ٍSomniphobia

·         ساعت: 11و 25 دقیقه مورخ ...

·         جلسه هفتاد و چهارم

·         بررسی وضعیت آقای ...

·         حاضرین: ...

- "بسیار خوب! اگر موافقی دوباره از اول شروع کنیم. از بیماری سابقت بگو. اسم بیماری ات چه بود؟"

- " خوب. بگذارید اول یکبار دیگر در مورد Phobia ها توضیح بدهم! فوبیا در حقیقت یک نوع اختلال روانی است. یک ترس خیلی شدید از قرار گرفتن در موقعیتهای خاص یا روبرو شدن با آدمها یا اشیاء خاص است. آنطور که من فهمیدم فوبیاهای زیادی تا امروز کشف شده است. مثل ترس از آب! یا ترس از پرنده! یا ترس از نور ... بعضی هایشان هم خیلی خاص هستند. مثلا ترس از کاغذ! دکترها می گویند علت واقعی این اختلال هنوز شناخته نشده."

- "و شما هم دچار یکی از انواع این بیماری بودی!"

- "دقیقا! بیماری من یک حالت خاص از Somniphobia یا خواب هراسی بود. در حالت کلی کسانی که دچار خواب هراسی هستند، به دلایل مختلف از خوابیدن می ترسند. مثلا می ترسند در خواب بمیرند! یا می ترسند زمانی که در خواب هستند اتفاق بدی بیافتد! ولی من اینطور نبودم. علت اصلی خواب هراسی من، ترس از خواب دیدن بود! من خوابهایی می دیدم که خیلی اذیتم می کرد و باعث می شد موقع خواب بجای استراحت، بیشتر از نظر روحی و جسمی خسته تر بشوم! این بود که کم کم ناخودآگاه دچار خواب هراسی شدم..."

- "دقیقا چه چیزهایی موقع خواب اذیتت می کرد؟"

- "خوب ... ما جلسات روانشناسی زیادی در این مورد داشتیم. آخر سر دکترها یک لیست از مواردی که موقع خواب دیدن اذیتم می کرد تهیه کردند و همین لیست، مبنای درمان من شد"

- "چیزی از آیتمهای این لیست خاطرت هست؟"

- " آیتمهای زیادی داشت ولی اصلی ترین هایش اینها بودند: اینکه وقتی خواب می بینم، توی خواب لکنت پیدا می کنم، ناراحتی هایم در خواب عمیق تر می شود، نمی توانم داد یا جیغ بزنم (انگار کسی راه گلویم را می بندد!)، یا اینکه حرکاتم کند می شود. مثلا راه رفتن یا دویدن توی خواب برایم خیلی مشکل می شود. بجای راه رفتن، شلنگ تخته می اندازم! یا اینکه غالبا در خواب نیروی جاذبه اصلا نیست! یا اینکه..."

- "این چیزهایی را که گفتی اکثر آدمها موقع خواب دیدن تجربه می کنند!"

- "بله، ولی اصلا فوبیا یعنی همین! یعنی ترس شدید از چیزهایی که برای دیگران ترس آور نیست! مثلا من کسی را دیدم که از کبوتر می ترسید. کبوتر ترس دارد؟ نه! ولی او می ترسید و اتفاقا ترسش هم بسیار شدید بود. خواب دیدن هم برای من همینطور بود!"

- "بسیار خوب، ادامه بده!"

- "هیچی دیگر! بعد مراحل درمانی من شروع شد. اول دارو درمانی شدم، بعد چند جلسه روان درمانی شدم ..."

- "اگر موافق باشی از جزئیات مراحل درمانی بگذریم. حالا بعد از درمان وضعیتت چطور است؟"

- "عالی! مهمترین پیشرفتی که کردم این است که وقتی خواب می بینم، می فهمم که دارم خواب می بینم! هرچقدر که شرایط مشابه بیداری ام باشد، گول نمی خورم! به خودم می گویم ببین! الان حرکتهایت کند هستند، جاذبه نیست، ... پس داری خواب می بینی! این است که دیگر به خودم سخت نمی گیرم. خوابهایم را جدی نمی گیرم. در نتیجه راحتتر می خوابم!"

