عشق

 

       " فرمانده نفس عمیقی کشید.

-          بانوی من، فردا را شاید تقدیر آنگونه که ما می اندیشیم رقم نزند...

-          اینگونه حرف نزنید! نمی خواهم امشب را با کابوس جنگ فردا خراب کنیم.

-          به شما اطمینان می دهم من و دیگر لشگریانتان چنان خواهیم جنگید که فردا - حداقل برای شما -کابوس نباشد.

-          می دانم. کاش می توانستم آنگونه که شایسته شماست سپاسگذارتان باشم. نه من، که این کشور به سینه ستبر شما تکیه دارد.

فرمانده گرمای تندی در زیر پوستش احساس کرد.

هر دو مدتی ساکت به آسمان خیره شدند. فرمانده می دانست که باید هرچه زودتر برود به لشگرش سرکشی کند.

-          انگار عجله دارید.

-          مرا ببخشید بانوی من. باید به افرادم سرکشی کنم. تا سپیده دم مجالی نمانده.

-          بروید. بروید، و هیچ حرفی از روی زشت تقدیر فردا نزنید. مثل هرشب فقط بگوئید: (تا فردا شب، خدا نگهدار)

-          فقط یک جمله. خواهش می کنم تلخی این حرف را بر من ببخشید.

-          ...

-          واقعیت این است که فردا ممکن است طالع بر وفق مراد ما نباشد. البته همانطور که گفتم شما را از این واقعه آسیبی نخواهد رسید. ولی شاید – فقط شاید – این دیدار آخرین دیدار ما باشد. اجازه بدهید برای اولین و آخرین بار جسارت کنم و هدیه ای به شما تقدیم کنم.

-          هرچه باشد، آنرا چون جانم عزیز خواهم شمرد

-          آن ستاره کوچک را در سمت چپ ماه می بینید؟

-          آن که پرنور سوسو می زند؟

-          نه. آنکه کوچک است. آنکه کم نورتر از بقیه است. اگر دقت کنید صورتی رنگ است.

-          چه جالب! واقعا انگار صورتی ست.

-          آن ستاره از آن من است. بهتر بگویم؛ تنها چیزی است که جز این لباس جنگ و شمشیر دارم. سالها قبل زمانی که به رکاب شما شتافتم همه زندگی ام را رها کرده ام. تنها همین ستاره است که هرکجا بوده ام، با من مانده. آن را به شما تقدیم می کنم، و در قبال آن خواهشی هم از شما دارم. خواهش می کنم فراموش نکنید هرکجا که بودید، و با هرکه بودید، هر شامگاه دمی به ستاره من نگاه کنید.

سکوت حکمفرما شد. شاهزاده خانم دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و به هق هق افتاد. خواست چیزی بگوید، ولی ناگهان دید تنهاست. فرمانده رفته بود. نمی خواست شاهزاده اشک او را ببیند. کسی هرگز اشک او را ندیده بود، و هرگز نیز ندید.

 

از ستاره صورتی رنگ زمین پیداست. فرمانده هرشب به بلندترین نقطه ستاره اش می رود تا بتواند زمین را به خوبی ببیند و مشتاقانه به سمت دو چشمی نگاه کند که از زمین به سمت او می نگرد. "

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
ماهی سیاه کوچولو

به نظرم شما خیلی رومانتیکی

من مریمم

یاد داستان شازده کوچولو افتادم که میگفت اگه تو گلی رو دوس داشته باشی که تو یه ستاره ی دیگه باشه شب نگاه کردن به آسمون چه لطفی داره.

کوچولوترین ستاره

اینم10

قاصدک

دارم از اون موقع این داستان و می خونم . و باور کن گریه کردم ....

آتی

نمره :9 واقعا عالی بود... لطیف.. گویا... ساده... کامل.... الکی طول وتفسیرش نداده بودی... برای جذاب بودن موضوع نیازی نیست صد سال زندگی رو مرور کنیم همین لحظه ها همین مکالمه کوتاه خیلی تاثیرگذار و کامل بود.... واقعا دوست داشتم.... موضوع این داستان هم با اینکه یکمقدار تخیلی و اغراق آمیز بود ولی انگار دور از ذهن نبود... به دل می نشست[لبخند] فقط یه ایراد داشت : بانوی من، فردا را شاید تقدیر آنگونه که ما می اندیشیم رقم نزند... این جمله از نظر دستوری اشتباهه!!!! شاید اینجوری درست تر باشه : بانوی من..شاید فردا تقدیر آنگونه که ما می اندیشیم رقم نخورد....

shirinetalkh

6

گل یخ

از یه عشق عمیق ....سرسری گذشتین!

محدثه

زیبا بود