اتاقک اعتراف

اتاق اعتراف اتاقکی چوبی بود که آنرا از وسط به دو قسمت تقسیم کرده بودند. جلوی قسمت سمت چپ پارچه ای تیره رنگ بجای درب آویزان بود و اتاقک سمت راست یک لنگه درب چوبی لولایی داشت. از همانهایی که بزرگترش را کافه ها استفاده می کردند. چوب قسمتی از دیوار بین دو اتاقک را بریده بودند و بجایش توری کلفت سبز رنگی نصب کرده بودند تا صدای پدر جوزف و پچ پچ های اعتراف کننده به هم برسد.

قبلا همیشه اینطور بود که پدر در اتاقک سمت راست می نشست و اهالی شهر یکی یکی می آمدند، اعتراف می کردند، حرفهای پدر را می شنیدند، سپس پرده را کنار می زدند و بی سروصدا می رفتند و نفر بعدی می آمد.

چند سال که از حضور پدر جوزف در آن شهر کوچک گذشت، دیگر همه مردم را می شناخت. کافی بود کسی سلام بکند تا او مثلا جواب بدهد" سلام جک، امروز حالت چطور است؟" یا "سلام خانم کولمن. دختر کوچولویتان خوب شد؟"

این بود که دیگر یواش یواش اتاقک اعتراف برو بیای روزهای اول را از دست داد. اهالی شهر یا مستقیما پیش پدر می آمدند و می گفتند می خواهند اعتراف کنند، که طبیعتا دیگر نیازی به اتاقک نبود، یا ترجیح می دادند قید اعتراف کردن را بزنند و گناهکار بمانند، ولی رازشان را برای کسی که می شناسدشان نگویند.

نوع اعترافاتی هم که پدر این روزها می شنید، متفاوت از روزهای اول بود. روزهای اول دو نفر حتی به قتل هم اعتراف کردند. ولی این روزها اعترافها اکثرا درباره دروغ گفتن، دزدیدن چیزهای کوچک و ... بود.

هنوز هم شنبه بعد از ظهرها روز اعتراف بود، ولی معدود کسانی که برای اعتراف می آمدند، دیگر شنبه و یکشنبه برایشان مطرح نبود. پدر هم عادت نداشت به کسی بگوید وقت برای اعتراف شنیدن ندارد. مخصوصا که اعترافات آبدوغ خیاری آنها وقت زیادی هم از او نمی گرفت.

این بود که آنروز، وقتی بعد از مراسم عشای ربانی به پدر گفتند غریبه ای برای اعتراف آمده و در اتاقک نشسته، تعجب کرد. قهوه اش را زود خورد و به سمت اتاقک راه افتاد.

از زیر درب پاهای خانمی را دید که در اتاقک سمت راست – جای خود او – نشسته بود. اول جا خورد، بعد با خودش گفت این هم تنوعی است. لبخندی زد و رفت در اتاقک اعتراف نشست.

-         سلام

-         سلام پدر

-         معذرت می خواهم معطل شدید.

-         ...

 

شما که انتظار ندارید اعترافات زنی را که می خواهد از زندگی تلخش تعریف کند برایتان بگویم؟! زنی که شوهرش را دوست ندارد، سالها قبل با جوانی پنهانی رابطه داشته و دختر دوازده ساله اش فرزند شوهرش نیست؟

شما که انتظار ندارید بگویم وقتی زن از آن جوان می گفت، عرق سردی بر پیشانی پدر جوزف نشست؟

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید

/ 32 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من مریمم

کی گفته ما دوست نداریم! خیلی هم دوست داریم اعتراف زنی که شوهرش را دوست نداشته برایمان بکویید!! .............. خیلی هم دوست داریم! خیلی هم انتظار داریم! خیلی هم انتهای این داستان رفته روی اعصاب من اساسی!! خیلی هم جیییییغ!! جیغ! جیغ!!! [کلافه][منتظر]

جهان

ببخشید منظورتون از شوهر ان زن کشیش بود؟یا ان جوان؟من متوجه نشدم!

جهان

اگر زن کشیش بود چرا صدای زنش را نشناخت؟

جهان

3

آتی

نمره :4 مشکل اش کلیشه ای بودنشه.... این داستان برای تو یه تجربه شخصی نیست... از داستان هایی که دیدی و شنیدی ایده گرفتی.... قبل از اینکه به آخر داستان برسم حدس زدم موضوع چیه... نمی دونم چرا نمی ری سراغ سوژه های واقعی...

shirinetalkh

5

مهتاب

ایده کاملا بکر بود... عرق سردی که به پیشانی کشیش نشسته پایان داستان رو بخوبی مشخص می کنه. جالبه که ادمها در موقعیتهای مختلف همدیگه رو می بینن... 8

شیرین

زیاد به دلم ننشست.نمیدونم چرا [سوال] نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم[متفکر]