بازجو

 سعی می کرد قدمهایش شمرده و پرطنین باشد تا صدایش در مغز مرد بپیچد.

 

 چشم بند مرد را باز کرد و روی میز انداخت. مرد به سختی سرش را به پهلو چرخاند تا نور تند چراغ سقفی چشمهایش را نزند. حدودا سی و یکی – دو ساله به نظر می رسید. هیکل درشتی داشت و چند روزی بود که اصلاح نکرده بود. از چهره بی تفاوتش چیزی نمی شد خواند. دستهایش از پشت صندلی بسته شده بودند و رد خونهای روی پیراهنش نشان می داد که قبل از بازجویی حسابی کابل خورده.

 

 با خودش گفت " این یارو امروز حسابی عرقم را در می آورد!"

 

 - تو واقعا فکر کردی با چند تا جوجه فکلی جمهوری طلب می شود با ساختار بزرگ و مردمی این کشور در افتاد؟ اصلا می فهمی این یک کشور برای کمونیسم چه خونهایی داده؟ شما لایه های کثافت مرفه با مکیدن خون ملت چیز ... مصتصعف! مستضعف! کاخهایتان را ساخته اید و حالا می ترسید! می ترسید کمونیسم عدالت محور نگذارد دیگر امثال شما انگلها پرورش پیدا کنید!

 

 لبخند محوی روی صورت خسته زندانی نشست.

 

 - می بینم که هنوز انرژی خندیدن داری! چقدر هم قشنگ می خندی! دندانهایت را ببینم؟ گفتم ببینم! باز کن دهنت رو! یاللللله! خوب... انگار یکی دو تا دندان خراب هم داری. ولی نگران نباش ! خودم برایت درشان می آورم. اصلا شاید همه شان را درآوردم که بعد بروی یکدست دندان مصنوعی کامل بخری. چطوره؟

 

 - ببینم، ناخنهایت را چند وقت به چندوقت کوتاه می کنی؟ آخییی ... یک کمی بلند شده اند. ولی اشکالی ندارد! آنها را هم خودم برایت کوتاه می کنم. می توانی تصور کنی به آن آرایشگاه باکلاس توی خیابان ویدِلی رفته ای و دخترهای خوشگل دارند ناخنهایت را برایت مانیکور پدیکور میکنند. فقط ممکن است عفونت کند! آخه می دانی؟ این انبردست من زیاد استرلیزه نیست. اصلا شاید از اره آهن بر استفاده کنم که زیاد طول نکشد. هان؟!

 

 - این حزب کثافتت چقدر پول برایت حرام کرده که نظم مملکت را بهم بزنی؟ چقدر؟! چه وعده وعیدی بهت داده اند؟ کدام پست برایت رزرو شده؟ بدبخت! نفهمیدی بازیچه اینها شده ای؟ دوست هایت الان کدام گوری هستند؟ چرا الان نمی آیند به دادت برسند که روده هایت را از ماتحتت بیرون نکشم؟

 

 - آن دستگاه را می بینی؟ یکجور ژنراتور است. برق درست می کند. می دانی برقش به چه درد می خورد؟ می فهمی! حداقل فایده اش هم این است که عقیم می شوی و دیگر نمی توانی لجنهایی مثل خودت تحویل کشور بدهی.

 

به سمت میز رفت.

 

 - بگذار ببینم ... توی پرونده ات نوشته پدر و مادرت هردو به درک رفته اند. ولی اشکال نداره! من هردویشان را جلوی چشمت می آورم! به به ... این عکس نامزدت است؟ خوش سلیقه هم که هستی! آدریانا شوخوروف! شوخوروف ... چقدر شبیه شولوخوف است!! نکند شولوخوف بوده اشتباهی نوشته اند؟ ولی هرچی بوده، خوب تیکه ای است! بدم نمی آید بگویم بیاورندش اینجا یک استریپ شو برایمان راه بیاندازد. خوش می گذرد، نه؟ این نگهبانها هم احتمالا بدشان نمی آید یک کمی جیغش را در بیاورند!

 

دوباره شروع کرد به قدم زدن دور صندلی. همانطور که زیرچشمی مرد را نگاه می کرد، با دست به سمت دریچه فلزی اشاره کرد. چند لحظه بعد صدای ضجه و التماس زنی بلند شد.

 

 - می شنوی؟ صدایش آشنا نیست؟! فکر کنم رفیق بوگان امروز زیاد حوصله سروکله زدن با دخترک بدبخت را نداشته. از شانست من هم امروز زیاد سرحال نیستم! ولی خوب، به هر حال تو هنوز همه شانست را از دست نداده ای...

