ماجرای محمد و سولماز

آتش از طبقه هشتم دانشکده نساجی شروع شده بود. سرعت گسترش آتش بقدری زیاد بود که در کمتر از چند دقیقه نه فقط طبقات بالایی، که طبقات پائین را هم فرا گرفت.

محمد جهانبخش، دانشجوی دکتری تکنولوژی نساجی و استاد حل تمرین دانشجویان مقطع کارشناسی بود. آنروز هم (مثل اکثر روزها) پلیور راه راه آبی و سفیدش را پوشیده بود. راه های پلیور از بالا به پائین بود که او را لاغرتر نشان بدهد. آنروز با استاد راهنمایش قرار داشت. دفتر استاد راهنما در طبقه دهم بود.

آلارم آتش که به صدا در آمد، یکی دو دقیقه همه گیج بودند. بعد، همه به سمت پلکان فرار هجوم آوردند. قاعدتا پلکان فرار باید امن ترین مسیر برای فرار از ساختمان آتش گرفته باشد، ولی اتفاقی که افتاد این بود: آتش به سمت پلکان فرار شعله گرفت و چند دقیقه بعد از پله ها چیزی جز میله های بهم پیچیده و گداخته باقی نماند. راهرو ها هم (غیر از راهرو شرقی) پر از دود و آتش شده بود. ولی در یک اتفاق عجیب، آسانسورها تا آخرین لحظات آتش سوزی فعال بودند. خیلی از دانشجوها و اساتید، ساختمان را شش نفر شش نفر از طریق آسانسور ترک کردند.

سولماز ف. ، دانشجوی سال سوم مهندسی شیمی نساجی بود. کم خونی شدید داشت. روز آتش سوزی عطر Jasmin زده بود و از صبح اکثر دوستانش به او گفته بودند چقدر امروز خوشگل شده است. آن روز آزمایشگاه شیمی آلی داشت. هنگام شروع آتش سوزی او با یکی از دوستانش در حال بالارفتن از پلکان غربی بود. باور کردنش آسان نیست، ولی آنها از طبقه هشتم و نهم عبور کردند بدون اینکه متوجه آتش سوزی بشوند. حتی بوی دود را هم احساس نکردند.

چند دقیقه بعد از شروع آتش سوزی، آزمایشگاه طبقه نهم منفجر شد. هیچکس نمی داند چه چیزی در این آزمایشگاه خالی قابلیت انفجار داشته است. هنوز هم – بعد از تحقیقات فراوان – کسی نمی داند. همه چند نفری که در این طبقه منتظر آسانسور بودند دچار سوختگی شدید شدند. یکی دو نفر همان موقع انفجار کشته شدند و بقیه هم قبل از اینکه کمک سر برسد مردند. کسی در این طبقه زنده نماند، ولی آسانسور تا پایان آتش سوزی در هر رفت و برگشت در این طبقه هم توقف می کرد.

محمد در دفتر استاد راهنما منتظر نشسته بود که صدای همهمه از بیرون اتاق بلند شد. اول سعی کرد به روی خودش نیاورد ولی بوی دود که به مشامش خورد، چنان هول کرد که خودش هم نفهمید چطور از اتاق بیرون آمد. به پلکان فرار که رسید تازه متوجه ابعاد فاجعه شد. پلکان فرار به یک مشت آهن مذاب تبدیل شده بود و عملا امکان استفاده از آنها وجود نداشت. فشار دو سه نفر پشت سرش نزدیک بود او را به پایین پرت کند. به زحمت خودش را دوباره به داخل ساختمان کشید. مردد بود که از راه پله فرار کند یا سوار آسانسور بشود. همان موقع آسانسور در طبقه دهم توقف کرد ولی او هنوز مردد بود.

ایستگاه آتش نشانی فاصله زیادی با دانشگاه امیرکبیر ندارد ولی هیچکس نمی داند چرا در زمان وقوع حادثه، یک اتوبوس دقیقا جلوی ایستگاه نقص فنی پیدا کرده بود، چرخ یکی از ماشینهای آتش نشانی پنچر بود و معاون ایستگاه هم – احتمالا بخاطر دعوای شب قبل با زنش – یک سکته خفیف کرده بود. حتی خیابانها هم آن روز شلوغ تر از بقیه روزها بود.

