرفتن در موقعیتهای خاص یا روبرو شدن با آدمها یا اشیاء خاص است. آنطور که من فهمیدم فوبیاهای زیادی تا امروز کشف شده است. مثل ترس از آب! یا ترس از پرنده! یا ترس از نور ... بعضی هایشان هم خیلی خاص هستند. مثلا ترس از کاغذ! دکترها می گویند علت واقعی این اختلال هنوز شناخته نشده."

- "و شما هم دچار یکی از انواع این بیماری بودی!"

- "دقیقا! بیماری من یک حالت خاص از Somniphobia یا خواب هراسی بود. در حالت کلی کسانی که دچار خواب هراسی هستند، به دلایل مختلف از خوابیدن می ترسند. مثلا می ترسند در خواب بمیرند! یا می ترسند زمانی که در خواب هستند اتفاق بدی بیافتد! ولی من اینطور نبودم. علت اصلی خواب هراسی من، ترس از خواب دیدن بود! من خوابهایی می دیدم که خیلی اذیتم می کرد و باعث می شد موقع خواب بجای استراحت، بیشتر از نظر روحی و جسمی خسته تر بشوم! این بود که کم کم ناخودآگاه دچار خواب هراسی شدم..."

- "دقیقا چه چیزهایی موقع خواب اذیتت می کرد؟"

- "خوب ... ما جلسات روانشناسی زیادی در این مورد داشتیم. آخر سر دکترها یک لیست از مواردی که موقع خواب دیدن اذیتم می کرد تهیه کردند و همین لیست، مبنای درمان من شد"

- "چیزی از آیتمهای این لیست خاطرت هست؟"

- " آیتمهای زیادی داشت ولی اصلی ترین هایش اینها بودند: اینکه وقتی خواب می بینم، توی خواب لکنت پیدا می کنم، ناراحتی هایم در خواب عمیق تر می شود، نمی توانم داد یا جیغ بزنم (انگار کسی راه گلویم را می بندد!)، یا اینکه حرکاتم کند می شود. مثلا راه رفتن یا دویدن توی خواب برایم خیلی مشکل می شود. بجای راه رفتن، شلنگ تخته می اندازم! یا اینکه غالبا در خواب نیروی جاذبه اصلا نیست! یا اینکه..."

- "این چیزهایی را که گفتی اکثر آدمها موقع خواب دیدن تجربه می کنند!"

- "بله، ولی اصلا فوبیا یعنی همین! یعنی ترس شدید از چیزهایی که برای دیگران ترس آور نیست! مثلا من کسی را دیدم که از کبوتر می ترسید. کبوتر ترس دارد؟ نه! ولی او می ترسید و اتفاقا ترسش هم بسیار شدید بود. خواب دیدن هم برای من همینطور بود!"

- "بسیار خوب، ادامه بده!"

- "هیچی دیگر! بعد مراحل درمانی من شروع شد. اول دارو درمانی شدم، بعد چند جلسه روان درمانی شدم ..."

- "اگر موافق باشی از جزئیات مراحل درمانی بگذریم. حالا بعد از درمان وضعیتت چطور است؟"

- "عالی! مهمترین پیشرفتی که کردم این است که وقتی خواب می بینم، می فهمم که دارم خواب می بینم! هرچقدر که شرایط مشابه بیداری ام باشد، گول نمی خورم! به خودم می گویم ببین! الان حرکتهایت کند هستند، جاذبه نیست، ... پس داری خواب می بینی! این است که دیگر به خودم سخت نمی گیرم. خوابهایم را جدی نمی گیرم. در نتیجه راحتتر می خوابم!"

چند لحظه سکوت در اتاق حکمفرما شد.

- " بسیار خوب. شما لطفا بفرمائید توی اتاق خودتان منتظر باشید"

مرد همانطور که شلنگ تخته می انداخت، به سمت درب خروجی رفت. تا درب پشت سر مرد بسته شد، یهو اتاق منفجر شد!

- "آقایان من دیگر خسته شده ام! چهار ماه است هی با این دیوانه جلسه می گذارید! من از کار و زندگی افتاده ام! به من چه که نمی خواهد قبول کند؟؟؟ من کار خودم را انجام داده ام. سر وقت آوردمش و تحویل شما دادمش. بقیه اش مشکل شماست! من از همان اول گفتم با این جلسه های مسخره به جایی نمی رسیم! حالا خودتان یک راهی پیدا کنید که حالیش بشود چی به چی است! من شرمنده ام . از اینجا به بعد خودتان می دانید و خودتان!"

عزرائیل با عصبانیت درب را به هم کوبید و رفت. نکیر و منکر با درماندگی به هم نگاه می کردند!

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
در کافی شاپ
نویسنده : شـاراد - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 

- قهوه ترک!

روزنامه را که تا می کنم و می گذارم روی صندلی کناری، گارسن فنجان قهوه را سر می دهد روی میز.

کافی شاپ تقریبا خالی است. میز دو نفره گوشه پنجره را یک دختر و پسر گرفته اند. یک خانم چاق هم تنهایی پشت میز چهارنفره کنار کانتر نشسته و کیک شکلاتی و اسپرسو می خورد. من هم که جای همیشگیم نشسته ام. بقیه میزها خالی هستند.

قهوه داغ است. دوباره روزنامه را برمی دارم و ورق می زنم. به ساعت بالای کانتر که می خواهم نگاه کنم، ناخودآگاه با گارسن چشم تو چشم می شوم. لبخندی به هم می زنیم و دوباره سرگرم روزنامه می شوم. عادت دارد که هفته ای دو سه روز من را اینجا ببیند. سعی می کنم به خودم بقبولانم مثل همیشه آمده ام که قهوه بخورم و روزنامه را نگاهی بیاندازم ولی دوباره نگاهم ناخودآگاه به ساعت بالای کانتر می افتد.

صدای قژقژ در که بلند می شود، دخترها انگار با یک موج شلوغی و سروصدا پرت می شوند داخل. فضای کافی شاپ طوری عوض می شود که انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش آنقدر ساکت و آرام بوده. کوله پشتیها و وسایل نقشه کشی شان را با بی خیالی روی میز گرد وسط پرت می کنند و خودشان با سرو صدا می نشینند دور میز پهلویی.

دو سه بار مطلبی را که می خواندم دوباره از اول شروع می کنم، ولی حواسم دیگر جمع نمی شود. روزنامه را کنار می گذارم و همینطور که قهوه را مزه مزه می کنم، نگاهم به طره موی خرمایی می افتد که با بی خیالی جلوی صورتش پیچ و تاب می خورد.

بیشتر از همه شان شلوغ می کند. تند تند حرف می زند و غش غش خنده هایش فضای کافی شاپ را پر کرده! صحبتشان انگار خصوصی می شود. روی میز دولا می شود که حرفش را برای بقیه پچ پچ کند. گارسن که سر میزشان می آید، صحبتشان را قطع میکنند. همه میلک شیک سفارش می دهند و او هم طبق معمول قهوه ترک. دوباره پچ پچ ها و خنده ها شروع می شود.

مردد هستم که یک قهوه دیگر سفارش بدهم یا نه. میلم نمی کشد! یک میلک شیک موز سفارش می دهم و دوباره خودم را با روزنامه سرگرم می کنم ولی حواسم هنوز به پیچ و تاب آن طره موی خرمایی است.

اضطراب همیشگی به سراغم می آید. توی فکرم با خودم کلنجار می روم: "بالاخره که چی؟"

همیشه اینطور مواقع احساس ضعف می کنم. از بی جسارتی خودم لجم می گیرد. "بالاخره که چی؟"

یک ربع بعد، بالاخره تصمیمم را می گیرم!

...

دختر، مات و مبهوت به تکه کاغذ و شماره تلفن نگاه می کند و از پشت طره موهای خرمایی اش زل می زند به پیرمرد، که روزنامه اش را زیر بغلش زده و عصازنان از در بیرون می رود!

 

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
کمد قدیمی گوشه انباری
نویسنده : شـاراد - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پشت سر مامان ایستاده ام و او هم که طبق معمول مرا نمی بیند.. حتما خیلی حوصله اش سر رفته که آمده سراغ کمدم و دارد خنزرپنزر هایم را زیرو رو می کند:

"عروسک خرگوش سفید" – رنگ سفیدش از کثیفی به خاکستری می زند. یکی از چشمهایش هم کنده شده. یک برچسب قرمز شکل قلب رویش چسبیده شده که قبلا وقتی فشارش می دادی، می گفت I Love You . مامان یکی دوبار فشارش می دهد ولی چیزی نمی گوید. حتما باطری داخلش فاسد شده ...

