دیدار آخر

گارسن فنجانهای قهوه را به آرامی روی میز گذاشت.

پسر کمی مکث کرد تا گارسن دور شود، بعد دوباره شروع کرد به پچ پچ. دختر با بی حوصلگی فنجانش را جلو کشید. به حرفهای پسر گوش نمی کرد. انگار همه چیز برایش خسته کننده شده بود. کافی شاپ، مشتری هایش، حرفهای پسر، فنجان قهوه ای که سه سال بود همین گارسن هر هفته جلویش می‌گذاشت، میز شیشه ای، صندلی کاناپه ای، ...

گارسون همینطور که میز کناری را جمع می کرد با خودش فکر کرد امروز قیافه دختر چقدر خسته و درهم است.

پسر چیزی پرسید. دختر حواسش نبود. داشت با فنجان قهوه اش بازی میکرد. پسر آرام به فنجانش زد و دوباره سوالش را پرسید. دختر چیزی از سر بی حوصلگی گفت. پسر جوابی داد و خندید. او هم به زور لبخندی زد.

قهوه دختر که تمام شد گارسن لیوان دو تا لیوان آب خنک برد سر میزشان. دختر با سر تشکر کرد و لبخندی زد.

پسر کم کم به بی حوصلگی دختر حساس شده بود. کافی شاپ شلوغ شده بود و سروصدا آنقدر بود که حرفهایشان را نشود شنید، ولی معلوم بود که دارد دختر را سوال پیچ می کند و دختر هم از جواب طفره می رود.

تقریبا تمام میزها پر شده بودند. گارسن داشت برای میز کنار پنجره کافه گلاسه می برد که بغض دختر ترکید. پسر با اخمهای درهم فقط نگاه می کرد. گارسن مردد بود که چکار کند. آخر سر، جعبه دستمال کاغذی را خیلی آرام گذاشت لبه میز و تند برگشت پشت کانتر.

نیم ساعت بعد، حسابی که با هم بگومگو و دعوا کردند، دختر کیفش را برداشت و رفت. پسر، چند دقیقه ای نشست و بعد صورتحساب خواست. طبق معمول از انعام خبری نبود، ولی فکر گارسن هم به انعام نبود. احساس می کرد این آخرین صورتحساب است. حسی بهش می گفت این دعوا با بقیه دعواهایشان (که کم هم نبودند) فرق داشت.

کافی شاپ دوباره خلوت شده بود. گارسن، شیشه شور و دستمال را برداشت که میز را تمیز کند. وسایل روی میز را جمع کرد، شیشه میز را چندبار به سرعت اسپری زد و دستمال کشید، بعد بشقاب و فنجانها و لیوانها را برد روی کانتر گذاشت. لحظه ای مکث کرد. برگشت، لیوان دختر را برداشت و به روژلب روی لبه آن خیره شد. بعد یواشکی لیوان را برد توی کمد لوازم شخصی اش قایم کرد.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

نظرات شما برایم مهم است!

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جلبک

به داستانی که تا کلمات آخرش فکر میکنی بی معنیست و بی معنی تمام میشود و بعد که به کلمات آخرش میری بغض میکنی چند بدهم خوب است؟ 10

حسين عبدلي

شايد به نظر بيايد كه اين يك داستان ناتمام بود اما از نظر بنده همين برش از صفحه زندگي آنها كافي بود براي لذت بردن خواننده و انجام رسالت داستان تشكر خوشحال ميشوم اگر به وبلاگ بنده سر بزنيد و داستان هاي زندگي شخصي ام را مطالعه كنيد

امید زیست

آرام و دلنشین ...خیلی معمولی شروع شد و به صورتی غیر قابل انتظار به آخر رسید. پایان جالبی داشت که میتونه فکر خواننده رو تا چند وقت درگیر خودش کنه. سپاس.[گل]

مهرناز

آقای شاراد میتونم داستان هاتون رو در یه وبلاگ دیگه بگذارم؟ البته واضحه که اسم خودتون و ادرس وبلاگتون ذکر میشه.

شیرین ِ تلخ

دقیقا نمیدونم اما ظاهرا ریتم اینجا تغییر کرده.. به هرحال خوشحالم بازم مینویسید.. به خاطر موضوع 10 برلی نثر 5

هیچکس

خوب بود و من شماره 8 رو بهش میدم البته انتقاداتی هم دارم اما معتقدم روی هم رفته هر روز داره جنس داستانها بالغتر میشه

اشنا

گارسون تنها کسی بود که از اول داستان نادیده گرفته میشد ... اما اخر داستان معلوم شد که خودش قهرمان اصلی داستان بوده ... این نقطه قوت این داستان بود .. نمره 8

مسی

فصا سازی خوب ویژگی تمام داستانهای شماست و اتفاقهای غیر منتظره معمولا در انتهای داستان من به این هفت و نیم داده بودم اگه این بار ارسال بشه نظرم!

عقربه

:) 7.5

ماشنکا

خوب !خیلی دلم می خواد انتقاد کنم( چرا؟ چون مرض انتقاد دارم!) ولی هیچ نکته ای که بشه بهش گیر داد پیدا نکردم! خوبه شاهین خوب! همیشه خوب نیست اما این بار خوبه!