روزی روزگاری

-     هوا برت نداره خان دایی! من از قماش اون نسناسهای دور و برت نیستم که واسم دور برداشتی! همینجا رو به قبله همچی قیمه قورمه ت می کنم که ...

-     بزن به چاک بچه ژیگولو! بزن به چاک تا تیکه پاره ت نکردم!

-     خونت رو میریزم حروم لقمه ...

وسط میدان گرد و خاک شد. برق قمه که چشمها را زد، نوچه هایشان هم پریدند به هم. زنها بچه ها را گرفتند زیر چادر و تند رفتند سمت تیمچه. حجره دارها بساطشان را جمع کردند و چپیدند داخل حجره ها.

صدای نعره فضای سر گذر را پر کرده بود. یک نفر آن وسط پایش لغزید. افتاد زمین و دیگر بلند نشد. زیر تیغ آفتاب، خون تازه روی خاک رد قهوه ای انداخته بود.

مردی که گوشه گذر به دیوار تکیه داده بود،  بی حوصله به بزن بزن داخل میدان نگاه می کرد و گاهی خمیازه می کشید. وقتی یکنفر قمه را توی شکم مرد چاق فرو کرد، نگاهی به ساعتش انداخت.

"کات" !

" اون بی شعور که گوشه کادر ایستاده! همونی که ساعت دستش بسته! بیاندازیدش بیرون. پنج دقیقه استراحت، بعدش این پلان رو  از اول می گیریم. منشی صحنه چک کنه کسی ساعت نبسته باشه!"

مرد لباسهایش را تحویل داد و بیست و پنج هزار تومان مزدش را گرفت.

-          الان  دم ظهره، یه غذا هم بهم بدین!

روی رکاب اتوبوس نشست و مشغول غذا خوردن شد. کسی از پشت جمعیت داد زد: "هوا برت نداره خان دایی! من از قماش اون نسناسهای دور و برت نیستم که واسم دور برداشتی!"

بوی خورش قیمه در فضا پیچیده بود.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 9 نظر / 16 بازدید
دختر تنها

سلام قلم فوق العاده ای داری[لبخند] خوشحال می شم پیشم بیای و راهنماییم کنی.آخه من تازه کارم [خجالت] منتظرتم[گل]

رایان

مرسی اینم قشنگه! داره خوشمان میاید!

آهو

10 [نیشخند] خیلی حال کردم با این. کلاً با داستانات حال میکنم ای ول[چشمک]

آتی

نمره : 7 ساده بود... یه سوال بی ربط!!!! چرا رد خون قهوه ای بود؟ از نظر فضا خیلی خوب شروع کرده بودی... ترتیب مطالب خیلی خوب بود... حرفه ای تر از بقیه داستان هات بود... اگه 10 ندادم دلیلش این بود که باز هم یک مقدار فضا کلیشه ای بود...

shirinetalkh

7