استاد موسیقی

"هیس!"

شاگردها متعجب به استاد موسیقیشان نگاه کردند.

"شما چیزی نمی شنوید؟ انگار کسی دارد موسیقی تمرین می کند"

کسی چیزی نمی شنید.

"عجیب است! چند روز است این صدا را می شنوم... بسیار خوب، ادامه می دهیم"

...

همسر استاد موسیقی، فنجان قهوه را جلویش گذاشت.

" چه خبر؟"

"هیچی ... ببین، تو الان صدایی نمی شنوی؟ انگار کسی دارد با یک ساز خاصی سولفژ کار می کند"

"نه! نکند این همسایه بالایی باز دارد پیانو می زند؛ من نمی شنوم؟!"

"نه، پیانو نیست. یک ساز زهی است. صدایی شبیه عود می دهد ولی فرق دارد. صدای سازش خیلی خاص است، ولی طرف بلد نیست بنوازد. آهنگ نمی زند، بیشتر سروصدا می کند!"

 ...

نصفه شب، استاد بلند شد که آب بخورد. باز هم همان صدا می آمد. با خودش گفت " این لعنتی هرکه هست دارد این ساز را حرام می کند. کاش لااقل می دانستم چه سازی است!"

...

اتوبان را بسته بودند. آمبولانس و ماشینهای آتش نشانی آژیر کشان سر رسیدند. ماشین تقریبا له شده بود. آتش نشانها با مصیبت درب سمت راننده را بریدند و استاد موسیقی را بیرون کشیدند. صورت استاد پر از خون بود.

عزرائیل کنار ماشینهای آتش نشانی ایستاده بود و به دقت همه چیز را تحت نظر داشت. زیر عبایش یک چنگ قدیمی متعلق به ای ترپ (uterpe) الهه موسیقی یونان داشت که معلوم نبود از کجا پیدایش کرده. چشمهایش طور خاصی برق می زد.

وقتی دکتر اورژانس نبض استاد موسیقی را گرفت و گفت تمام کرده، لبخندی بر لبان عزرائیل نشست:

-         " بالاخره یک استاد موسیقی پیدا کردم که یادم بدهد چطور با این چیز آهنگ بزنم!"

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچولوترین ستاره

[قهقهه]

کوچولوترین ستاره

10 این بی نظیره

شیرین

10 این واقعا نمره اش بالای 10 بود.

الهام

سلام اخرداستانت خنده ام گرفت،ايده جالبي بود.

shirinetalkh

4

گل یخ

[اوغ] ........امیدوارم نظرم گویا بوده باشه!!؟