"دفترچه راهنمای گالانت - مدل 94" - یادش بخیر، عجب ماشینی بود! پنجشنبه ها فقط به عشق بردن ماشین می رفتم دانشگاه. از این ماشینهای کویتی بود که بعد از جنگ عراق و کویت بازارشان در ایران گرم شده بود. صندلی های راحت، فرمان نرم ...  فقط ترمزهایش خوب نبود!

 "ادوکلن "Aramis - بعد از اینهمه سال دیگر بوی سرکه می دهد! آن روزها کلی بابتش پول داده بودم. وقتی از این ادوکلن می زدم و کسی مثلا بهم نمی گفت " چه ادوکلن خوش بویی"، احساس می کردم حرامش کرده ام. دلم می خواست همه توی خیابان و دانشگاه بویش را بفهمند!

 "کتاب فیزیک هالیدی – جلد اول" - چه خاکی گرفته! مامان محکم فوتش می کند. همینطور که ورق می زند، روزهای دانشگاه از جلوی چشمهایم می گذرد. به جزوه کپی شده لای کتاب که می رسد، لبخند روی صورتم می نشیند.

"موبایل شکسته – نوکیا مدل 5600"چقدر با این موبایل نیم کیلویی توی دانشگاه پز داده بودم! خودمانیم، چه کلاسی داشت! عشقم این بود که پشت چراغ قرمز، موبایلم زنگ بخورد!

"پیراهن پاره صورتی کمرنگ - مارک پیِر کاردین" – همانی که خیلی دوست داشتم با شلوار سرمه ای راه راه بپوشمش. برای خودم جنتلمنی می شدم!

"کیف پول جیبی طرح چرم – قهوه ای" - توی کیف دو سه تا اسکناس 100 تومانی است با یک اسکناس 20 تومانی. مامان جیبهای کیف را وارسی می کند، ولی توی درز کیف را نگاه نمی کند که دو تا 500 تومانی گذاشته بودم تویش برای روز مبادا. آن روزها با این پول می شد دونفری رفت خورشید طلائی و یک ناهار رمانتیک خورد. حالا دو تا بستنی هم باهاش نمی دهند!

"آدامس موزی" – یعنی بعد از اینهمه سال هنوز هم قابل خوردن است؟

"قاب عکس" – عکس جشن تولد 20 سالگی ام است. توی عکس، مامان یک دستش را گذاشته روی شانه من و دست دیگرش را حلقه کرده دور بازوی بابا و به دوربین لبخند می زند. با قیافه حالایش که مقایسه اش می کنم، می فهمم چقدر پیر و شکسته شده ...

"تقویم جیبی اقبال – سال 1370 هجری خورشیدی" – مامان تقویم را از جایی که لایش علامت گذاشته شده باز می کند. 17 مهر. بالای صفحه با خودکار قرمز نوشته ام تولد منا. زیرش هم با مداد نوشته ام ساعت 1، رستوران خورشید طلائی. هر دویمان خیره می مانیم به صفحه تقویم...

... پیراهن صورتی پیرکاردین را با شلوار سرمه ای راه راه سِت کرده ام. به بهانه دانشگاه ماشین را از بابا می گیرم و میزنم بیرون. بوی ادوکلن Aramis ماشین را پر می کند. کتاب فیزیک هالیدی و عروسک خرگوش را روی صندلی عقب می اندازم. تا خورشید طلایی نیم ساعتی راه است. پشت فرمان، همینطور که آدامس می جوم، موجودی کیف پولم را چک کنم. پشت چراغ قرمز موبایل زنگ می زند. وسط صحبتمان چراغ سبز می شود. گالانتمان ماشین خیلی خوبی بود. صندلی های راحت، فرمان نرم ... فقط حیف که ترمزهایش بعضی وقتها نمی گرفت! پزشکان علت مرگم را خونریزی داخلی و ضربه مغزی تشخیص می دهند.

اشک مامان می چکد روی صفحه تقویم. آنجایی که نوشته بودم تولد منا.

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
قــرار
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
 

سرحالی ! برایت مهم نیست که داری خیس می شوی. با چلپ چلپ قدمهایت زیر باران حال می کنی.  هرچندوقت یکبار، ماشینی خلوتی خیابان خیس را می شکند: ویژژژژژ ژ  ژ   ژ    ژ      ژ

باران که از چیک چیک چیک چیک تبدیل می شود به چیک    چیک    چیک، هوا کم کم سردتر می شود. هووو هووووو باد که بلند می شود، زیپ کاپشنت را می کشی، یقه اش را بالا می دهی، دستهایت را می چپانی توی جیب تنگ شلوار لی آبی ات – که حالا از خیسی سرمه ای پررنگ شده – و سعی می کنی بر میل ناخودآگاهت برای تندتند راه رفتن غلبه کنی و صدای قدمهایت بجای چلپ چلپ چلپ، کماکان چلپ      چلپ      چلپ باشد.

خوشحال می شوی که میز دونفره کنار پنجره خالی است. هنوز ننشسته ای که گارسن می آید سراغت. می گویی منتظر کسی هستی . حواست به ساعت دیواری می رود که ثانیه شمارش با ثانیه شمار ساعت مچی ات تنظیم نیست. ساعت مچی ات انگار آرام پچ پچ می کند تیک ... تیک ... تیک، و ساعت دیواری بلند داد می زند تیککک ... تیککک ... تیککک. صدایشان با همدیگر می شود تیک .. تیککک .. تیک .. تیککک

درب شیشه ای یکی دوبار باز و بسته می شود ولی گارسن که می بیند هنوز هم منتظر هستی، باز می آید سراغت. یک کاپوچینو سفارش می دهی.

 موبایلت روی ویبره است : ممممم .... ممممم. صحبتت که تمام می شود، کاپوچینو دیگر سرد شده.

بیرون که می آیی، سرمای هوا می خورد توی صورت گر گرفته ات.

هنوز باران می آید ولی چیک        چیک          چیک. زیپ کاپشنت را می کشی، یقه ات را بالا می دهی، دستهایت را می چپانی توی جیب تنگ شلوار لی آبی ات، و همینطور که دور می شوی به صدای تابلوی نئون کافی شاپ گوش می دهی که پشت سرت خاموش و روشن می شود:

بیززززززز .........       بیززززززز

بیززززز    .........       بیززززز

بیززز      .........       بیززز

            .........    

 

 

لطفا به این داستان از 1 تا 10 نمره بدهید

 نظرات شما برایم مهم است!


 
comment نظرات شما ()

 
بازجو
نویسنده : شـاراد - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
 

 سعی می کرد قدمهایش شمرده و پرطنین باشد تا صدایش در مغز مرد بپیچد.

 

 چشم بند مرد را باز کرد و روی میز انداخت. مرد به سختی سرش را به پهلو چرخاند تا نور تند چراغ سقفی چشمهایش را نزند. حدودا سی و یکی – دو ساله به نظر می رسید. هیکل درشتی داشت و چند روزی بود که اصلاح نکرده بود. از چهره بی تفاوتش چیزی نمی شد خواند. دستهایش از پشت صندلی بسته شده بودند و رد خونهای روی پیراهنش نشان می داد که قبل از بازجویی حسابی کابل خورده.

 

 با خودش گفت " این یارو امروز حسابی عرقم را در می آورد!"

 

 - تو واقعا فکر کردی با چند تا جوجه فکلی جمهوری طلب می شود با ساختار بزرگ و مردمی این کشور در افتاد؟ اصلا می فهمی این یک کشور برای کمونیسم چه خونهایی داده؟ شما لایه های کثافت مرفه با مکیدن خون ملت چیز ... مصتصعف! مستضعف! کاخهایتان را ساخته اید و حالا می ترسید! می ترسید کمونیسم عدالت محور نگذارد دیگر امثال شما انگلها پرورش پیدا کنید!

 

 لبخند محوی روی صورت خسته زندانی نشست.

