انتقام

تام درب را آرام بست، کیفش را روی مبل گذاشت و روی صندلی اوپن آشپزخانه نشست.

-  سلام؟!

-  سلام.

-  این وقت روز؟

-  درخواست بازنشستگی دادم!

-  ااااا ...خوب... مبارک باشه. ولی چه یهو!

تام لبخند زد.

-  چیزی شده؟ با تونی حرفت شده؟

-   نه، با کسی حرفم نشده. هیچ مشکلی هم نیست. فقط احساس کردم کارم دیگه تموم شده. دیگه وقتش بود!

قیافه مارگریت مثل علامت سوال شده بود. شوهرش با آرامشی حرف می‌زد که تاحالا ازش سراغ نداشت! پیش‌بندش را باز کرد و روبروی تام نشست.

-  خُب؟!

-  هیچی دیگه. پرونده ای که چند سال درگیرش بودم امروز بسته شد. قبلا گفته بودم درخواست بازنشستگیم رو وقتی می‌دم که این پرونده به نتیجه برسه. امروز دیگه کلا کارم تموم شد!

-  آخه مگه تو مصاحبه نگفته بودی زندگیت متعلق به این کشوره؟ مگه نگفته بودی امنیت این کشور برات از زندگی شخصیت مهمتره و از این حرفا؟ حالا همه اینا به کنار، مگه ازت تقدیر نکردن واسه اینهمه سال فعالیتت توی CIA؟؟ مگه قرار نبود پست تونی رو بهت بِدَن؟!؟!

تام لبخند زد. مارگریت واقعا گیج شده بود.

-  پس واسه یه پرونده بوده که خودت رو بازنشست نمی‌کردی؟ حالا پرونده چی بوده؟ می‌تونی تعریف کنی یا محرمانه‌ست؟

-   نه، دیگه محرمانه نیست. اتفاقا می‌خواستم برات تعریف کنم!

-   ...

-   ماجرای یه بابایی بوده که چند سال پیش توی پرونده های مالیاتی شرکتش دست برده بود. یه بارم تو منهتن با یه بسته ماری‌جوانا گرفته بودنش که رشوه داده بوده و پرونده رو بسته بود.

-   همین؟؟

-   اینا جرم کمیه؟! البته چند تا موضوع دیگه هم داشته. به زنش خیانت می‌کرده، موقع جدا شدن هم دارائی هاش رو به نام این و اون کرده بوده که چیزی به زنش نرسه. البته زنه همون موقع شکایت کرده که طرف دادگاه رو تا الان کش داده بود.

-  اینا به شماها ربط داره؟؟ مگه این چیزا رو FBI دنبال نمی‌کنه؟

-   خُب، بالاخره منم بعد از این همه سال بلدم پرونده رو تو مسیری بندازم که می‌خوام! یه کاری کردم طرف حداقل چند سال آب خنک بخوره.

-   حالا کی بوده این یارو؟

-   آب می‌خوری؟

تام بلند شد یه لیوان آب برای خودش و یه لیوان هم برای مارگریت ریخت.

-   می خوام چند روز برم مسافرت.

-   مسافرت کاری؟

-   نه دیگه! کار تموم شد. می‌خوام برم یه جای آروم، این پرونده آخر رو جشن بگیرم.

-   بــری؟ تنها؟!

تام توی چشمای زنش خیره شد.

-   طرف اسمش روبرت موهاری بود. خوب میشناسیش. نه؟!

لیوان از دست مارگریت افتاد کف آشپزخانه. رنگش مثل گچ سفید شده بود.

-   چند روز می‌رم مسافرت، بعد میام وسایلم رو جمع می‌کنم میرم نیویورک. می‌خوام بقیه عمرم رو تو نیویورک باشم... من میرم بخوابم.

مارگریت ولو شده بود روی صندلی اوپن و هیچی نمی‌گفت.

-   راستی... قراره سه شنبه برام مراسم بگیرن. فکر کنم می‌خوان بهم مدال شجاعت بدن. تو هم دعوتی.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشید

سلام خیلی خوب بود مخصوصا با اخبار این روزها خیلی جور شده! نمره: 9 پ.ن.: بلی، قبولیدم!

آهو

نفهمیدم، روبرت موهاری کی بود؟ موهاری تام رو کشته بود؟ موهاری قرار بود تام رو بکشه؟ گیج شدم. بذار نمره ندم!

آهو

یه چیز دیگه رو هم نفهمیدم. ماجرای ال بی آی چی بود؟ خوب اگه چنین پرونده هایی رو اف بی آی دنبال می کنه، پس به سی آی ای چه ربطی داشت و کل این موضوع چه ربطی به کل داستان داشت! و کلاً گیج شدم دیگه!

من دوباره هم خوندمش ولی بازم نفهمیدم. نکنه روبرت موهاری خودش بوده؟ یا شایدم زنش؟!!! [ابله] آخه هیچ جای دیگه داستان هم اشاره ای بهش نمی شه. و من نمی تونم ربطشو با بقیه داستان پیدا کنم! :(

آهو

دارم فکر می کنم نکنه روبرت موهاری اسم مستعار خودش بوده. نه؟

جلبک

مثلا میتونه این روبرت موهاری معشوقه ی زنش بوده باشه؟

اشنا

مثل همیشه خیلی خوب بود . تم اصلی موضوع تکراری "خیانت " بود که با یه پردازش خلاق و نواورانه تبدیل به یه داستان خوندنی و جذاب شده بود ... من برخلاف نظرات دوستان کاملا متوجه منظور نویسنده شدم و به نظر من خیلی خوب بود که به هوش خواننده اعتماد شده بود و توضیحات زیادی و تابلو درباره رابطه فرد دستگیر شده با همسر یه کارگاه داده نشد... اینجوری همون وسطهای داستان خواننده می تونست حدس بزنه که مارگریت با موهاری رابطه ای داشته... اما برخورد تام با همسر خیانتکارش هم زیبا تصویرسازی شده بود. اون نگاه خیره به چشمهای زن ... اون جمله های خونسرد و خنثی و بی هیچ احساس.. و سکوت که از هر ناسزایی درداورتره و بی تفاوتی که جای ضربه هاش تا ابد روی روح طرف می مونه .. نمره من 8

مسی

از اف بی ای و غیره چیز زیادی نمیدونستم ولی کاملا واضح بود برام اتفاقات قصه و به عکس دوستان به نظرم گیجی نداشت و اینکه ذوق زده شدم ظاهرا با گوشی موبایل میشه نظر گذاشت!

عقربه

بی احساسی مرده چه خوب میاد تو ذهن آدم...اما آخرش باز منتظر بودم انگار.. با اجازه 7

پروازه

چند وقت بود اینجا سر نزده بودم یعنی مایوس شده بودم. . چه سورپرایز خوبی یهو اینهمه داستان . خوشحالم که دوباره شروع کردی بنظرم داستان جای کار زیادی داشت اما چیزی که موضوع رو از کلیشه خیانت دور کرده بود همین مختصر بودنش بود. اگه دست من بود دوست داشتم جمله ی اخر یه چیز دیگه باشه. میشه بپرسم اگه یه جمله ی دیگه جاش داشتی چی بود؟ با خوشحالی مضاعف از برگشتت هر چند که من دیر متوجهش شده باشم 10[گل]