Potato Masher *

توماس چیزی از سرباز آلمانی سنگر روبرویی نمی دانست . مثلا نمی دانست اسمش اریک فون اشمیت است و 13 آگوست 1921 به دنیا آمده. دقیقا روز تولدخودش! یا اینکه نمی دانست او هم مثل خودش با جنازه سه تا از همسنگری هایش توی سنگر گیر افتاده. صورت او را هم ندیده بود. فقط یک لحظه دستش را دید که از سنگرش بیرون آمد و یک نارنجک دسته چوبی به سمت سنگر او پرتاب کرد.

تا نارنجک پرتاب شد، توماس توی دلش شروع کرد به شمردن:

"یک!"

نارنجک از بالای سرش پرواز کرد، به تپه خاکی بالای سنگر خورد و لابلای کیسه های شنی کنار سنگر گم شد. رنگ توماس پرید.

"دو!"

شیرجه زد به سمت کیسه های شن. دستش را از لابلای کیسه ها به زحمت رد کرد تا نارنجک را پیدا کند. دستش خیس شد. احتمالا خون یکی از همسنگری هایش کیسه های زیری را خیس کرده بود. ولی از نارنجک خبری نبود.

"سه!"

عرق پیشانی اش به گوشه چشمش غلطید و چشمش را سوزاند. دستش تا بازو لای کیسه های شن فرو رفته بود. ناخنش به یک کیسه گیر کرد و شکست.

"چهار!"

دسته چوبی نارنجک را که لمس کرد، کمی خیالش راحت شد. نارنجک را بیرون کشید و همانطور که خودش را داخل سنگر می انداخت، آنرا به سمت سنگر روبرویی پرتاب کرد. یک لحظه نگاهش با نگاه وحشتزده اریک فون اشمیت تلاقی کرد که سرش را دزدکی بالا آورده بود و با نگرانی او را نگاه می کرد.

"پنج!"

توماس مطمئن نبود نارنجک را جای خوبی پرتاب کرده یا نه. برای همین سریع تفنگش را آماده کرد که بعد از انفجار، از گرد و خاک استفاده کند و سنگر آلمانی را هدف بگیرد.  با خودش تکرار کرد "نکُشی، می کُشدت!"

"شش!"

نارنجک که دوباره داخل سنگرش افتاد تازه فهمید که چه اشتباهی کرده. باید چند ثانیه صبر می کرد و بعد نارنجک را پرتاب می کرد! تفنگ را انداخت و به سمت نارنجک خیز برداشت. سرباز آلمانی خودش را از روی سنگر بالا کشیده بود و با نگرانی او را نگاه می کرد. توماس نمی دانست که یک وجه مشترک دیگر هم با سرباز آلمانی دارد: هردویشان دلشان برای مادرشان تنگ شده بود.

"هفت!"

دسته نارنجک را توی مشتش محکم گرفت و از لای کیسه ها، سنگر روبرویی را چک کرد که یکوقت لوله تفنگی او را هدف نگرفته باشد. چیزی جز چشمهای سرباز آلمانی ندید.

"هشت!"

خونی که به کف دستش مالیده بود، دسته نارنجک را چسبناک کرده بود. با خودش فکر کرد یعنی خون کدامیک از همسنگریهایش است؟ نگاهی به دور و برش کرد. یکی از همسنگریهایش همانطور که گریه می کرد جان داده بود. رد اشک روی صورتش خشک شده بود. بدن یکی دیگرشان گوشه سنگر مچاله شده بود. بدون سر.

"نُه!"

تصمیم گرفت ایستاده نارنجک را پرتاب کند. بلند شد و نارنجک را توی دستش جابجا کرد. نگاهش به خون روی دسته نارنجک افتاد. سرباز آلمانی با چشمان وحشتزده به او نگاه می کرد. با خودش گفت "که چی؟!"

"ده!"

 ---

* انگلیسی ها به نارنجک های دسته چوبی نازیها می گفتند Potato Masher (یعنی سیب زمینی له کُن)

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

نظرات شما برایم مهم است!

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بچه معمار

یعنی نارنجک اینقدر دیر منفجر می شه؟ [نیشخند][چشمک] 8[گل]

حسين عبدلي

سلام دوست عزيز جالب بود، مخصوصا پايانه خوبش فقط اينكه نارنجك در زمان 5 يا در 6 يا 7 ثانيه منفجر ميشود.معمولا در زمان 6 ثانيه... به اميد دنياي بدون جنگ و درگيري

حسين عبدلي

پيشنهادي دارم.. از ثانيه 7 به بعد (با ايجاد كمي تغير در داستان) ميتوانيد خواننده را در حالت تعليق قرار دهيد ، قرار نيست از ثانيه 7 به بعد خواننده حتما بداند چه اتفاقي براي نارنجك مي افتد(در دست توماس منفجر شده يا نشده يا آن را براي سرباز نازي پرتاب كرده) از ثانيه 8 به بعد را ميتوانيد به مشاهدات توماس از اطراف و جنازه ها و.. اختصاص دهيد يعني ممكن است توماس مرده و ثانيه 8 به بعد ، پس از مرگ او هستند ، يا نارنجك را پرتاب كرده براي نازي و حالا به نظاره اطرافش ميپردازد و يا اصلا نارنجك عمل نكرده و.. موفق باشيد

فرح

نویسنده که هستی بی اغراق میگم شروع کن به نوشتن منم میخوام قصه ی زندگیمو بنویسم . خوبه ها کمک هم کنیم چطوره؟

اشنا

پایان داستان رو دوست داشتم و اینکه نفهمیدم نارنجک اخرش کدومشون رو کشت .. و شاید تمام سعی داستان هم بر این بود که بگه فرقی نمی کنه کدومشون کشته شه یه پسر بیست و چند ساله که دلش برای مادرش تنگ شده کشته شد ... المانی بود یا انگلیسی فرقی نمی کنه ... ولی اگه این داستان رو یه ادم انگلیسی تبار یا المانی تبار بخونه براش فرق می کنه .... مثل نبرد اریو برزن و اسکندر که برای ما ایرانی ها فرق می کنه کدومشون کشته بشن ... فرزند نام اور میهن یا دشمن جهانگیر جهانگستر ... صلح رو زمانی دوست دارم که پای غریبه به خانه باز نباشه .. نمره 9 ...

یوتاب

فکر کنم نمره دادن منطقی نباشه وقتی ادم روز به رووز با بیشتر نوشتن و بیشتر خوندن میتونه پیشرفت کنه به داستان امروزت ده بدم بعد به داستان یک سال دیگه ت که مسلما قویتر شده هم باز ده بدم بی انصافی نیست؟ خوب بود چه خوب که مینویسی... ادامه بده

مسی

دارم جنگ و دیگر هیچ فالاچی رو میخونم خوب راستش ته این قصه همین توی سرم بود که چی؟نمیدونم عملا ممکنه این همه جابجا بشه نارنجک؟در هر حال قصه ها انقدر تصویر روشنی دارندکه به عکس شبیهند ممنون اینو نظر نمیدم چون ناخوداگاه با فالاچی مقایسه تون میکنم نظر که دادم نمره نمیدم

مهرنوش

اوووه..چقدر کار جدید....

فرح

برسر سفره احساس ات اگرجایى بود... سخن ساده تبریک مرا جایی ده سال نو مبارک[گل]

عقربه

حس جنگ و خوب به آدم مییده..من داستانای جنگ و دوست ندارم...ناراحت شدم...چون ناراحت شدم پس خوب بوده...7