 

 - می بینم که هنوز انرژی خندیدن داری! چقدر هم قشنگ می خندی! دندانهایت را ببینم؟ گفتم ببینم! باز کن دهنت رو! یاللللله! خوب... انگار یکی دو تا دندان خراب هم داری. ولی نگران نباش ! خودم برایت درشان می آورم. اصلا شاید همه شان را درآوردم که بعد بروی یکدست دندان مصنوعی کامل بخری. چطوره؟

 

 - ببینم، ناخنهایت را چند وقت به چندوقت کوتاه می کنی؟ آخییی ... یک کمی بلند شده اند. ولی اشکالی ندارد! آنها را هم خودم برایت کوتاه می کنم. می توانی تصور کنی به آن آرایشگاه باکلاس توی خیابان ویدِلی رفته ای و دخترهای خوشگل دارند ناخنهایت را برایت مانیکور پدیکور میکنند. فقط ممکن است عفونت کند! آخه می دانی؟ این انبردست من زیاد استرلیزه نیست. اصلا شاید از اره آهن بر استفاده کنم که زیاد طول نکشد. هان؟!

 

 - این حزب کثافتت چقدر پول برایت حرام کرده که نظم مملکت را بهم بزنی؟ چقدر؟! چه وعده وعیدی بهت داده اند؟ کدام پست برایت رزرو شده؟ بدبخت! نفهمیدی بازیچه اینها شده ای؟ دوست هایت الان کدام گوری هستند؟ چرا الان نمی آیند به دادت برسند که روده هایت را از ماتحتت بیرون نکشم؟

 

 - آن دستگاه را می بینی؟ یکجور ژنراتور است. برق درست می کند. می دانی برقش به چه درد می خورد؟ می فهمی! حداقل فایده اش هم این است که عقیم می شوی و دیگر نمی توانی لجنهایی مثل خودت تحویل کشور بدهی.

 

به سمت میز رفت.

 

 - بگذار ببینم ... توی پرونده ات نوشته پدر و مادرت هردو به درک رفته اند. ولی اشکال نداره! من هردویشان را جلوی چشمت می آورم! به به ... این عکس نامزدت است؟ خوش سلیقه هم که هستی! آدریانا شوخوروف! شوخوروف ... چقدر شبیه شولوخوف است!! نکند شولوخوف بوده اشتباهی نوشته اند؟ ولی هرچی بوده، خوب تیکه ای است! بدم نمی آید بگویم بیاورندش اینجا یک استریپ شو برایمان راه بیاندازد. خوش می گذرد، نه؟ این نگهبانها هم احتمالا بدشان نمی آید یک کمی جیغش را در بیاورند!

 

دوباره شروع کرد به قدم زدن دور صندلی. همانطور که زیرچشمی مرد را نگاه می کرد، با دست به سمت دریچه فلزی اشاره کرد. چند لحظه بعد صدای ضجه و التماس زنی بلند شد.

 

 - می شنوی؟ صدایش آشنا نیست؟! فکر کنم رفیق بوگان امروز زیاد حوصله سروکله زدن با دخترک بدبخت را نداشته. از شانست من هم امروز زیاد سرحال نیستم! ولی خوب، به هر حال تو هنوز همه شانست را از دست نداده ای...

 

 روبروی مرد ایستاد، مکثی کرد، به میز تکیه داد و آرام آرام آستینهایش را بالا داد:

 

 - یکراست می روم سر اصل مطلب. اسم واقعی و آدرس تمام هم حزبی هایت، محل تشکیل جلسات، برنامه ها و عملیاتهای حزب، اسم و آدرس خرابکارهایی که قرار است هرکجا عملیات بکنند، محلی که مدارک را مخفی می کنید، رنگ موی پیش خدمتی که آبجو برایتان می آورد کوفت کنید، سایز کفش ننه بزرگت، و خلاصه هر اطلاعات دیگری که توی آن کله پوکت چپانده ای. 

 

 سعی می کرد کلمات را هرچه آرامتر ادا کند. همیشه به اینجا که می رسید هیجان زده می شد. سرش را یکی دوبار به چپ و راست چرخاند و ترق ترق گردنش بلند شد.

 

 - قلم و کاغذ روی میز است. یکبار بیشتر نمی پرسم. چیزی برای نوشتن داری یا مشغول کارمان بشویم؟

 

 مرد به زحمت چشمهایش را باز کرد و سرش را تکان داد.

 

 - نشنیدم! چیزی گفتی؟

 

 صدای مرد – برخلاف ظاهرش – خیلی بچگانه بود: " گفتم ... همکاری می کنم..."

 

 مردد بود چه بگوید. مکثی کرد. آرام به پشت صندلی مرد رفت، دستبندش را باز کرد و صندلی را هل داد به سمت میز:

 - کاغذ و قلم روی میز است. هرچیزی را که می دانی بنویس و زیرش را هم امضا کن.

 

 مرد کمی مچ دستهایش را مالید، بعد قلم را برداشت و مشغول نوشتن شد.

 

 کار دیگری توی اتاق نداشت. آستینهایش را آرام آرام پائین داد، دکمه های سردستش را بست و به سمت درب فلزی رفت. قبل از خروج، برگشت و با دلخوری به مرد نگاه کرد.

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید. 

 


 
comment نظرات شما ()

 
(...)
نویسنده : شـاراد - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

بچه ها زل زده بودند به تصویر سه بعدی وسط سالن. یک زن و مرد مشغول (...) بودند.

راهنما در مورد صحنه ها توضیح می داد:

- الان دارند (...) . حالا دارند (...). حالا هردو تایشان (...)

بچه ها با اشتیاق به فیلم نگاه می کردند. زیاد سر در نمی آوردند چه خبر است ولی هرچه بود برایشان جالب بود. راهنما همانطور که نگاهش به فیلم بود، توضیحات تکمیلی را هم می گفت:

- به اینجور فیلمها می گویند فیلم پورنو. اسم این کاری که الان دارند می کنند سکس است.

- "ببخشید! اصلا چرا این کارها رو می کنند؟ "

 

- این کار لذت بخش است. نوع خاصی از لذت که با لذتهایی از قبیل خوردن و آشامیدن و خندیدن و ... تفاوت دارد. البته دلیل اصلی اینکار چیز دیگری است. این یکی از راههای بچه دار شدن مستقیم است. با این روش، آن خانم می تواند سلولهای خاصی از آن آقا را دریافت کند و به وسیله آنها و سلولهای خودش یک موجودی که عملا ترکیبی از سلولهای این دو نفر است در بدنش تولید کند. البته راههایی هم وجود دارد که از این کار فقط لذت ببرند و بچه دار نشوند. اگر خواستید اطلاعاتی در مورد این روشها داشته باشید، می توانید به انتهای سالن مراجعه کنید.

(انتهای سالن کسی داشت به بقیه بچه ها تصاویری درباره (...) نشان می داد)

راهنما صحبتهایش را ادامه داد:

- توجه کنید. الان دارند (...) .

 

- "مگر اینطوری هم (...) ؟ "

- این ربطی به تولید مثل ندارد. این فقط برایشان لذت دارد. اصولا (...)

بچه ها به ابروهایشان گره انداخته بودند و سعی می کردند بفهمند چه خبر است ولی انصافا موضوع خیلی پیچیده تر از این حرفها بود.

راهنما با حوصله و خوشرویی به سوالات بچه ها جواب می داد ولی سوالات بچه ها انگار تمامی نداشت:

- "ببخشید! چرا انقدر بدنهای اینها با مال ما فرق دارد؟"

- "ببخشید... حالا چرا اینها می خواهند بچه دار بشوند؟!"

- "ببخشید! این خانم الان حالش بد شده؟؟"

- ...

 

فیلم دیگر تمام شده بود. زن و مرد توی فیلم هردو (...) .

بچه ها آرام آرام راه افتادند. یکی از آنها در گوش دیگری پچ پچ می کرد:

- "چه مسخره بوده اند!! بجای اینکه بروند بچه شان را به سوپرمارکت سفارش بدهند هی با هم (...)!! بجای اینکه کارت لذت بخرند و روی حافظه شان نصب کنند هی (...) !! "

هر دو تایشان آرام زدند زیر خنده.

وقت تمام شده بود. راهنما داشت آنها را به سمت درب خروجی «موزه تاریخ» راهنمایی می کرد.

