پروانه و دریا

 "چه پروانه قشنگی!"

پروانه قهوه ای روی آب چرخ می زد.  هر موجی که می آمد بالاتر می پرید و دوباره فاصله خودش را با سطح دریا تنظیم می کرد.

"این چطوری تا اینجا آمده؟  خسته نمی شود؟"

پروانه خوش خوشان برای خودش می گشت.

" شاید تکه چوبی اینطرفها روی آب مانده"

اطراف را نگاه کرد. چیزی نبود.

"حتما باد او را به اینجا کشانده!"

پروانه دیگر خسته شده بود. یکی درمیان بال می زد. یکبار چیزی نمانده بود گرفتار موجها شود.

"طفلکی خسته شده ... "

فکری به نظرش رسید. دستش راستش را بالا برد و انگشت سبابه اش را به سمت پروانه گرفت. پروانه به دستش نزدیک شد, ولی باز اوج گرفت. می ترسید.

یکی دو بار دیگر روی آب چرخ زد و عاقبت از خستگی دل به دریا زد و روی نوک انگشتش نشست. کمی استراحت کرد و جان تازه ای گرفت و پرواز کرد به سمت ساحل.

با نگاهش پروانه را تعقیب کرد. به ساحل که رسید، خیالش راحت شد.

کسی در ساحل نگاهش به دریا افتاد و به نظرش رسید یک دست – که انگشت سبابه اش به سمت آسمان نشانه می رفت -  آرام آرام در دریای بیکران فرو می رود.

 

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 9 نظر / 11 بازدید
مهشید

پروانه!... هه! تو این روزها آدمها مجالی برای نفس ندارن و تو از ترس پروانه میگی. اگه رای ندادی هنری نکردی. اگه با داستان کوتاه و پروانه ات حرف میزنی, کسی نمیشنوه. اینجا گوشی برای شنیدن فریاد ما نیست.برای فریاد "ندا بمان"...

الیماه

[ناراحت] یک نفر در آب دارد میسپارد جان

کوچولوترین ستاره

[ناراحت] 6

آتی

نمره : 6 زیادی اغراق آمیز بود.... شاید زیادی داستان بود.... تصاویر سازیت خیلی خوب بود... ولی کل ماجرا و موضوع زیادی دور از ذهن بود... انگار همه ی آدما تو داستانت مسخ شده بودن....

آتی

[چشمک]منظورم تصویر سازی بود

آتی

منظورم اینه که این حالت بی تفاوتی که نسبت به مرگ یک انسان تو این داستان بود به آدم القا می کرد که مسخ شدن.... خود غریق وکسی که شاهد غرق شدنش بود رو می گم...

shirinetalkh

7

گل یخ

آخه یکی که داره غرق میشه که مجالی واسه این کارا نداره !