سفر

حوالی لاریجان گرسنه می شوم. جلوی یک رستوران می ایستم و املت سفارش می دهم. اگر مریم همراهم بود یا باید دور میزدم و برمیگشتم پلور، یا باید تا آمل گرسنه می ماندم. هرجایی حاضر نمی شود غذا بخورد.

-         آقا سیگار نخی هم دارید؟

-         نه

-         خوب یه بسته بدین لطفا.

-         چی بدم؟

-         کنت. نه! وینیستون بده.

بعد از پانزده سال، یک سیگار آتش میزنم. آنهم اول صبح، شکم گرسنه! دلم آشوب می شود ولی با خودم لج کرده ام. سیگار را تا ته می کشم. املت که حاضر می شود، هنوز از سیگار سرگیجه دارم.

بعد از صبحانه دیگر جایی نمی ایستم. میروم تا دوراهی محمود آباد. ترافیک پشت چراغ قرمز کلافه ام می کند. میخواهم یک سیگار دیگر روشن کنم که پشیمان می شوم.

از محمود آباد تا ویلا چند دقیقه ای بیشتر راه نیست. به ویلا که میرسم ماشین را پارک می کنم و میروم لب ساحل. دریا آرام است. دلم نمیخواهد داخل ویلا بروم.

می نشینم روی ماسه ها. ساعتم را نگاه می کنم. لابد الان همه دارند دنبال من می گردند. برای همین هم دیشب به حاجی – پدر مریم – گفته بودم که اگر دیر کردم شما به کارها برسید. چه جالب که او هم چیزی نپرسید.

کاش کسی به مهشید زنگ زده باشد. از آنجا بلیط ایران راحت گیرشان نمی آید.

حسن عمو هم لابد تا الان رسیده تهران.

بی اختیار سرم به سمت ویلا بر میگردد. یک لحظه احساس کردم مریم مثل همیشه دارد گلهای اطراف راه پله را مرتب می کند. به خودم می آیم. تنها هستم.

به دریا نگاه می کنم. چقدر مریم دریا را دوست دارد. چقدر دلم برای مریمی تنگ شده.

سیگار را از جیبم در می آورم. نگاهم به برچسب پشت جعبه می افتد: سرطان ... مرگ ...

بغضم می ترکد.

 

  

  لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من مریمم

9/7......استادامون بهمون یاد دادن هیچ وقت نمره ی کامل ندیم [چشمک]

دوست

سلام...واسه چی قهر کرده بود؟ ملموس بودن 9 داستان 7

یامین

[نیشخند]8و نیم... . فوق العاده بود...بودن... همه ی نوشته هاتون قشنگن...

آتی

نمره :9 اول از همه با خوندنش خیلی حال کردم چون کاملا فضاش برام ملموس بود.... چون فضاشو دوست داشتم خیلی با علاقه خوندم.... تهش هم خیلی خوب بود... کلا اغراق آمیز نبود... خیلی تمیز و لطیف بود... خیلی ساده بود اما خیلی گیرا بود.... فقط فکر می کنم عوض اینکه در مورد یکی دو تا شخصیت ناشناس حرف بزنی بهتر بود در مورد حس مرده و مریم صحبت می کردی... تنها موردی باهاش کنار نیومدم همین بود... باقیش با من خیلی همفاز بود

shirinetalkh

6

جلبک

میبینی امروز با بولدوزر اومدم تو [چشمک] به همه جا سر زدم من به این داستانت 10 میدم چون دوستش داشتم.[پلک] چون یه پخ میخواست اشکم دراد. چون انگار خودم اونجا بودمو داشتم این صحنه رو میدیدم. چون قشنگ نوشتی[گل]

مهتاب

من این داستان رو دوست نداشتم .. کاش موضوع مریم جور دیگه ای بود.. از سرطان و مرگ خسته ایم ... کمی از امید بگید... 6