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
جزئیات
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

من اصولا به جزئیات بیشتر توجه دارم تا مسائل کلی. مثلا اینکه اول قند را توی چایی می زنی بعد دهانت می گذاری. اینکه وقتی فکر می کنی، چشمهایت را تنگ می کنی. اینکه خودکار را موقع نوشتن محکم می گیری، آنقدر که کنار انگشت وسطی دست راستت یک کمی برجسته شده. وقتی داری کار می کنی پاهایت را روی هم می اندازی و هی تکانشان می دهی. این را وقتهایی که می خواستم کامپیوترم را روشن کنم، از زیر میز دزدکی می دیدم.

روزهایی که دیر می رسی، قبلش حمام رفته ای و اصلاح کرده ای. همیشه بوی خوب می دهی. عاشق ادکلن جورجیو آرمانی هستی. این را وقتی به آقای محبی که کنارت می نشیند گفتی شنیدم. همیشه 3 بار در هفته اصلاح می کنی. شنبه، دوشنبه و چهارشنبه. به برادرت مرتب زنگ می زنی و وقتی باهاش حرف می زنی گل از گلت می شکفد. باهاش خیلی راحتی چون حرفهای زشت هم به هم میزنید. ولی به مادرت هیچوقت زنگ نمی زنی مگر اینکه کارت داشته باشد. با مادرت اخمالو حرف می زنی. ساعتت کاسیو است و آنجایی که نوشتهWater Resist، یک خش روی شیشه اش افتاده.

موهایت دارد کم پشت می شود ولی دستهایت خیلی مو دارند. روی انگشتهایت هم مو دارد! یکبار به خانم اطلسی گفتی گلگیرهایت حسابی عقب رفته! موهای دو طرف سرت را می گفتی. خندیدید و من هم خنده ام گرفت. هر وقت غذای شرکت ماهی است سردی ات می کند و تند تند دستشویی می روی.کباب کوبیده خیلی دوست داری. بعد از غذا، حتما چایی می خوری. یک کیسه پلاستیک پر از نبات توی کشویت داری. وقتهایی که غذا ماهی باشد، دو تا تکه نبات توی چایی می اندازی.

به آقای معتمدی که کارت عروسی اش را برایت آورده بود گفتی "بدبخت شدی رفت!" و هر دو خندیدید. حیوانها را دوست داری. خانم اطلسی که عکسهای گربه اش را بهت نشان میداد کلی ذوق می کردی. یا مثلا کبوترها که پشت پنجره می آمدند حتما برایشان برنج می ریختی. عکس پس زمینه کامپیوترت از عکسهای خود ویندوز است.  آن دفعه که آسانسور پر بود و هردوتایمان جا نمی شدیم و دیرمان شده بود، به من گفتی "شما بفرمائید" و بدون اینکه منتظر بمانی رفتی سمت راه پله. همیشه قبل از رفتن میزت را مرتب می کنی. مثل بقیه نیستی که میزشان را ول می کنند به امان خدا. هر وقت کارکرد را برایت می آورم تا گزارش هفتگی را آماده کنی، می گویی "مرسی خانوم". هیچوقت هم چیز دیگری نمی گویی.

پیراهن صورتی چهارخانه ات خیلی بهت می آید ولی تازگیها اصلا نمی پوشی اش. یک پژو 206 داشتی که وقتی "پول لازم" شدی، به آقای محبی فروختیش. تعارفی هستی. آن دفعه که ماشین لازم داشتی هرچقدر خانم اطلسی اصرار کرد که ماشینش را ببری، قبول نکردی. دختر برادرت را خیلی دوست داری. اسمش ساناز است و تازه مدرسه می رود. با چایی ات بیسکویت دیجستیو می خوری. پارسال نزدیک 400 هزار تومان پول دندانپزشکی دادی. از دخترهایی که بینی شان را عمل کرده اند خوشت نمی آید. وقتهایی که کاغذ زیر دستت را خط خطی می کنی، شکلهای قشنگی از تویشان در می آید. یکبار یکی از کاغذها را یواشکی از توی سطل آشغال برداشتم و هنوز هم لای کتابم دارمش.

حسابداری دانشگاه تهران خوانده ای. دکتر علایی را می شناسی. استاد شما هم بوده. وقتی می خواهی کاغذی را دور بیندازی بجای اینکه مچاله اش کنی چهار تایش می کنی. مادرت می خواهد دخترخاله ات را برایت بگیرد ولی تو نمی خواهی. سینما زیاد می روی.

پارسال که قیمت خانه پائین آمد، یک آپارتمان 75 متری نزدیک فلکه اول تهرانپارس خریدی و رهن دادی. الان ماهی 240 هزار تومان قسط بانک مسکن می دهی. از آقای هاشمی خوشت نمی آید. زیاد اهل شوخی و بگوبخند نیستی. هروقت مردها شروع می کنند به مسخره بازی و شوخی، بی سروصدا بر میگردی پشت میزت.

Ctrl و Alt و Delete را با یک دست میگیری! هر وقت می خواهی فین کنی دستمال بر می داری و می روی زیر میز که صدایش نپیچد. خانم اطلسی هروقت اینکار را می کنی اخمهایش توی هم می رود. قبلا سنتور می زدی. صدای شهرام ناظری را خیلی دوست داری. یک زمانی می خواستی بروی کانادا...

من همیشه همینطور هستم! بیشتر به جزئیات توجه می کنم تا موضوعات کلی. برای همین هم وقتی خانم اطلسی کارت عروسی اش را برایم آورد اول نگاهم به گلهای بنفش گوشه کارت افتاد که رویش اکلیل پاشیده بودند، بعد اسم داماد را دیدم.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
اتاقک اعتراف
نویسنده : شـاراد - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
 

اتاق اعتراف اتاقکی چوبی بود که آنرا از وسط به دو قسمت تقسیم کرده بودند. جلوی قسمت سمت چپ پارچه ای تیره رنگ بجای درب آویزان بود و اتاقک سمت راست یک لنگه درب چوبی لولایی داشت. از همانهایی که بزرگترش را کافه ها استفاده می کردند. چوب قسمتی از دیوار بین دو اتاقک را بریده بودند و بجایش توری کلفت سبز رنگی نصب کرده بودند تا صدای پدر جوزف و پچ پچ های اعتراف کننده به هم برسد.

قبلا همیشه اینطور بود که پدر در اتاقک سمت راست می نشست و اهالی شهر یکی یکی می آمدند، اعتراف می کردند، حرفهای پدر را می شنیدند، سپس پرده را کنار می زدند و بی سروصدا می رفتند و نفر بعدی می آمد.

چند سال که از حضور پدر جوزف در آن شهر کوچک گذشت، دیگر همه مردم را می شناخت. کافی بود کسی سلام بکند تا او مثلا جواب بدهد" سلام جک، امروز حالت چطور است؟" یا "سلام خانم کولمن. دختر کوچولویتان خوب شد؟"

این بود که دیگر یواش یواش اتاقک اعتراف برو بیای روزهای اول را از دست داد. اهالی شهر یا مستقیما پیش پدر می آمدند و می گفتند می خواهند اعتراف کنند، که طبیعتا دیگر نیازی به اتاقک نبود، یا ترجیح می دادند قید اعتراف کردن را بزنند و گناهکار بمانند، ولی رازشان را برای کسی که می شناسدشان نگویند.

نوع اعترافاتی هم که پدر این روزها می شنید، متفاوت از روزهای اول بود. روزهای اول دو نفر حتی به قتل هم اعتراف کردند. ولی این روزها اعترافها اکثرا درباره دروغ گفتن، دزدیدن چیزهای کوچک و ... بود.

هنوز هم شنبه بعد از ظهرها روز اعتراف بود، ولی معدود کسانی که برای اعتراف می آمدند، دیگر شنبه و یکشنبه برایشان مطرح نبود. پدر هم عادت نداشت به کسی بگوید وقت برای اعتراف شنیدن ندارد. مخصوصا که اعترافات آبدوغ خیاری آنها وقت زیادی هم از او نمی گرفت.

این بود که آنروز، وقتی بعد از مراسم عشای ربانی به پدر گفتند غریبه ای برای اعتراف آمده و در اتاقک نشسته، تعجب کرد. قهوه اش را زود خورد و به سمت اتاقک راه افتاد.

از زیر درب پاهای خانمی را دید که در اتاقک سمت راست – جای خود او – نشسته بود. اول جا خورد، بعد با خودش گفت این هم تنوعی است. لبخندی زد و رفت در اتاقک اعتراف نشست.

