قــرار

سرحالی ! برایت مهم نیست که داری خیس می شوی. با چلپ چلپ قدمهایت زیر باران حال می کنی.  هرچندوقت یکبار، ماشینی خلوتی خیابان خیس را می شکند: ویژژژژژ ژ  ژ   ژ    ژ      ژ

باران که از چیک چیک چیک چیک تبدیل می شود به چیک    چیک    چیک، هوا کم کم سردتر می شود. هووو هووووو باد که بلند می شود، زیپ کاپشنت را می کشی، یقه اش را بالا می دهی، دستهایت را می چپانی توی جیب تنگ شلوار لی آبی ات – که حالا از خیسی سرمه ای پررنگ شده – و سعی می کنی بر میل ناخودآگاهت برای تندتند راه رفتن غلبه کنی و صدای قدمهایت بجای چلپ چلپ چلپ، کماکان چلپ      چلپ      چلپ باشد.

خوشحال می شوی که میز دونفره کنار پنجره خالی است. هنوز ننشسته ای که گارسن می آید سراغت. می گویی منتظر کسی هستی . حواست به ساعت دیواری می رود که ثانیه شمارش با ثانیه شمار ساعت مچی ات تنظیم نیست. ساعت مچی ات انگار آرام پچ پچ می کند تیک ... تیک ... تیک، و ساعت دیواری بلند داد می زند تیککک ... تیککک ... تیککک. صدایشان با همدیگر می شود تیک .. تیککک .. تیک .. تیککک

درب شیشه ای یکی دوبار باز و بسته می شود ولی گارسن که می بیند هنوز هم منتظر هستی، باز می آید سراغت. یک کاپوچینو سفارش می دهی.

 موبایلت روی ویبره است : ممممم .... ممممم. صحبتت که تمام می شود، کاپوچینو دیگر سرد شده.

بیرون که می آیی، سرمای هوا می خورد توی صورت گر گرفته ات.

هنوز باران می آید ولی چیک        چیک          چیک. زیپ کاپشنت را می کشی، یقه ات را بالا می دهی، دستهایت را می چپانی توی جیب تنگ شلوار لی آبی ات، و همینطور که دور می شوی به صدای تابلوی نئون کافی شاپ گوش می دهی که پشت سرت خاموش و روشن می شود:

بیززززززز .........       بیززززززز

بیززززز    .........       بیززززز

بیززز      .........       بیززز

            .........    

 

 

لطفا به این داستان از 1 تا 10 نمره بدهید

 نظرات شما برایم مهم است!

/ 28 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتی

بعدی قویتر بود...... اینجا تهش به پوچی رسیدم....

آتی

نمره : 7

آتی

داستان چرت و پرت نبود... به عنوان خواننده تهش احساس پوچی می کردم

shirinetalkh

6

گل یخ

یه خورده زیادی صداگذاری کردین.عیبش همین بود .

آرش (یک دوست)

بذار یک کم بریم عمیق تر شیم: منظور داستان نوشتن در درجه اول الغای حس لذت در خواننده است. حالا این لذت حاصل آیتم های متفاوتی می تونه باشه مثل سورپریز داستان طرح داستان یا فضای داستان یا ممکنه شحصیت ها جالب باشن و یا ممکنه دیالوگ هاش عامل اصلی لذت در خواننده بشه اما اگر تو بیای فقط فوکوست رو بذاری روی یک کامپننت مثل فضا سازی و توش غرق بشی و توجه کمتری به طرح داستان داشته باشی یا شخصیت سازی و دیالوگ و سورپریز و بقیه رو یا حذف کنی و یا کمرنگشون کنی کارت خیلی سخت می سه. ممکنه نتونی تمام بار رو روی دوش یک کامپننت بذاری و حس مورد نظرت رو شاید نتونی الغا کنی و اذت مورد نظر رو به خواننده ندی.البته از طرفی کارت روشنفکرانه تر می شه ولی از طرف دیگه خواننده عادی رو ممکنه ارضا نکنه. ممکنه یک کس از صدای باد لذت ببره وشاید یکی حتی از سمفونی های بتهوون هم لدت نبره و برای همین موفقیت داستانت تا حد زیادی بر می گرده به نوع خوانندگانت. این داستان به شدت من رو یاد سهراب می اندازه خصوصا شعر مسافر.

شیرین

ایکاش به جای شخص سوم خودت را نوشته بودی مثلا:(برایم مهم نیست که دارم خیس میشوم با چلپ چلپ قدمهایم زیر باران حال میکنم) فکر کنم برای این موضوعی که نوشتی جالب تر بود تا از زبان خودت خواننده را به دنیای لطیف باران ببری که ملموس تر شود . اگه برم تو کتابفروشی و رمانی به تصادف بردارم و صفحه ای به تصادف باز کنم و چند سطری از آنرا بخوانم و همچین نوشته ای در آن باشد ترغیب میشوم کل داستان را بخوانم.نوشته ات بیشتر از داستان کوتاه شبیه صفحه ای از یک رمان نانوشته بود.پیشنهاد میدم تبدیل به رمانش بکنی. من نمره نمیدم با اینکه خوشم اومد ولی بنا بر گفته هام نمیخوام نمره بدم ولی خوب بود[چشمک]

نیما

داستهن خوبی بود بعضی از جاهای داستان واقعا خوب بود ولی بعضی از جاهش نه ولی جاهای خوبش بیشتراز جاهی بدش بود همین [خنده][خنده][خنده] ولی خیلی جا تو جا شد هااااا

نیلوفر

10