حسرت

- نه بابا جان نگران نباش. یه ساعت و نیم مونده! دیر نمی رسیم.

- باباجان صبحانه کامل خوردی دیگه؟ شکلات و اینا برداشتی با خودت؟

- خوب باشه. ولی تو هم دو سه تا شکلات ببر. شاید یهو ضعف کردی.

...

- بیا برو از این بقالیه دو سه تا شکلات بخر. یه رانی هم بخر.

- گفتم نترس! دیر نمیشه! بیا اینم پول ... یه بسته مگنا هم واسه من بخر.

...

- زمان ما البته فرق می کرد. اینطوری نبود که کنکور بدی بعد ببینی چی میشه! اون موقع هر دانشگاهی واسه خودش کنکور داشت. اون موقع اسم این دانشگاه حوزه تو، پلی تکنیک بود! امیرکبیر نبود. امیرکبیر بعدا شد. منم همینجا تو دانشکده فنی کنکور دادم.

- خوب اون موقع خیلی سخت تر از حالا بود. مثلا چند هزار نفر شرکت می کردن، دو سه نفر با پارتی بازی و اینا قبول می شدن! خیلی پارتی بازی بود! منم همینطوری رفته بودم ببینم چه خبره ... وگرنه من از اون اول دلم تو همین میکانیکی بود! زیاد دنبال دانشگاه رفتن و اینا نبودم! راستی بابا، گفتی آزمون عمومیا صبحه یا بعدازظهر؟

- عمومیا خیلی مهمن! خیلی تعیین کننده ان!

- کی گفته؟! یه وقت این کار رو نکنیا! هیچ درسی رو کنار نگذار. هیچ درسی رو! یه نگاه به همین عربی که میگی بندازی، یهو میبینی 5،4 تا تستش رو مثل آب خوردن میزنی، همون باعث میشه کلی رتبه ات بیفته جلو ...

- نه بابا جان! مهندس فاضل رو ول کن! یعنی نه اینکه اشتباه بگه ها! نه! ولی تو هیچ درسی رو کنار نگذار. به همه اش یه نگاهی بنداز. حالا مثلا بجای 45 دقیقه، 20 دقیقه وقت بذار! 10 دقیقه وقت بذار! ولی اینطوری که اصلا بگذاری کنار خوب نیست ...

...

- نه! نمی خواد زود بری تو. الکی استرس میگیری. بشین تو ماشین.

- ول کن بابا جان دیگه این جزوه رو! الان که وقت دوره نیست! دیگه تو زحمتات و کشیدی. انشالله خدا هم کمک کنه ...

- هرچی! خلاصه درس باشه! دیگه ولش کن. فکرتو آزاد کن. میخوای شهرام ناظری بذارم؟ هه هه هه ... شوخی کردم. هرچی میخوای بذار. اون سی دی مزخرفه بود روش نوشته بودی متال؟

- راستی بابا جان، یه وقتی اگه دیدی بلد نیستی، سخته یا هرچی، بیخودی با خودت فکر و خیال نکنیا! اصلا مهم نیست. یعنی مهم هستا! ولی تو تمرکزت رو از دست نده. به بعدش فکر نکن. سعی کن اول بری سراغ اونایی که آسون ...

- خیلی خوب! باشه! اصلا صحبتش رو نمی کنم. خودت بهتر می دونی اینا رو!

...

- بابا جان، دیگه کم کم برو. دیر نشه یه وقت

...

- خدا به همرات ... حمد و سوره یادت نره. یه نفس عمیق بکش و شروع کن. برو خدا به همرات.

- راستی! یه دقیقه بیا! یه حرفی باهات دارم

- ببین بابا جان. اگه یه وقتی قبول نشدی، من هیچوقت نمیگم بیا میکانیکی پیش خودم وایستا. دلت خواست بیا، دلت نخواست نیا! هیچوقت نمیگم دیگه درس بسه. همیشه هم هواتو دارم. هیچوقت پشتت رو خالی نمی کنم ... اگرم یه وقت خواستی بری خارج، ... مثلا بری کانادا ... یا هرجایی، خودم دنبال همه کارات و میگیرم.... پولشو هم از هر جایی شده جور می کنم... نمی ذارم ... حسرت به دل بمونی ...

- نه بابا جان! گریه نمی کنم... فقط خواستم بگم بهت اینا رو. دیگه برو یه وقت دیر نشه . برو خدا به همرات.

  

 

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mafas

انتقال استرسش خوب بود... ولي زيادي يكطرفه بود داستان... حداقل آخرش منتظر بودم دو طرفه بشه....نشد... 6

هیچکس

من به روزم رفیق فقط من میدونم که من به این داستان نمره دادم در موردش نقد نوشتم و کلی هم حرف زدم پس کامنت من کو خب ؟!

مارال

سلام باز هم یک داستان گنگ. البته گاهی این گنگی به قشنگی داستان اضافه میکند. فقط آخر قصه هم همانجور گنگ ماند. معلوم نشد این دیالوگ ها پشت تلفن بود، حضوری بود و یا حتی شاید در خیال. به هر حال از داستان قبلی خیلی موفق تر بود به نظرم. برای احساس و حرفی که قشنگ به مخاطب رساندی 4 و 3 نمره دیگر برای شخصیت پردازی قشنگش. 3 نمره کسری هم بخاطر نبودن فضای مشخصی در طول داستان و یا حتی در انتهای آن است. 7 نمره من به حسرت است. موفق باشی دوست من.

هیچکس

من نظر بر بار احساسی و اخلاقی این داستان بهش نمره میدم کمی احساساتی ام کرد ف نوشته کماکان از یک متن استخوان دار آبرو دار وام میگیرد ولی مسیر داستان ضعیف است شاید همه ما از نویسنده انتظار یک تفاوت را داریم نه ترسیمی از آنچه هر روز میبینیم این متن در عین اینکه متنی رئالیستی است اما از فقر ذوق و هنر ژروری رنج میبرد من به این داستان نمره 3 میدهم

خاموش

این که پایان غافل گیر کننده ای نداشت برای من غافل گیر کننده بود, یعنی شاراد و غافل گیر نکردن؟! به شهامتی که به خرج دادی: 10 به قابل لمس بودنش: 7.5 به خود داستان و یک طرفه بودنش (البته درواقع دوطرفه بود [نیشخند]) و به من حس خوبی داد: 8

مریم (بعضی حرفا)

عاشقش شدم ! من به این 100 میدم . این بابا واقعا مکانیکی بود ؟‌ از هزارتا تحصیلکرده هم باشعورتر بود !

آرش

یک سئوال دارم! بابا هه برای کنکور دخترش هم اینقدر استرس داشت یا فقط برای پسرش. البته شاید به نظر برسه این سئوال اصلا ربطی به داستانت نداره ولی من در حقیقت برداشتت رو از این شخصیت ساخته و پرداخته ذهنت می خوام بدونم.

رضا پایافر

برعکس داستان بالایی این یکی فوق العاده بود اینکه فقط صحبت های بابا رو اوردی بسیار دلچسب بود هرچند به نظرم آخرش باباهه دیگه زیادی داش شورش رو در می اورد ولی به نظرم از همه داستان هات بهتر بود 8

نسترن(ممنوعه)

دوستش داشتم. ملموس بود. اینکه پدر هر چی تو چنتش بود رو کرد که بچه ش آرامش پیدا کنه. بابای خوبی بود. واینکه بابا مامانا بیشتر از بچه هاشون استرس دارن. 8[گل]