-         سلام

-         سلام پدر

-         معذرت می خواهم معطل شدید.

-         ...

 

شما که انتظار ندارید اعترافات زنی را که می خواهد از زندگی تلخش تعریف کند برایتان بگویم؟! زنی که شوهرش را دوست ندارد، سالها قبل با جوانی پنهانی رابطه داشته و دختر دوازده ساله اش فرزند شوهرش نیست؟

شما که انتظار ندارید بگویم وقتی زن از آن جوان می گفت، عرق سردی بر پیشانی پدر جوزف نشست؟

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید


 
comment نظرات شما ()

 
طرقه
نویسنده : شـاراد - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
 

پدر از دوتار نوازهای معروف بود. صدایش می کردند عاشیق علی. بعد از ظهرها، مخصوصا بعد از ظهرهای جمعه، مردم جمع می شدند قهوه خانه ده تا چای دیشلمه شان را با صدای دوتار پدر بنوشند.

پدر ته صدایی هم داشت. سازش که گرم می شد تصنیفهای محلی می خواند. غمی در صدایش بود که  ته دل آدم را می لرزاند. شاید غم مادرم بود که سالها قبل مرده بود. شاید غم خواهرم بود که شوهرش برده بودش عراق و هیچ خبری ازش نداشتیم.

اوضاع که شلوغ شد، پدر دیگر به قهوه خانه نیامد. نمی خواست صحبتهای شوان - برادرم – را بشنود که از کردستان متحد می گفت. حق داشت. این حرفها برایش تازه نبودند. جوانیش را پای همین حرفها گذاشته بود. می دانست ته این حرفها هیچ چیز نیست.

دلش که می گرفت می رفت پشت بام خانه و برای دل خودش ساز می زد. گاهی صدای سازش با هوهوی باد تا قهوه خانه هم می آمد ولی کسی جز حاج حسین قهوه چی سر به سمت خانه ما نمی چرخاند. جوانها – و پیرمردها- چای دیشلمه شان را با فکرهای دیگری می نوشیدند.

...

طرقه پرنده ای است که هوای وصل در سر دارد و می خواهد به خورشید برسد. به او می گویند هزار نام خدا را یکی یکی به زبان بگو و به سمت خورشید پرواز کن.

...

شوان که اسلحه دست گرفت و با بقیه جوانهای ده به کوه زد، کارهای باغ گردن من افتاد. من هم که اهل کار باغبانی نبودم. در نتیجه قاطرها را بجای باغ، به سمت مرز می راندم. پول قاچاق هم بیشتر بود، هم راحت تر و بی دردسر تر.

حدودا یکسال بعد، خبری برای پدر آوردند. خبر را که شنید حتی صبر نکرد من برگردم. گیوه هایش را ور کشید و به کوه زد. دو روز بعدش، وقتیکه از مرز بر می گشتم، پدر هم از کوهها با قاطر جسد شوان را آورد. با هم به ده رسیدیم. خشکم زده بود. پیراهن پرخون شوان را باور نمی کردم. هق هق پدر را هم نمی توانستم باور کنم. ضجه های راژان – دختر حاج حسین – را هم باور نکردم.

...

طرقه نامهای خدا را یکی یکی به زبان می گوید و به سمت خورشید پرواز می کند. می رود و می رود تا جایی که هیچکس نرفته. می گویند آنجا – کمی مانده تا وصال خورشید - اسم آخر را فراموش می کند و می سوزد.

...

پدر دیگر در خانه ساز نزد. هروقت دلش می گرفت دوتارش را بر می داشت، سوار قاطر می شد و می رفت تا کوهپایه، سر مزار شوان.

روزی که به او گفتم تصمیمم را گرفته ام، هیچ نگفت. فقط بغلم کرد و گریست. هیچوقت زبری ریشهای اشک آلودش را بر گونه ام فراموش نکردم. 

سه ماه بعد او را بی جان و با دوتاری در بغل، کنار قبر شوان پیدا کردند. در نتیجه سال بعد هیچکس نبود که جسد خونالود من را با قاطر از کوه پائین بیاورد.

...

طرقه می رود و می رود تا نزدیکی معشوق. در آنجا اسم آخر را فراموش می کند و می سوزد. کمی بعد، پیش از آنکه داستان طرقه سوخته افسانه کردها بشود ،طرقه دیگری هوای رسیدن به خورشید به سرش می زند و  بال می گشاید. 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
اسارت
نویسنده : شـاراد - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
 

شبیخون که زدند، غافلگیر که شدیم، عقب نشینی که کردیم، از گروهان که جدا افتادیم، اسیر که شدیم، به اردوگاه موقت که بردنمان، فقط 19 سالم بود.

فرار که کردیم، دوباره که دستگیرمان کردند، کتک حسابی که خوردیم، شش تا از دندانهایم که خرد شدو استخوان گونه ام که شکست، 20 روز از دستگیریم می گذشت. دو روز بعد منتقلمان کردند به بازداشتگاه مرکزی.

آمارمان را که به صلیب سرخ دادند، به صورت رسمی که اسیر جنگی حساب شدیم، خانواده هامان که فهمیدند هنوز زنده ایم و اولین نامه ای که توانستم برای آمنه بفرستم، 21 ساله شده بودم.

گزارشگران سازمان ملل که به اردوگاهمان آمدند، داوطلب که خواستند برای مصاحبه، قدم که جلو گذاشتم، به دفتر رئیس زندان که بردنم تا توجیه بشوم چه بگویم و چه نگویم، سلولم را که عوض کردند و به بند 7 که منتقل شدم، روز تولدم بود. 22 ساله شده بودم.

فردایش که شد، لباس تمیز که تنم کردند، خانم خبرنگار که سوال می پرسید، من که جواب نمی دادم، یکهو که دل به دریا زدم، رو به دوربین که برگشتم و هی که گفتم مرگ بر صدام، نگهبانها که فقط نگاهم کردند و رئیس زندان که چشمهایش برق شرارت می زد، یک روز از تولدم گذشته بود. 22 ساله و یک روزه بودم.

پنچ سال که گذشت، قطعنامه که به امضای دو طرف رسید، توافقنامه مبادله اسرا که امضا شد، اسمم که جزو اولین گروه مبادله اسرا نوشته شد، با اتوبوس که به مرز فرستادنمان، مبادله که شدیم، خیلی خوشحال بودم.

مردم که برایمان جشن گرفتند. آمنه را که دوباره دیدم، گریه شوق مادرم را که دیدم، سر از پا نمی شناختم. باورم نمی شد که بعد از هشت سال به شهرم، بصره، بازگشته بودم.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
زیارت
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
 

- توضیح: این داستان را اشتباهی پاک کرده بودم که به همت رایان دوباره برگشت. تغییرات خیلی جزئی هم نسبت به نسخه قبل دارد.

 

"ننه جون هرچی از آقا می خوای به خودش بگو. تو دلت پاکه، آقا حرفتو زمین نمی ذاره ..."

پسرک را بلند کرد و از بالای جمعیت به ضریح رساند. پسرک هیجان زده بود.

...

از دو هفته قبل مرتب به گوشش خوانده بودند که خوش بحالت، می روی زیارت اما رضا. سه روز پیش اهالی ده برای بدرقه شان آمده بودند پای مینی بوس.

بی بی ماچش کرده بود و یک تکه پارچه هم به زیر لبه کتش سنجاق زده بود.

مینی بوس که راه افتاد دستش رفت به جیبش. "ننه اینا چیه؟"

"خاک به سرم! از کی گرفتیشون؟"

"هیشکی به خدا! الان دیدم تو جیبمه"

زن حرفی نزد. پولها را گرفت و زیر چادر، توی جیب لباسش که فقط خودش از آن خبر داشت جا داد.

"خدایا شکرت!"

...

بچه های دیگر گریه می کردند ولی او بیشتر هیجان زده بود. دستش را از بالای جمعیت به ضریح رساند و محکم به آن چنگ زد.

"امام رضا! به ننه ام یک چرخ خیاطی بده. پای بی بی را هم خوب کن. به علی حیدر بگو منو هم ترک دوچرخه اش سوار کنه"

خواست برای فاطمه – دختر عمو عباس که با او مهربان بود- چیزی بخواهد که رویش نشد.

