قبرستان خاطره ها

-  ناتالی کیمبِر. 12B4926

متصدی سرش توی کامپیوتر بود و با صدای بلند تایپ میکرد:

-  نا ... تا ... لی ... کیم ... بِر. 12B4926 . یه نیم ساعتی طول میکشه تا تائیدیه مدارک و مجوز پزشکتون از کمیته مرکزی بیاد. میتونین تو حیاط منتظر باشین یا تشریف ببرین کافی شاپ انتهای سالن.

...

ناتالی همانطور که نسکافه اش را هم میزد، به کیسه لوازمش خیره شده بود. حالش خوب نبود. کنارش، پیرزنی نشسته بود و با لبخند به او نگاه می کرد.

-  استرس داری دخترم؟ بار اولته؟

-  بله... راستش نمی دونم کار درستی دارم میکنم یا نه ...

-  یه چیزی بهت بگم! همه احساس تورو دارن. ولی بهترین کار اینه که دیگه به تصمیمت شک نکنی. حتما قبلش حسابی فکرهات رو کردی که الان اینجایی! پس احتمال زیاد تصمیمت درسته.

-  شما بار چندمه که میاین اینجا؟

-   بار پنجم. راستش من زندگی خوبی نداشتم. خیلی چیزها بوده که خاطره‌ اش اذیتم می کرده، که خوشبختانه الان دیگه خیلی هاش رو یادم نیست! الان فقط میدونم که قبلا ازدواج کرده بودم. ولی حتی یادم نیست شوهرم کی بوده، کجاست، ازش بچه داشته ام یا نه ... میتونم بپرسم تو برای چی اومدی؟

-   راستش سه ساله همسرم غیب شده. هیچ خبری ازش ندارم. حتی نمیدونم زنده ست یا مرده. از شماره شناساییش هم هیچ استفاده ای نشده که بتونم ردش رو بگیرم... الان میخوام با یکی از همکارام باشم، ولی همه اش عذاب وجدان دارم. فکرش از سرم بیرون نمیره! میخوام ...

بلندگو سالن اعلام کرد "ناتالی کیمبر، واحد پذیرش"

...

-  من ناتالی کیمبر هستم.

-  خانم کیمبر! تائیدیه مدارک و مجوز پزشکتون اومد. میتونید وسایل رو به قسمت قبرستان تحویل بدین. توی قبرستان یه صندوق به اسم خودتون هست که عکستون هم روش حک شده. وسایل رو توی صندوق بگذارید. توجه داشته باشید که بعد از تحویل وسائل، به هیچ وجه به اونها دسترسی نخواهید داشت. وسایل هم بعد از چند سال نابود میشن. نگهبان راهنماییتون میکنه که پیداش کنید. رمز صندوق هست 1234NK. یادتون می‌مونه یا براتون بنویسم؟

کار سختی نبود که متوجه شود Nو K اول اسم و فامیل خودش است.

-   نه ممنون. یادم می‌مونه. بعد که وسایل رو تحویل دادم باید چکار کنم؟

-   بعدش، نگهبان به قسمت پاکسازی راهنمایی تون میکنه. اونجا شما رو به دستگاه مرکزی وصل می کنن، حافظه‌تون رو توی محدوده زمانی که دکتر مجوز داده بررسی می‌کنن و هر ردی از اون خاطره خاص رو از بین می برن. فکر کنم لازم نباشه یادآوری کنم که دسترسی به اون خاطره بعد از پاکسازی کلا غیرممکن میشه.

-  بله، متوجه هستم. الان کجا باید بروم؟

...

نگهبان، درب راهروی قبرستان را باز کرد:

-  راهرو رو مستقیم برید جلو. سمت راستتون روی در هر اتاق، حروف الفبا حک شده. توی اتاق K می‌تونین صندوق خودتون رو پیدا کنین.

ناتالی مطمئن بود که نگهبان وظیفه داره تا جلوی صندوق راهنماییش کنه، ولی الان خودش هم ترجیح می‌داد که تنها باشه. راه افتاد. با خودش گفت"خوب شد فامیلم مثلا با W شروع نمی‌شه که مجبور بشم تا آخر راهرو برم!"

...