سولماز دنبال بقیه به سمت راه پله شرقی طبقه دهم می دوید که هنوز می شد در آن تردد کرد. به پله ها که رسید احساس کرد دیگر نمی تواند سرپا بایستد. یکباره پریود شده بود. درد در ستون فقراتش می پیچید. زانوهایش می لرزیدند و نمی توانست قدم از قدم بردارد. به نرده های راه پله تکیه داد. کسی محکم به او تنه زد. 5، 6 پله به پائین پرتاب شد. پای یکنفر محکم به پشت سرش خورد و بعد همان پا، روی انگشتان دست راستش فرود آمد. خودش را یک گوشه راهرو مچاله کرد که زیر دست و پا له نشود. سایه یکنفر از بالای سرش پرید. نگاه که کرد، تصویر محو پلیور راه راه آبی و سفید به نظرش آشنا رسید. صدا زد " آقای ... دکتر! آقای ... دکتر ... جهانبخش!" سایه، صدایش را نشنید. با تمام انرژی اش داد زد " مــــحـــمد!"

سایه، توی پاگرد دوم ایستاد.

شبیه آتش سوزی ساختمان دانشکده نساجی در عمر 50 ساله این دانشکده هرگز اتفاق نیفتاده بود. کارشناسان بیمه، آتش نشانی و مهندسین ناظر ساختمان همه معتقد بودند بسیاری از اتفاقاتی که در این آتش سوزی رخ داد غیرقابل پیش بینی، عجیب و حتی نادر بوده است.

ولی بقیه ماجرای محمد و سولماز، خیلی تکراری تر از این حرفهاست.

  

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 37 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

نیستی شاراد؟ رفتی؟نیومدی؟موندی؟نمیمونی؟ نمی ایی؟ قهری؟ تنهایی؟ عاشقی؟ مجنون شدی؟نکنه ... نه خدا نکنه میدونم تو به این زودیا ... و هنوز هم هستی که سال به سال وبلاگتو آپ نکنی و منتظر بمونی تا یکی بیاد و نازتو بکشه.اگه میخوای نازتو بکشم که باید بگم ... خوندی .یکی باید بیاد و ناز خودمو بکشه تا زحمت بکشم و دست به کیبورد ببرم و آدرس وبلاگتو بنویسم و بیام اینجا و ..... یکی جلوی منو بگیره والا تا فردا همینجوری مینویسم ها...

سوگماد

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [گل]

lمهتاب

شاراد بنویس ! چرا همه وبلاگها سوت و کور شدن ...

شیرین ِ تلخ

دیگه نیومدید شاراد خان.. من که بازم دست خالی رفتم.. اما سال نو واسه شما پربار[گل] سال نوتون مبارک..

عقربه

شروع سال نو امیدوارم بهترین روز زندگیت نباشه،امیدوارم شروع بهترین روزهای زندگیت باشه...با سلامتی، دل خوش برای شما شاراد عزیز.

ساناز

6 از 10 6 بخاطر هیجان وکششش و 4 نمره کم شده همبخاطر بی ربط بودن اتفاقات داستان

مستانه

اگه اجازه نقد داستانتون و داشته باشم باید بگم من تا به حال ندیدم درد پریود یک مرتبه شروع بشه و در یک لجظه اوج بگیره راستش خانمها وقتی دردی توی کمرشون احساس میکنند میگند نمیدونم شاید پریود شدم ... وقایع به هم بی ربط بود کلیشه ای هم کمی جسارت منو ببخشید میرم داستانهای دیگه شما رو بخونم

آهو

ممم ... کاش داستانه واقعی بود! یه کم بی ربط بود. یعنی با توجه به داستانای قبلیت که نتیجه گیری آخرش خوب بود، این نتیجه گیریش هیجان نداشت. کلاً ولی ماجرای آتش سوزی و اتفاقاتی که کامممملاً اتفاقی با هم مچ شده بود! خوب بود. 6 می دم[گل]

یک نفر

سانسورش کنید. زشته. بداموزی داره. هوووووووووووو