"امام رضا! یه کاری کن کمر ننه توی زمستان زوغ زوغ نکنه. یه کم پول بهش بده تا ... نه ! خیلی پول بهش بده! خیلی زیاد!"

دستهای زن خسته شده بودند. خواست عقب برود ولی پسرک محکم به ضریح چنگ انداخته بود. او را محکم تر کشید و کم کم از میان جمعیت بیرون برد.

پای مینی بوس زن دوباره به سمت حرم نگاه کرد. دلش نمی آمد برود. هنوز کلی بغض توی سینه داشت. چشمهایش دوباره تر شد:

" یا امام رضا. من ازت هیچی نمی خوام. نذر می کنم هرسال این پسر را بفرستم پابوست. فقط یه کاری کن چشمهایش خوب بشه. لااقل یه کمی ببینه! آخه آقا من چیکار کنم با این بچه کور ..."

دوباره زد زیر گریه.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
خجالتی
نویسنده : شـاراد - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

از اول هم سختم بود با کسی مخالفت کنم. سختم بود به کسی بگویم نه. بچه که بودم هم محلی هایم این موضوع را فهمیدند و بعد از ظهرهای کودکی و نوجوانی من به پنچر گیری دوچرخه هایشان گذشت.

بزرگتر که شدیم هیکل من از بقیه بچه ها درشت تر شد. این بود که هروقت سیگار یا مشروب می خواستند من را می فرستادند جلو که فروشنده سوپرمارکت به سن و سالشان گیر ندهد.

روزی که مادرم از فروشنده دهن لق شنید که من در هفته 8،7 بسته سیگار و چند بطری ویسکی می خرم سکته کرد و من فرصت نکردم بهش بگویم که سیگار و مشروب دوست ندارم چون فردایش مرد.

روز ختم مادرم مجبور شدم بروم برای یکی از دوستانم از رستوران غذا بخرم. چون سرما خورده بود و نمی توانست از خانه بیرون بیاید و رستوران مورد علاقه اش هم بابت تحویل غذا در محل حق سرویس می گرفت. من هم که سختم بود به کسی نه بگویم .

بعد از مراسم کلیسا (که با تاخیر به آن رسیدم) پدرم گفت دیگر پایم را در خانه اش نگذارم. سوال کردم می توانم لباسها و لوازم شخصی ام – که توی یک جعبه کفش گذاشته بودم - را با خودم ببرم یا نه. گفت نه.

جعبه را برای این می خواستم که عکس دختر وسطی همسایه مان - خانواده هاپکینز - را کف آن قایم کرده بودم. یکی دوبار با او به پارک رفته بودم. یکبار هم که به سینما رفته بودیم دستم را گرفت و تمام بدنم داغ شد. ازش خوشم می آمد ولی از وقتی که جلوی دوستانش مجبورم کرد توی پائیز از کف رودخانه برایش سنگ جمع کنم و بعدش سرما خوردم، ترجیح می دادم جلوی چشمش ظاهر نشوم. یکبار که تصادفی پشت دیوار مدرسه رفتم و با آن پسره دیدمش اصلا به روی خودش نیاورد که من را می شناسد. با این حال دوست داشتم گهگاهی به عکسش نگاه کنم. همین عکس است که به دیوار زده ام.

یک ناخنگیر دسته صدفی خوشگل هم توی جعبه داشتم که البته اجازه ندادند با خودم اینجا بیاورم. مسوول زندان می گفت کسی که پدرش را کشته و دختر همسایه را با چاقو زخمی کرده نمی تواند با خودش ناخنگیر به داخل سلول ببرد. من هم که از اول سختم بود با کسی مخالفت کنم.

   

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
تبعیدی
نویسنده : شـاراد - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
 

حتما خاطرتان هست که بعد از جنگ بزرگ آرکیلوشا – چندصد سال قبل – دیگر جنگی بین کهکشان آندروما و کهکشان ساگیتاریوس رخ نداده بود. آندروما تحت تسلط کنفدراسیون باقی ماند و ساگیتاریوس هم درگیر جنگهای استقلال طلبانه ابرستاره ها شد و عملا فرصتی برای لشگرکشی جدیدی پیدا نکرد.

من از فرماندهان تیپ 12 لشگر نامرئی جنوب شرق کنفدراسیون بودم. تجربه درگیریهای کهکشانی و نیز جنگ آرکیلوشا از من فرماندهی باتجربه ساخته بود و همین مساله باعث شد من به فرماندهی ارشد نیروی محافظ آندروما منصوب شوم.

چند سال بعد از انتصاب من و تقریبا همزمان با انتخابات پانزدهم ، یک ابرگاز هیدروژنی از سمت ساگیتاریوس به آندروما نزدیک شد. حسی به من می گفت پشت این ابرگاز خبرهایی هست. مدتی بود اشعه های ستاره مرکزی ساگیتاریوس ضعیف شده بود و رادارهایمان هم حرکتهای سریع این ستاره را گزارش می کردند. می دانستم سیارکهای ابرگازها حاضر هستند برای تهیه اورانیوم با هرکسی هم پیمان بشوند. از کنفدراسیون تقاضا کردم ستاره های بیرونی کهکشان را تخلیه کنند ولی کنفدراسیون با تقاضا موافقت نکرد. تمام فکر و ذکر آنها به برنده شدن مجدد در انتخابات معطوف بود. آنها نمی خواستند تنها به خاطر اینکه من احساس بدی داشتم، هزینه لشگرکشی و تخلیه ستاره های بیرونی را بپذیرند. حتی من را بخاطر تجهیز لایه بیرونی توبیخ هم کردند.

اینگونه بود که وقتی حمله سیارکها به مرکز کهکشان آغاز شد، فرصت و توان کافی برای مقاومت پیدا نکردیم. چندین ابرستاره مرزی به همراه چند میلیون سیاره در کمتر از یک لحظه نابود شد. کنفدراسیون جلسه فوق العاده گذاشت و تمامی نیروهای بیرونی را به مرکز کهکشان فراخواند. به من نیز اختیار تام داده شد تا هرطور که می توانم کهکشان را از سقوط نجات دهم.

نیازی به گفتن ادامه ماجرا نیست. آخر ماجرا را همه می دانیم. سرنوشت اتحاد بزرگ آندروما تلخ تر از حد تصور بود.

من و یک لشگر نامرئی را هنگام فرار در حوالی کهکشان NGC5981 دستگیر کردند. محاکمه سریعا برگزار شد.

نتیجه محاکمه کاملا قابل پیش بینی بود: تبعید به فاز 5.

همه چیز سریعتر از آن چیزی اتفاق افتاد که انتظار داشتم. سریعا مرا به سیستم مخصوص انتقال بردند. مقدمات تبعید انجام شد و چند لحظه پس از بی حسی، دیگر چیزی نفهمیدم.

...

زمان به کندی میگذشت. روزها و روزها در تاریکی مطلق کپسول انتقال، در مایع مخصوص شناور بودم. توان کوچکترین تحرکی نداشتم. فعالیت ذهنی ام تقریبا به صفر رسیده بود.

زمان زیادی گذشت تا دوباره اندک اندک شروع کردم به فهمیدن. دوباره صداها را خیلی گنگ می شنیدم ولی صداهای اطراف اصلا برایم آشنا نبود. به شدت می ترسیدم.

با سختی سعی میکردم از کپسول انتقال و محیط اطرافم سر در بیاورم ولی توانم کمتر از آن بود که بخواهم حرکتی به خودم بدهم. کم کم توان تحلیل رفته ام بازگشت. احساس میکردم هر زمان که سعی میکنم خودم را جابجا بکنم، کپسول انتقال و کل سیستم پشتیبانی متصل به آن دچار کشش می شود. تا اینکه یک روز که سعی میکردم بصورت متناوب خود را تکان بدهم، صداهای بیرونی شفاف تر شد. نور بیشتری به کپسول تابید و ناگهان کپسول شکافته شد.

...

اینگونه بود که من در بیست و هفت سال پیش در یک روستای دور افتاده به دنیا آمدم.

راستی من شما را قبلا جایی ندیده ام؟

  

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
سفر
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
 

حوالی لاریجان گرسنه می شوم. جلوی یک رستوران می ایستم و املت سفارش می دهم. اگر مریم همراهم بود یا باید دور میزدم و برمیگشتم پلور، یا باید تا آمل گرسنه می ماندم. هرجایی حاضر نمی شود غذا بخورد.