 

 روبروی مرد ایستاد، مکثی کرد، به میز تکیه داد و آرام آرام آستینهایش را بالا داد:

 

 - یکراست می روم سر اصل مطلب. اسم واقعی و آدرس تمام هم حزبی هایت، محل تشکیل جلسات، برنامه ها و عملیاتهای حزب، اسم و آدرس خرابکارهایی که قرار است هرکجا عملیات بکنند، محلی که مدارک را مخفی می کنید، رنگ موی پیش خدمتی که آبجو برایتان می آورد کوفت کنید، سایز کفش ننه بزرگت، و خلاصه هر اطلاعات دیگری که توی آن کله پوکت چپانده ای. 

 

 سعی می کرد کلمات را هرچه آرامتر ادا کند. همیشه به اینجا که می رسید هیجان زده می شد. سرش را یکی دوبار به چپ و راست چرخاند و ترق ترق گردنش بلند شد.

 

 - قلم و کاغذ روی میز است. یکبار بیشتر نمی پرسم. چیزی برای نوشتن داری یا مشغول کارمان بشویم؟

 

 مرد به زحمت چشمهایش را باز کرد و سرش را تکان داد.

 

 - نشنیدم! چیزی گفتی؟

 

 صدای مرد – برخلاف ظاهرش – خیلی بچگانه بود: " گفتم ... همکاری می کنم..."

 

 مردد بود چه بگوید. مکثی کرد. آرام به پشت صندلی مرد رفت، دستبندش را باز کرد و صندلی را هل داد به سمت میز:

 - کاغذ و قلم روی میز است. هرچیزی را که می دانی بنویس و زیرش را هم امضا کن.

 

 مرد کمی مچ دستهایش را مالید، بعد قلم را برداشت و مشغول نوشتن شد.

 

 کار دیگری توی اتاق نداشت. آستینهایش را آرام آرام پائین داد، دکمه های سردستش را بست و به سمت درب فلزی رفت. قبل از خروج، برگشت و با دلخوری به مرد نگاه کرد.

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید. 

 

/ 27 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثنا

فوق العاده مینویسید خواب از کله ام پرید نمیدونم چرا یاد کتابهای زویا پیر زاد افتادم موفق باشید[گل]

مرجان

8.... اون دوستت هم خیلی کم لطفی کرده بهت که یاد پیرزاد افتاده. تو بهتری. جدی میگم

مهشید

سلام.سال نو مبارک. نمره :8 فکر کنم دلخوری بازجو و صدای بچه گانه مرد داستان رو از کلیشه بودن درآورده... موفق باشی.

من مریمم

خوب من این داستان رو خیلی دوست نداشتم!! یخ جورایی تکراری بود!![لبخند]

آتی

نمره:2 ... موضوع تکراری مهم نیست ... ولی تصاویر خیلی تکراری بودن... بارها و بارها این صحنه ها رو دیده و شنیده و خونده بودم..... توی زندانها و باز جویی ها می شه داستان های جدیدتری نوشت..... یکم با دیدگاه رئال تر به قضایا نگاه کنی جذابتر می نویسی... تصویر ها خیلی داستانی و کلیشه ای اند... به نسبت 2 تا قبلی اینو دوست نداشتم...

shirinetalkh

7

مهتاب

اخرش چی شد؟ طرف عقایدش رو فروخت درسته؟ از ادمهایی که فکر می کنن قهرمانن ولی قهرمان نیستن بدم می یاد.. 7

آرش (یک دوست)

تکراری یا کلیشه ای یا هر چیز ایگه ای که بگن ممکنه درست باشه. ملی به عقیده من عالی بود. حرف نداشت. زندگی لازم نیست ژر از قهرمان باشه تا قابل تبدیل شدن به داستان بشه. زیبایی واقعیت از زیبایی قهران بافی بیشتره. هر کسی که فکر کنه کسی که توی بازجویی سریع اعتراف می کنه بزدل و ترسو هست بدون شک دو تا کشیده هم تا حالا زیر گوشش نخورده. آفرین شاراد. خیلی این داتان به دلم نشست. موفق باشی. نمره دادن باید اسکیل معقولی داشته باشه وگر نه بی معنیه دولی همینجوری کتره ای اگر بخوام نمره بهت بدم 20 می دم. یعنی دو برابر حد نکثر نمره ای که خودت از خودت انتظار داری.

آرش (یک دوست)

راستی بایذ اضافه کنم حقارت رو تونستی به خوبی در شخصیت سادیستی باز جو به تصویر بکشی.

شیرین

ای بدک نیست 6