خجالتی

از اول هم سختم بود با کسی مخالفت کنم. سختم بود به کسی بگویم نه. بچه که بودم هم محلی هایم این موضوع را فهمیدند و بعد از ظهرهای کودکی و نوجوانی من به پنچر گیری دوچرخه هایشان گذشت.

بزرگتر که شدیم هیکل من از بقیه بچه ها درشت تر شد. این بود که هروقت سیگار یا مشروب می خواستند من را می فرستادند جلو که فروشنده سوپرمارکت به سن و سالشان گیر ندهد.

روزی که مادرم از فروشنده دهن لق شنید که من در هفته 8،7 بسته سیگار و چند بطری ویسکی می خرم سکته کرد و من فرصت نکردم بهش بگویم که سیگار و مشروب دوست ندارم چون فردایش مرد.

روز ختم مادرم مجبور شدم بروم برای یکی از دوستانم از رستوران غذا بخرم. چون سرما خورده بود و نمی توانست از خانه بیرون بیاید و رستوران مورد علاقه اش هم بابت تحویل غذا در محل حق سرویس می گرفت. من هم که سختم بود به کسی نه بگویم .

بعد از مراسم کلیسا (که با تاخیر به آن رسیدم) پدرم گفت دیگر پایم را در خانه اش نگذارم. سوال کردم می توانم لباسها و لوازم شخصی ام – که توی یک جعبه کفش گذاشته بودم - را با خودم ببرم یا نه. گفت نه.

جعبه را برای این می خواستم که عکس دختر وسطی همسایه مان - خانواده هاپکینز - را کف آن قایم کرده بودم. یکی دوبار با او به پارک رفته بودم. یکبار هم که به سینما رفته بودیم دستم را گرفت و تمام بدنم داغ شد. ازش خوشم می آمد ولی از وقتی که جلوی دوستانش مجبورم کرد توی پائیز از کف رودخانه برایش سنگ جمع کنم و بعدش سرما خوردم، ترجیح می دادم جلوی چشمش ظاهر نشوم. یکبار که تصادفی پشت دیوار مدرسه رفتم و با آن پسره دیدمش اصلا به روی خودش نیاورد که من را می شناسد. با این حال دوست داشتم گهگاهی به عکسش نگاه کنم. همین عکس است که به دیوار زده ام.

یک ناخنگیر دسته صدفی خوشگل هم توی جعبه داشتم که البته اجازه ندادند با خودم اینجا بیاورم. مسوول زندان می گفت کسی که پدرش را کشته و دختر همسایه را با چاقو زخمی کرده نمی تواند با خودش ناخنگیر به داخل سلول ببرد. من هم که از اول سختم بود با کسی مخالفت کنم.

   

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیامهر

خانواده این بنده خدا کلا مشکل روانی دارند اون از خودش که به خاطر یه حرف باباش زد کشتش اون از مادرش که به خاطر 4 تا بسته سیگار سکته کرد اونم از باباش که طفل معصوم دیوانه رو از خونه انداخت بیرون

شیوا

دلستان شما جالب بود ولی نقش اصلی شما با نه گفتن مشکل داشت که من توی یکی از مطلب هام بهش اشاره کردم.از نظر من ادمی هم که این مشکل رو داره عاقبتش همینه[ناراحت] لطفا زیادم دنبال نمره نباشید بعضی وقتها تک ماده هم کفایت می کنه[چشمک]

من مریمم

یعنی من دیگه نمیتونم برا این پست نظر بدم؟؟؟ . . . . نه! نه! منو پاک کن! نه! نه! . . . [زبان]

یوتاب

سلام خسته نباشید عجب داستانی بود همه ما گاهی توانایی نه گفتن نداریم البته نه تا این اندازه [لبخند] راستی در مورد کپی نقل قول بنجامین باتن شما خودتون صاحب اختیارید

یوتاب

من به داستانتون نمره نمیدم چون داستان نویس نیستم. بهتره برید کلاس داستان نویسی چون شما استعدادشو دارید. اونجا داستان های شما رو حسابی نقد میکنن و رفته رفته تمام فنون داستان نویسی دستتون میاد

آتی

نمره:7 برای من سواله که چرا این آدما رو کشت.... شاید باید یه بار دیگه بخونمش.. ولی قشنگ نوشته بودی... بیشتر با فضاها ارتباط برقرار کردم.... یه سوال چرا دوست داری همیشه ته داستانات رو با یه سوپرایز تموم کنی؟... معمولا با یه سورپرایز غمگین تموم می شن!!!!

shirinetalkh

9

شیرین

یه سوال چرا اینقدر از مرگ و مردن مینویسی؟ نمیشه با شادی غافلگیرمان کنی؟الان دیگه میتونم آخر داستانهاتو حدس بزنم :همشون یا میمیرن یا یکر رو میکشن[نیشخند] قلم خیلی خوبی داری و به همین دلیل 7

غزاله

این خجالت همیشه کار دست آدم میده.... 10 باز هم زیبا و بی نقص