-         آقا سیگار نخی هم دارید؟

-         نه

-         خوب یه بسته بدین لطفا.

-         چی بدم؟

-         کنت. نه! وینیستون بده.

بعد از پانزده سال، یک سیگار آتش میزنم. آنهم اول صبح، شکم گرسنه! دلم آشوب می شود ولی با خودم لج کرده ام. سیگار را تا ته می کشم. املت که حاضر می شود، هنوز از سیگار سرگیجه دارم.

بعد از صبحانه دیگر جایی نمی ایستم. میروم تا دوراهی محمود آباد. ترافیک پشت چراغ قرمز کلافه ام می کند. میخواهم یک سیگار دیگر روشن کنم که پشیمان می شوم.

از محمود آباد تا ویلا چند دقیقه ای بیشتر راه نیست. به ویلا که میرسم ماشین را پارک می کنم و میروم لب ساحل. دریا آرام است. دلم نمیخواهد داخل ویلا بروم.

می نشینم روی ماسه ها. ساعتم را نگاه می کنم. لابد الان همه دارند دنبال من می گردند. برای همین هم دیشب به حاجی – پدر مریم – گفته بودم که اگر دیر کردم شما به کارها برسید. چه جالب که او هم چیزی نپرسید.

کاش کسی به مهشید زنگ زده باشد. از آنجا بلیط ایران راحت گیرشان نمی آید.

حسن عمو هم لابد تا الان رسیده تهران.

بی اختیار سرم به سمت ویلا بر میگردد. یک لحظه احساس کردم مریم مثل همیشه دارد گلهای اطراف راه پله را مرتب می کند. به خودم می آیم. تنها هستم.

به دریا نگاه می کنم. چقدر مریم دریا را دوست دارد. چقدر دلم برای مریمی تنگ شده.

سیگار را از جیبم در می آورم. نگاهم به برچسب پشت جعبه می افتد: سرطان ... مرگ ...

بغضم می ترکد.

 

  

  لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
عروس خانوم
نویسنده : شـاراد - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
 

آب خورش را چشید. کمی نمک اضافه کرد.

"خدایا! برنجم شفته نشه!"

برای ته دیگ؛ سیب زمینی گذاشته بود. می دانست ته دیگ سیب زمینی دوست دارد.

ماست و خیار را توی ظرف کریستال چهارگوش ریخت . – چقدر از این ظرفهای جهازش خوشش می آمد! کلی اصرار کرده بود تا مامان راضی شده بود اینها را بخرد.

با نعنا خشک مشغول تزئین ماست و خیار شد. دستش تکان خورد و شکل گل کمی بهم ریخت. اعصابش خرد شد. ماست و خیار را هم زد و دوباره از نو تزئینش کرد.

یک دستمال سفره توی هریک از بشقابها گذاشت. برای هزارمین بار جای گلدان روی میز را عوض کرد. اول خواست شمع هم روشن کند ولی نظرش عوض شد. خوشش نمی آمد به زندگی شان شکل فانتزی بدهد.

سالاد، دوغ، ماست و خیار، ترشی. همه چیز سر جایش بود.

دوباره به گوشت خورش سر زد. هنوز کمی سفت بود. اعصابش خورد بود که چرا گوشت گوساله خریده. ولی خودش را دلداری داد که "در عوض گوشت گوساله توی خورش قشنگ تر می شه!"

دوباره جلوی آینه خودش را برانداز کرد. "وای خوب شد خودم رو دیدم! روژم خراب شده." دوباره روژ زد. "وقتی در را براش باز کردم فقط سلام کنم یا ببوسمش؟ بهتره فقط سلام کنم. اصلا عقب می ایستم. خودش اگر خواست میاد جلو می بوستم. ولی شاید هم بهتر باشه من جلو برم".

از این فکرها لبخندی روی لبش نشست و بفهمی نفهمی لپهایش گل انداخت. تصمیمش را گرفت: "میرم جلو بوسش می کنم. اصلا هر روز که اومد خونه میرم جلو بوسش می کنم!"

لباسش را هم جلوی آینه مرتب کرد.

دیگر کاری نداشت جز انتظار. اخبار شبکه پنج داشت گزارش تصادف چند دقیقه پیش اتوبان همت را پخش میکرد. ماشینها درب و داغان شده بودند. دوربین پشت سر آتش نشانها اینطرف و آنطرف می رفت و از زخمیها فیلم می گرفت.هیچوقت از اینجور خبرها خوشش نیامده بود. زد کانال  PMC.

به نظرش رسید یک کانال پیدا کند که آهنگ ملایم پخش کند. اینطوری بهتر بود تا اینکه سر شام ضبط روشن کند. کانالها را یکی یکی رد کرد. "باید سر فرصت بنشینم این کانالها رو حذف کنم. اینجوری یه وقت حواسمون نیست جلوی مهمون می زنیم یه کانال بد".

یک کانال خوب پیدا کرد. آهنگهای قدیمی پخش می کرد که دوست داشت.

"دیر نکرده؟"

خودش را دلداری داد که هنوز دیر نکرده.

نیم ساعت بعد، کم کم نگران شد. اول نگران غذایش، بعد هم نگران او.

پا شد زیر خورش را کم کرد. زیر برنج هم توری گذاشت. بعد تلفن را برداشت که به موبایلش زنگ بزند.

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد...

دوباره شماره گرفت. باز هم در دسترس نبود. " خدایا چی شده؟ چرا دیر کرده؟ چرا موبایلش در دسترس نیست؟"

...

...

نیم ساعت بعد، هیچ اثری از نگرانی نبود. از اینکه می دید همسرش چطور با اشتها غذا می خورد، ته دلش غنج می رفت. غذایش خوشمزه شده بود:

"خدایا شکرت!"

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
روزی روزگاری
نویسنده : شـاراد - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 

-     هوا برت نداره خان دایی! من از قماش اون نسناسهای دور و برت نیستم که واسم دور برداشتی! همینجا رو به قبله همچی قیمه قورمه ت می کنم که ...

-     بزن به چاک بچه ژیگولو! بزن به چاک تا تیکه پاره ت نکردم!

-     خونت رو میریزم حروم لقمه ...

وسط میدان گرد و خاک شد. برق قمه که چشمها را زد، نوچه هایشان هم پریدند به هم. زنها بچه ها را گرفتند زیر چادر و تند رفتند سمت تیمچه. حجره دارها بساطشان را جمع کردند و چپیدند داخل حجره ها.

صدای نعره فضای سر گذر را پر کرده بود. یک نفر آن وسط پایش لغزید. افتاد زمین و دیگر بلند نشد. زیر تیغ آفتاب، خون تازه روی خاک رد قهوه ای انداخته بود.

مردی که گوشه گذر به دیوار تکیه داده بود،  بی حوصله به بزن بزن داخل میدان نگاه می کرد و گاهی خمیازه می کشید. وقتی یکنفر قمه را توی شکم مرد چاق فرو کرد، نگاهی به ساعتش انداخت.

"کات" !

" اون بی شعور که گوشه کادر ایستاده! همونی که ساعت دستش بسته! بیاندازیدش بیرون. پنج دقیقه استراحت، بعدش این پلان رو  از اول می گیریم. منشی صحنه چک کنه کسی ساعت نبسته باشه!"

مرد لباسهایش را تحویل داد و بیست و پنج هزار تومان مزدش را گرفت.

-          الان  دم ظهره، یه غذا هم بهم بدین!

روی رکاب اتوبوس نشست و مشغول غذا خوردن شد. کسی از پشت جمعیت داد زد: "هوا برت نداره خان دایی! من از قماش اون نسناسهای دور و برت نیستم که واسم دور برداشتی!"

بوی خورش قیمه در فضا پیچیده بود.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
سرنوشت
نویسنده : شـاراد - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

-          نه!

-          باور کن! بعدش هم مرغها را توی آبجوش فرو می کردن تا پرهاشون راحتتر کنده بشه.

-          نه!!

-          با همین دو تا چشمهام دیدم! بعد هم از یه چنگک آویزونشون می کردن.

-          دروغ نگووو!

-          تازه این که چیزی نیست. توی مغازه سرکوچه، تیکه های مرغها رو می فروشن. خودم دیدم. مثلا یه سینی پر کردن از پاهای مرغها (بدون مو)، یه سینی هم پرکردن از بال..

