کمد قدیمی گوشه انباری

پشت سر مامان ایستاده ام و او هم که طبق معمول مرا نمی بیند.. حتما خیلی حوصله اش سر رفته که آمده سراغ کمدم و دارد خنزرپنزر هایم را زیرو رو می کند:

"عروسک خرگوش سفید" – رنگ سفیدش از کثیفی به خاکستری می زند. یکی از چشمهایش هم کنده شده. یک برچسب قرمز شکل قلب رویش چسبیده شده که قبلا وقتی فشارش می دادی، می گفت I Love You . مامان یکی دوبار فشارش می دهد ولی چیزی نمی گوید. حتما باطری داخلش فاسد شده ...

"دفترچه راهنمای گالانت - مدل 94" - یادش بخیر، عجب ماشینی بود! پنجشنبه ها فقط به عشق بردن ماشین می رفتم دانشگاه. از این ماشینهای کویتی بود که بعد از جنگ عراق و کویت بازارشان در ایران گرم شده بود. صندلی های راحت، فرمان نرم ...  فقط ترمزهایش خوب نبود!

 "ادوکلن "Aramis - بعد از اینهمه سال دیگر بوی سرکه می دهد! آن روزها کلی بابتش پول داده بودم. وقتی از این ادوکلن می زدم و کسی مثلا بهم نمی گفت " چه ادوکلن خوش بویی"، احساس می کردم حرامش کرده ام. دلم می خواست همه توی خیابان و دانشگاه بویش را بفهمند!

 "کتاب فیزیک هالیدی – جلد اول" - چه خاکی گرفته! مامان محکم فوتش می کند. همینطور که ورق می زند، روزهای دانشگاه از جلوی چشمهایم می گذرد. به جزوه کپی شده لای کتاب که می رسد، لبخند روی صورتم می نشیند.

"موبایل شکسته – نوکیا مدل 5600"چقدر با این موبایل نیم کیلویی توی دانشگاه پز داده بودم! خودمانیم، چه کلاسی داشت! عشقم این بود که پشت چراغ قرمز، موبایلم زنگ بخورد!

"پیراهن پاره صورتی کمرنگ - مارک پیِر کاردین" – همانی که خیلی دوست داشتم با شلوار سرمه ای راه راه بپوشمش. برای خودم جنتلمنی می شدم!

"کیف پول جیبی طرح چرم – قهوه ای" - توی کیف دو سه تا اسکناس 100 تومانی است با یک اسکناس 20 تومانی. مامان جیبهای کیف را وارسی می کند، ولی توی درز کیف را نگاه نمی کند که دو تا 500 تومانی گذاشته بودم تویش برای روز مبادا. آن روزها با این پول می شد دونفری رفت خورشید طلائی و یک ناهار رمانتیک خورد. حالا دو تا بستنی هم باهاش نمی دهند!

"آدامس موزی" – یعنی بعد از اینهمه سال هنوز هم قابل خوردن است؟

"قاب عکس" – عکس جشن تولد 20 سالگی ام است. توی عکس، مامان یک دستش را گذاشته روی شانه من و دست دیگرش را حلقه کرده دور بازوی بابا و به دوربین لبخند می زند. با قیافه حالایش که مقایسه اش می کنم، می فهمم چقدر پیر و شکسته شده ...

"تقویم جیبی اقبال – سال 1370 هجری خورشیدی" – مامان تقویم را از جایی که لایش علامت گذاشته شده باز می کند. 17 مهر. بالای صفحه با خودکار قرمز نوشته ام تولد منا. زیرش هم با مداد نوشته ام ساعت 1، رستوران خورشید طلائی. هر دویمان خیره می مانیم به صفحه تقویم...

... پیراهن صورتی پیرکاردین را با شلوار سرمه ای راه راه سِت کرده ام. به بهانه دانشگاه ماشین را از بابا می گیرم و میزنم بیرون. بوی ادوکلن Aramis ماشین را پر می کند. کتاب فیزیک هالیدی و عروسک خرگوش را روی صندلی عقب می اندازم. تا خورشید طلایی نیم ساعتی راه است. پشت فرمان، همینطور که آدامس می جوم، موجودی کیف پولم را چک کنم. پشت چراغ قرمز موبایل زنگ می زند. وسط صحبتمان چراغ سبز می شود. گالانتمان ماشین خیلی خوبی بود. صندلی های راحت، فرمان نرم ... فقط حیف که ترمزهایش بعضی وقتها نمی گرفت! پزشکان علت مرگم را خونریزی داخلی و ضربه مغزی تشخیص می دهند.

اشک مامان می چکد روی صفحه تقویم. آنجایی که نوشته بودم تولد منا.

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 52 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shirinetalkh

[ناراحت] ببخشيد واسه خاطر اينكه اين يكي رمز داش و قسمت نظرات نزديك هم بود و يه ذره تشابه بين اسم داستانا اشتباه كردم.. افسون كمد رو نخوندم و 10 واسه كمد قديمي بود

آیدا

سلام من آدرس شما را از طریق آست خان روزمرگی پیدا کردم از آنجایی که سلیقه آست خان در ادبیات حرف نداره به وبلاگ شما سر زدم خدایا نفسم بند آمد از این همه خلاقیت بسیار عالی و جالب و قانونمند می نویسید امید که در همه مراحل زندگیتان یکه تاز و نویسا و موفق باشید.

ازاده پیشوا

10-10-10 چند روز پیش اینو خوندم و روی ذهنم مثل یه هاله نرم مونده بود گفتم بیام نمره بدم.عالی بودولطیف

Mahdie

خوشم نمياد برم تو وبلاگ دوستام الكي نظر بدم : عالي بود حرف نداشت تو محشري فدات شم الهي و ...[قهر][سبز] مگه اينكه وااااقعا خوشم اومده باشه از نوشته اش. ولي خدايي اين داستانت يه جورايي دلمو قلقلك داد. تو ترشي نخوري يه چيزي ميشي ها![نیشخند]

شیرین

داستان خوبی بود ولی باید بگم تو همون جمله اول فهمیدم که با یه روح طرفم(چیکار کنم دیگه من خیلی باهوشم)[خجالت] اما جالب بود 9.5

نگار

تا اینجا که خوندم از این خیلی خوشم اومد 10 حقه تونه

سارا

سلام . یه نکته ای دیدم تو داستانتون که به نظرم اشتباهه. اونم اینکه سال 1370 موبایل کجا بود؟! ... پشت چراغ قرمز موبایل زنگ می زند..... یک مورد دیگه اینکه از اول داستان من متوجه شدم یه روح داره این حرفا رو میزنه ، به نظرم هیجانش کمتر میشه اینطوری. ولی در کل آفرین به این همه ذوق و خلاقیت

نیلوفر

فوق العاده بود,20

سارا

خودتون نوشتین .... تقویم جیبی اقبال - سال 1370 هجری خورشیدی.... منم واسه همین پرسیدم سال 1370 موبایل کجا بود که پشت فرمون زنگ بخوره :)