کمی هیجان

امروز هم مثل هرروز بعد از اینکه با همکارانش خوش و بش می کند، پشت میز کارش می‌نشیند و کامپیوتر را روشن می‌کند، بعد ظرف نهارش را از کیفش در می‌آورد و می برد در یخچال آبدارخانه می‌گذارد. یک چایی هم برای خودش می‌ریزد که با بیسکوئیت ساقه طلایی بجای صبحانه بخورد.

دو، سه ساعت بعد، دوباره می‌رود یک چایی می‌ریزد و می‌آید پشت میز لم می دهد. همینطور که خستگی در می کند و چایی اش را جرعه جرعه می نوشد، از پشت پنجره روبرویش زل می زند به ابرها.

هوا خیلی صاف و تمیز است. قشنگترین ابرهایی که می شود این روزها در آسمان پیدا کرد، امروز دارند برای خودشان جولان می دهند. با خودش فکر می‌کند "بپر بپر روی اون ابر وسطیه چه حالی میده!"

یهو، چشمانش برق می‌زند.

زیرچشمی اینطرف و آنطرف را نگاه می کند که مطمئن شود کسی حواسش به او نیست. کفش هایش را در می‌آورد، آرام می‌رود روی میز، لبه پنجره را می‌گیرد و خودش را بالا می‌کشد. بعد هم می‌پرد روی ابر وسطی.

هوا آن بالا، کمی سردتر از پائین است. اول کمی مورمورش می‌شود و با خودش می‌گوید کاش لااقل کتش را می‌پوشید. ولی حالا که نپوشیده! پس به سردی هوا محل نمی گذارد. شروع می کند به بپر بپر.

ابر، مثل پنبه نرم است. هر بار که روی ابر می‌افتد نم مطلوبی مثل خاک پتو بلند می شود و بفهمی نفهمی خیسش می‌کند. خودش را با صورت روی ابر می‌اندازد که خیسی حسابی حالش را جا بیاورد.یک جاهایی، آن جاها که سفیدتر و سفت تر هستند، انگار بیشتر حالت فنری دارند. وقتی آن جاها می‌پرد راحت دو-سه متر به هوا پرتاب می شود. آنقدر پشتک وارو می‌زند که حسابی عرقش در می‌آید. سعی می کند خودش را هرچه بالاتر پرتاب کند. می‌رود روی بلندترین نقطه، مثل قهرمانان شیرجه دو دستش را دراز می‌کند و با یک پشتک وارو می‌پرد روی سفت ترین قسمت ابر.

یکی دو ساعت بعد، حسابی به نفس نفس افتاده. به پشت دراز می کشد، چشمهایش را می‌بندد و از ذره ذره تابش خورشید روی صورت خیسش لذت می برد. خورشید تقریبا بالای آسمان رسیده. ظهر شده و کم کم وقت برگشتن است. مخصوصا که ابر هم کم کم دارد بخار می شود و او هم از ابر شل و ول و آبکی اصلا خوشش نمی آید.

پائین را نگاه می‌کند. ساختمانها به نظرش آشنا نمی‌رسند. انگار از اداره خودشان خیلی دور شده! شانه هایش را بالا می اندازد و می‌پرد سمت اولین اداره ای که طبقه هشتمش پنجره دارد و پنجره اش هم باز است. اینطرف و آنطرف را نگاه می کند که یکوقت کسی حواسش به او نباشد. آرام از پنجره تو می رود، کفش زیر میز را می‌پوشد و می‌رود آبدارخانه که نهارش را گرم کند.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

 نظرات شما برایم مهم است!

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آهو

8

آهو

امیدوارم از این به بعد بیشتر بنویسی [گل]

آهو

خوب در پایانش انتظار یک چیز هیجان انگیز رو داشتم، تو مایه های آخر شرلوک هولمز یا پوارو که قاتل کسیه که اصلاً فکرشو نمی کردی. انتظار داشتم با یه چیز غیر منتظره تموم بشه. اما نشد. ولی وقتی آخرش ساختمون خودشو پیدا نکرد، و به یک ساختمون دیگه رفت و رفت به جای یک کس دیگه ای که اون هم رفته رو ابرا، (چقدر رفت داشت!) با اینکه نفهمیدم منظورش چی بوده، ولی خوشم اومد. کلاً این داستان حس خوبی داشت.

جلبک

سلام دوستش نداشتم ،نمره نمیدهم نه شاید هم 2 بدهم ،فقط بخاطر خیال پردازیه جالبت

حسين عبدلي

لذت بردم از اين جهت كه كار رو بدون هيچ انتظار قبلي خواندم!

اشنا

خیلی زیبا با قدرت کلمات یه رویای همیشگی ادمها رو تصویر سازی کردین ... مثل کارتون خرسهای مهربون می موند که می پریدن رو ابرها و با ماشینهای ابری توی اسمون رانندگی می کردن ... اما من حدس زده بودم که این اقا قرص اکس خورده و لحظات زیبای مستیش رو دارین شرح می دین .. چون اینجور ادما حس پرواز بهشون دست می ده .. زمانی که ما اکباتان زندگی می کردیم یه بار پرده پنجره رو کنار زدم دیدم یه پسر جوون خوش هیکل قد بلند با شلوارک و رکابی وسط فضای محوطه روی اسفالتا خوابیده .. ما طبقه اول بودیم و به خوبی ارامش صورتش رو می دیدم و همینجور تو فکر بودم که چرا تو فصل زمستون با این لباسا کف اسفالت خوابیده ... یهو دیدم چند تا خانوم جیع زنان اومدن بیرون .. بعد هم بقیه همسایه ها و امبولانس.... قرص اکس خورده بوده و می خواسته پرواز کنه ... نمی دونم از طبقه چندم افتاده بود .. ولی هیچ خونی روی زمین نبود ... انگار همون ابرهایی که نوشته بودین ضربه رو گرفته بودن ... نمره من 7

عقربه

رویا پردازی کلی هیجان داره..من دوس داشتم... با اجازه 8

پروازه

هومممم. من عاشق فانتزیم و عاشق داستایی که قرار نیست توشون هیچی بشه و هیچ اتفاقی بیفته و صرفا داستانن. فضا سازی اول و اخر داستان عالی بود اما فضا سازی تیکه وسطو دوست نداشتم. توقعم یکم عجیب و غریب تر از این بود. دوست داشتم روی ابرا حسا باحال تری داشته باشه . نمره ی این یکی با سلیقه ی شخصی نه حرفه ای باشه 8

سینا

این داستان برای من پیام داشت.من تو این داستان آدما رو دیدم خودموون همه که درسته به جبر زمانه محکوم به ماشینی زندگی کردن هستیم ولی هنز انسانیم و طبیعت انسان رو توهم خیال و آرزوهاش میسازه ..ولی وای به حال انسانی که آرزو و خیال پردازی رو فراموش میکنه

غزاله

اینم خیلی زیبا بود.... دقیقا کار این کارمند این بود که کمی هیجان هم بد نیست! بسیار عالی موفق باشی