-          حالشون به هم نمی خوره؟!

-          نمی دونم. حتما نمی خوره. من که داشتم بالا می آوردم. مامان نمی گذاشت به مغازه نگاه کنم. یواشکی نگاه می کردم!

-          اون چیز... چی بود اسمش؟

-          چی؟ کشتارگاه رو میگی؟

-          آره، اونو کجا دیدی؟

-          از تلویزیون دیدم. توی راه پله پشت در شیشه ای اتاق وایستاده بودم. کسی منو نمی دید. مامان هم تو حیاط بود.

-          نترسیدی؟

-          ترس؟! هه! فکر کردی منم مثل تو ترسو هستم؟ همونجا وایستادم و تا آخر برنامه رو تماشا کردم!

-          من که می دونم، اینا رو میگی که منو بترسونی!

-          به جون مامانم هرچی گفتم راست بود!

 

-          بچه ها ؟!!!

      -          وای! مامانم اومد. یه وقت چیزی بهش نگیا!

-          باشه

 

-          بچه ها؟ چیکار می کنین؟!

     -          هیچی مامان جون! داشتیم دنبال کرم می گشتیم...

جوجه ها همانطور که زیرچشمی به خانم مرغه نگاه می کردند، مشغول بهم زدن خاک باغچه شدند.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
استاد موسیقی
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

"هیس!"

شاگردها متعجب به استاد موسیقیشان نگاه کردند.

"شما چیزی نمی شنوید؟ انگار کسی دارد موسیقی تمرین می کند"

کسی چیزی نمی شنید.

"عجیب است! چند روز است این صدا را می شنوم... بسیار خوب، ادامه می دهیم"

...

همسر استاد موسیقی، فنجان قهوه را جلویش گذاشت.

" چه خبر؟"

"هیچی ... ببین، تو الان صدایی نمی شنوی؟ انگار کسی دارد با یک ساز خاصی سولفژ کار می کند"

"نه! نکند این همسایه بالایی باز دارد پیانو می زند؛ من نمی شنوم؟!"

"نه، پیانو نیست. یک ساز زهی است. صدایی شبیه عود می دهد ولی فرق دارد. صدای سازش خیلی خاص است، ولی طرف بلد نیست بنوازد. آهنگ نمی زند، بیشتر سروصدا می کند!"

 ...

نصفه شب، استاد بلند شد که آب بخورد. باز هم همان صدا می آمد. با خودش گفت " این لعنتی هرکه هست دارد این ساز را حرام می کند. کاش لااقل می دانستم چه سازی است!"

...

اتوبان را بسته بودند. آمبولانس و ماشینهای آتش نشانی آژیر کشان سر رسیدند. ماشین تقریبا له شده بود. آتش نشانها با مصیبت درب سمت راننده را بریدند و استاد موسیقی را بیرون کشیدند. صورت استاد پر از خون بود.

عزرائیل کنار ماشینهای آتش نشانی ایستاده بود و به دقت همه چیز را تحت نظر داشت. زیر عبایش یک چنگ قدیمی متعلق به ای ترپ (uterpe) الهه موسیقی یونان داشت که معلوم نبود از کجا پیدایش کرده. چشمهایش طور خاصی برق می زد.

وقتی دکتر اورژانس نبض استاد موسیقی را گرفت و گفت تمام کرده، لبخندی بر لبان عزرائیل نشست:

-         " بالاخره یک استاد موسیقی پیدا کردم که یادم بدهد چطور با این چیز آهنگ بزنم!"

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
پروانه و دریا
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

 "چه پروانه قشنگی!"

پروانه قهوه ای روی آب چرخ می زد.  هر موجی که می آمد بالاتر می پرید و دوباره فاصله خودش را با سطح دریا تنظیم می کرد.

"این چطوری تا اینجا آمده؟  خسته نمی شود؟"

پروانه خوش خوشان برای خودش می گشت.

" شاید تکه چوبی اینطرفها روی آب مانده"

اطراف را نگاه کرد. چیزی نبود.

"حتما باد او را به اینجا کشانده!"

پروانه دیگر خسته شده بود. یکی درمیان بال می زد. یکبار چیزی نمانده بود گرفتار موجها شود.

"طفلکی خسته شده ... "

فکری به نظرش رسید. دستش راستش را بالا برد و انگشت سبابه اش را به سمت پروانه گرفت. پروانه به دستش نزدیک شد, ولی باز اوج گرفت. می ترسید.

یکی دو بار دیگر روی آب چرخ زد و عاقبت از خستگی دل به دریا زد و روی نوک انگشتش نشست. کمی استراحت کرد و جان تازه ای گرفت و پرواز کرد به سمت ساحل.

با نگاهش پروانه را تعقیب کرد. به ساحل که رسید، خیالش راحت شد.

کسی در ساحل نگاهش به دریا افتاد و به نظرش رسید یک دست – که انگشت سبابه اش به سمت آسمان نشانه می رفت -  آرام آرام در دریای بیکران فرو می رود.

 

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.


 
comment نظرات شما ()

 
عشق
نویسنده : شـاراد - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

 

       " فرمانده نفس عمیقی کشید.

-          بانوی من، فردا را شاید تقدیر آنگونه که ما می اندیشیم رقم نزند...

-          اینگونه حرف نزنید! نمی خواهم امشب را با کابوس جنگ فردا خراب کنیم.

-          به شما اطمینان می دهم من و دیگر لشگریانتان چنان خواهیم جنگید که فردا - حداقل برای شما -کابوس نباشد.

-          می دانم. کاش می توانستم آنگونه که شایسته شماست سپاسگذارتان باشم. نه من، که این کشور به سینه ستبر شما تکیه دارد.

فرمانده گرمای تندی در زیر پوستش احساس کرد.

هر دو مدتی ساکت به آسمان خیره شدند. فرمانده می دانست که باید هرچه زودتر برود به لشگرش سرکشی کند.

-          انگار عجله دارید.

-          مرا ببخشید بانوی من. باید به افرادم سرکشی کنم. تا سپیده دم مجالی نمانده.

-          بروید. بروید، و هیچ حرفی از روی زشت تقدیر فردا نزنید. مثل هرشب فقط بگوئید: (تا فردا شب، خدا نگهدار)

-          فقط یک جمله. خواهش می کنم تلخی این حرف را بر من ببخشید.

-          ...

-          واقعیت این است که فردا ممکن است طالع بر وفق مراد ما نباشد. البته همانطور که گفتم شما را از این واقعه آسیبی نخواهد رسید. ولی شاید – فقط شاید – این دیدار آخرین دیدار ما باشد. اجازه بدهید برای اولین و آخرین بار جسارت کنم و هدیه ای به شما تقدیم کنم.

-          هرچه باشد، آنرا چون جانم عزیز خواهم شمرد

-          آن ستاره کوچک را در سمت چپ ماه می بینید؟

-          آن که پرنور سوسو می زند؟

-          نه. آنکه کوچک است. آنکه کم نورتر از بقیه است. اگر دقت کنید صورتی رنگ است.

-          چه جالب! واقعا انگار صورتی ست.

-          آن ستاره از آن من است. بهتر بگویم؛ تنها چیزی است که جز این لباس جنگ و شمشیر دارم. سالها قبل زمانی که به رکاب شما شتافتم همه زندگی ام را رها کرده ام. تنها همین ستاره است که هرکجا بوده ام، با من مانده. آن را به شما تقدیم می کنم، و در قبال آن خواهشی هم از شما دارم. خواهش می کنم فراموش نکنید هرکجا که بودید، و با هرکه بودید، هر شامگاه دمی به ستاره من نگاه کنید.

سکوت حکمفرما شد. شاهزاده خانم دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و به هق هق افتاد. خواست چیزی بگوید، ولی ناگهان دید تنهاست. فرمانده رفته بود. نمی خواست شاهزاده اشک او را ببیند. کسی هرگز اشک او را ندیده بود، و هرگز نیز ندید.

 

از ستاره صورتی رنگ زمین پیداست. فرمانده هرشب به بلندترین نقطه ستاره اش می رود تا بتواند زمین را به خوبی ببیند و مشتاقانه به سمت دو چشمی نگاه کند که از زمین به سمت او می نگرد. "

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

 


 
comment نظرات شما ()