چند لحظه سکوت در اتاق حکمفرما شد.

- " بسیار خوب. شما لطفا بفرمائید توی اتاق خودتان منتظر باشید"

مرد همانطور که شلنگ تخته می انداخت، به سمت درب خروجی رفت. تا درب پشت سر مرد بسته شد، یهو اتاق منفجر شد!

- "آقایان من دیگر خسته شده ام! چهار ماه است هی با این دیوانه جلسه می گذارید! من از کار و زندگی افتاده ام! به من چه که نمی خواهد قبول کند؟؟؟ من کار خودم را انجام داده ام. سر وقت آوردمش و تحویل شما دادمش. بقیه اش مشکل شماست! من از همان اول گفتم با این جلسه های مسخره به جایی نمی رسیم! حالا خودتان یک راهی پیدا کنید که حالیش بشود چی به چی است! من شرمنده ام . از اینجا به بعد خودتان می دانید و خودتان!"

عزرائیل با عصبانیت درب را به هم کوبید و رفت. نکیر و منکر با درماندگی به هم نگاه می کردند!

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 26 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهی سیاه کوچولو

نمی دونم چرا اصرار داری حتما یه غافل گیری تو داستانت داشته باشی.. حیف نسخه انگلیسی داستانهای کوتاهی که تازگی خوندم و بسیار جالب بودند رو با خودم تو این سفر نیاوردم وگرنه برات می فرستادم.. منکه مدتهاست شم داستان نوشتنم و حوصله شو از دست دادم ولی تویی که دوست داری، فکر می کنم برات بهترین راهنما خوندن همین داستانهای کوتاهه..

مهشید

خوب بود... 8 چند تا نکته مشترک با شخصیت داستانت داشتم، مثلاً اینکه از خواب دیدن میترسم، یا قبول واقعیت برام سخته و انکارش میکنم... احساس مشترکی داشتم باهاش! (نکنه منم قراره بمیرم؟؟!!!)

سارا

اگه داستانهای قبلی رو نخونده بودم و توقعم مثل قبل بود نمره ات 8 بود اما از اونجایی که داستانهای قبلیت رو خوندم بخصوص کافی شاپ و توقعم رفته بالا نمره 5 به ذهنم می رسه ... همینه دیگه می گن ادما رو پرتوقع نکنید همینه!!![مغرور]

يسنا

همه داستانهات رو نخوندم هنوز....ولي تو اونايي كه خوندم...تو اكثرشون " مرگ " بود....چرا؟

آهو

این عالی بود 11 !![نیشخند] حتی تا لحظه ی آخرم آدم نمی فهمید چی می شه! خیلی باحال بود.

آهو

بعضیا گفته بودن کش دار بودنش هیجانشو کم کرده. اما به نظر من کشدار بودنش هیجانشو خیلی بیشتر کرد. کلاً داستانت غافلگیر کننده بود و به نظرم خیلی موفقیت آمیز بود[چشمک]

خاموش

تا وقتی چیزی رو باور نکنی یعنی هنوز به سراغت نیومده: 7

مهتاب

این داستان رو سر در نیوردم و نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم... 3

نسترن(ممنوعه)

جالب بود. نمره دادن واقعا کار سختیه. همش داشتم فکر میکردم که واقعا ترسش ریخته؟ شاید اگه به عزرائیل و همدستاش کمتر ماهیت انسانی میدادی بهتر بود. اول داستان فکر کردم جلسه دادگاهه. یه کم غیر زمینیش میکردی آخرشو. 7 [گل]

نیلوفر

باحال بود من شماره 9 رو میدم