عکس نامزدی، حلقه ازدواج، یک پاکت پر از عکسهای مسافرتهای مختلفشان، یک جفت گوشواره که سوغات برایش خریده بود. شیشه عطر نصفه ... ناتالی همانطور که بی صدا گریه می‌کرد، وسایل تو کیسه اش را یکی یکی توی صندوق قبرستان خاطره ها ریخت. کارش که تمام شد درب صندوق را بست، لحظه ای به آن خیره ماند و به آرامی از اتاق بیرون آمد.

توی راهرو از جلوی اتاق L که رد می‌شد،چیزی به ذهنش رسید. دوربینهای امنیتی همه جا بودند ولی بعید بود که نگهبان حواسش به دوربین ها باشد. اینطرف و آنطرف را نگاه کرد، وارد اتاق شد و شروع کرد به گشتن صندوقها.

-  لینکُلن... توماس جی لینکُلن... توماس جی لینکُلن ...

درست حدس زده بود! باورش نمی‌شد جلوی صندوق خاطرات دفن شده شوهرش ایستاده! چشمش که به عکس شوهرش که روی صندوق حک شده بوده افتاد، دوباره بغض کرد. با عجله اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد رمز صندوق را حدس بزند: 1234TL. نشد! 1234TJL. تق!

یک پاکت بیشتر توی صندوق نبود. وقتی در پاکت را باز کرد و نگاهش به عکسهای خودش افتاد، یخ کرد. حلقه نامزدی از پاکت بیرون افتاد و قل خورد و زیر قفسه ها گم شد. دیگر نمی توانست سرپا بایستد. همانجا روی زمین نشست و سرش را با دو دستش گرفت.

چند دقیقه بعد، ناتالی توی قسمت پاکسازی منتظر بود تا نوبتش بشود. دیگر تردیدی نداشت.

  

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

نظرات شما برایم مهم است!

/ 34 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zahra

سلام داستان قشنگی بود ولی کاش یه نوشته ای چیزی تو پاکت همسرش میبود تا متوجه بشه چرا ترکش کرده یه ذره این قسمتش گنگ بود.من نمره ی 9 میدم.اگه دوس داشتی به منم سر بزن و نظرتو راجع به وبم بگو خوشحال میشم [لبخند][گل]

مسي

چرا داستان تازه أي نمي ذاريد؟

اشنا

ظاهرا بازم دیر رسیدم . خیلی وقته این داستان رو نوشتی . به نظرم خیلی زیبا اومد اونقدر زیبا که با همه سختگیری که توی نمره دادن دارم نمی تونم نمره ای کمتر از 9.75 بهت بدم . 10 رو نگه داشتم برای روز مبادا چون می دونم بهتر از این رو هم می نویسی. اما درباره داستان . همه چیز حساب شده بود . مثلا اینکه عکس ناتالی رو صندوق بوده یا رمز قابل حدس زدن بوده .. اینا رو اول داستان اشاره کردی و اخر داستان به خوبی ازشون استفاده کردی. البته یه بار ناتالی می گه شوهرم غیب شده و یه جای داستان می گه حلقه نامزدی. شاید ایراد ریزی باشه ولی اگر شوهرش بوده که حلقه ازدواج داشتن و اگر نامزدش بوده حلقه نامزدی.. بازم می گم عالی بود. موفق باشی

عرفان

من نمره 3رو میدم...چون قابل حدس بود.همچنین داستانی سرشار از ناامیدی وخیانت بود

خاموش

دوباره داستان رو خوندم با خودم فکر کردم اگه همچین جایی باشه می رم یا نه اومدم ببینم دیگران چی گفتن و چی کار می کنن یادم نبود من هم نظر گذاشتم D: به نظر خودم که رسیدم کلی جا خوردم خب لابد نمی رفتم دیگه!!! این که بحث نداره P: پس باز هم 7.25

فاطیما

[چشمک]ببخشید ولی خیلی خیالی بود

10

سوگل

عالی بود تعلیق قشنگی داشت سوژه خوب بود ولی پردازش سوژه بهتر بود بازم میگم عالی بود ده میدم ..

خاموش

بالاخره فیلم رو بعد از دو سال پیدا کردم :D پیشنهاد می دمeternal sunshine of the spotless mind رو تماشا کنید با احترام همچنان 7.25