عروس خانوم

آب خورش را چشید. کمی نمک اضافه کرد.

"خدایا! برنجم شفته نشه!"

برای ته دیگ؛ سیب زمینی گذاشته بود. می دانست ته دیگ سیب زمینی دوست دارد.

ماست و خیار را توی ظرف کریستال چهارگوش ریخت . – چقدر از این ظرفهای جهازش خوشش می آمد! کلی اصرار کرده بود تا مامان راضی شده بود اینها را بخرد.

با نعنا خشک مشغول تزئین ماست و خیار شد. دستش تکان خورد و شکل گل کمی بهم ریخت. اعصابش خرد شد. ماست و خیار را هم زد و دوباره از نو تزئینش کرد.

یک دستمال سفره توی هریک از بشقابها گذاشت. برای هزارمین بار جای گلدان روی میز را عوض کرد. اول خواست شمع هم روشن کند ولی نظرش عوض شد. خوشش نمی آمد به زندگی شان شکل فانتزی بدهد.

سالاد، دوغ، ماست و خیار، ترشی. همه چیز سر جایش بود.

دوباره به گوشت خورش سر زد. هنوز کمی سفت بود. اعصابش خورد بود که چرا گوشت گوساله خریده. ولی خودش را دلداری داد که "در عوض گوشت گوساله توی خورش قشنگ تر می شه!"

دوباره جلوی آینه خودش را برانداز کرد. "وای خوب شد خودم رو دیدم! روژم خراب شده." دوباره روژ زد. "وقتی در را براش باز کردم فقط سلام کنم یا ببوسمش؟ بهتره فقط سلام کنم. اصلا عقب می ایستم. خودش اگر خواست میاد جلو می بوستم. ولی شاید هم بهتر باشه من جلو برم".

از این فکرها لبخندی روی لبش نشست و بفهمی نفهمی لپهایش گل انداخت. تصمیمش را گرفت: "میرم جلو بوسش می کنم. اصلا هر روز که اومد خونه میرم جلو بوسش می کنم!"

لباسش را هم جلوی آینه مرتب کرد.

دیگر کاری نداشت جز انتظار. اخبار شبکه پنج داشت گزارش تصادف چند دقیقه پیش اتوبان همت را پخش میکرد. ماشینها درب و داغان شده بودند. دوربین پشت سر آتش نشانها اینطرف و آنطرف می رفت و از زخمیها فیلم می گرفت.هیچوقت از اینجور خبرها خوشش نیامده بود. زد کانال  PMC.

به نظرش رسید یک کانال پیدا کند که آهنگ ملایم پخش کند. اینطوری بهتر بود تا اینکه سر شام ضبط روشن کند. کانالها را یکی یکی رد کرد. "باید سر فرصت بنشینم این کانالها رو حذف کنم. اینجوری یه وقت حواسمون نیست جلوی مهمون می زنیم یه کانال بد".

یک کانال خوب پیدا کرد. آهنگهای قدیمی پخش می کرد که دوست داشت.

"دیر نکرده؟"

خودش را دلداری داد که هنوز دیر نکرده.

نیم ساعت بعد، کم کم نگران شد. اول نگران غذایش، بعد هم نگران او.

پا شد زیر خورش را کم کرد. زیر برنج هم توری گذاشت. بعد تلفن را برداشت که به موبایلش زنگ بزند.

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد...

دوباره شماره گرفت. باز هم در دسترس نبود. " خدایا چی شده؟ چرا دیر کرده؟ چرا موبایلش در دسترس نیست؟"

...

...

نیم ساعت بعد، هیچ اثری از نگرانی نبود. از اینکه می دید همسرش چطور با اشتها غذا می خورد، ته دلش غنج می رفت. غذایش خوشمزه شده بود:

"خدایا شکرت!"

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 27 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

خوبه داستان کوتاه می نویسی والا سنکوب می کردم تا آخر داستان. 10 به نظرم نمره دادن به یه داستان کاملا سلیقه ایه. اینکه یه چیزی اینقد قشنگ باشه که نشه بهش نمره داد برام قابل درک نیست.

م

خداییش بگم؟ دوست داشتم شوهرش تو اون تصادفه می بود:d اما این هم گشنگ بود.

آتی

نمره :10 با اینکه کلا داستان خیلی معمولی ای بود خیلی خوشم اومد... به خصوص که آخرش استثنا بد تموم نشد... جالبه سر هر چیزی بهت غر می زنم می بینم تو یه داستان قبلترت این مشکل رو نداشتی.... این بده که هرچی رو به عقب می رم بیشتر از داستان هات خوشم میاد....!!!! نمی خوام همش ازت تعریف کنم در نتیجه باید بگم یکم معلوم بود راوی داستان یه مرده... البته نه زیاد ... ولی دقیقا اونجایی که نوشته بودی خوب شد خودمو تو آینه دیدم رژم خراب شده بود این حس رو القا می کرد داری زور می زنی از زبون یه زن بنویسی ... ولی خوب بود

shirinetalkh

7

گل یخ

حالا یه چندتا خاطره شیرین هم اون وسط ها یاد عروس خانوم میومد یا ....بد نبود...بازم خیلی زود از اوج اومدی پایین...ولی یه واقعیتی رو گفتی .بیچاره خانومها که همش توی دلهره و نگرانی اند واسه مردشون......

جلبک

من شخصا دوسش داشتم میدونی مثل چی بود؟ مثل موقعیی که تو شهر بازی سوار ترنی ... ته دلت هررررررری میریزه پایین. حس خوبی بود

مهتاب

من این حس رو بارها تجربه کردم .. حسی که من رو تا لحظه از دست دادن برده و بعد درست نیم ساعت بعدهیچ اثری از نگرانی نبود... اتفاقا احساس یه زن رو خوب توصیف کرده بودین.. من به خاطر تمایلات شخصیم و با دخالت سلیقه ای به این داستان 10 می دم.. دوسش داشتم