اسارت

شبیخون که زدند، غافلگیر که شدیم، عقب نشینی که کردیم، از گروهان که جدا افتادیم، اسیر که شدیم، به اردوگاه موقت که بردنمان، فقط 19 سالم بود.

فرار که کردیم، دوباره که دستگیرمان کردند، کتک حسابی که خوردیم، شش تا از دندانهایم که خرد شدو استخوان گونه ام که شکست، 20 روز از دستگیریم می گذشت. دو روز بعد منتقلمان کردند به بازداشتگاه مرکزی.

آمارمان را که به صلیب سرخ دادند، به صورت رسمی که اسیر جنگی حساب شدیم، خانواده هامان که فهمیدند هنوز زنده ایم و اولین نامه ای که توانستم برای آمنه بفرستم، 21 ساله شده بودم.

گزارشگران سازمان ملل که به اردوگاهمان آمدند، داوطلب که خواستند برای مصاحبه، قدم که جلو گذاشتم، به دفتر رئیس زندان که بردنم تا توجیه بشوم چه بگویم و چه نگویم، سلولم را که عوض کردند و به بند 7 که منتقل شدم، روز تولدم بود. 22 ساله شده بودم.

فردایش که شد، لباس تمیز که تنم کردند، خانم خبرنگار که سوال می پرسید، من که جواب نمی دادم، یکهو که دل به دریا زدم، رو به دوربین که برگشتم و هی که گفتم مرگ بر صدام، نگهبانها که فقط نگاهم کردند و رئیس زندان که چشمهایش برق شرارت می زد، یک روز از تولدم گذشته بود. 22 ساله و یک روزه بودم.

پنچ سال که گذشت، قطعنامه که به امضای دو طرف رسید، توافقنامه مبادله اسرا که امضا شد، اسمم که جزو اولین گروه مبادله اسرا نوشته شد، با اتوبوس که به مرز فرستادنمان، مبادله که شدیم، خیلی خوشحال بودم.

مردم که برایمان جشن گرفتند. آمنه را که دوباره دیدم، گریه شوق مادرم را که دیدم، سر از پا نمی شناختم. باورم نمی شد که بعد از هشت سال به شهرم، بصره، بازگشته بودم.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 30 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانی مسیحا

داستان نبود...یعنی من حس داستان رو ازش نگرفتم...ولی سیر روای داشت...نمیدونم چطوری بگم منظورم چیه...!!!! بهرحال 8

شابلوط

سلام بر شما ! اونوقت آّپ نمیکنید ؟

ارغوان!

سبک نوشتنش جالب بود. مخصوصاً اگه آدم هنگام خوندنش، مکث ها رو رعایت کنه. ولی نمی دونم این داستان محسوب می شه یا نه؟! 7

مریم

آ منفی چون موضعش تکراری بود. قبلا توی داستانها و فیلم ها در موردش خیلی گفته بودند

آتی

خیلی خوب بود... ولی یکمقدار زیاد رو صنعت ادبی ابتکاریت اصرار داشتی... به نظرم یه جورایی مثل پز دادن بود.... انگار می خواستی ابتکارت رو به رخ بکشی.... ولی ایده ی داستان خوب بود.... با توجه به همه ی داستان هات احساس می کنم می تونی موضوعات ساده تری رو برای کوتاه نویسی انتخاب کنی... موضوع این داستان خیلی جای کا داره آدم دلش می خواد طولانی تر باشه ولی خیلی کوتاه... موضوع کمد قدیمی یا قرار کاملا واسه کوتاه نویسی مناسب بود.... ته کمد قدیمی کاملا راضی بودم ولی اینجا انگار سر کار بودم...

آتی

نمره :3

shirinetalkh

8

مهتاب

عالی بود.. اما ممکنه یه عده متوجه نشن که این اسیر عراقی بوده.. بهتر بود می نوشتین به کشورم عراق برگشتم .. هرچند قلبم می گیره وقتی جنگ ایران و عراق با جنگهای معمولی و عادی مقایسه می شه اما صرف نظر از عقاید شخصیم به داستان نمره 9 میدم

شیرین

عالی بود .اینبار واقعا و خوشم اومد و برگشتم یه بار دیگه هم خوندم.نگارش ساده و قابل فهم برای همه.نه شتابزدگی داشت و نه گزافه گویی.همه چیز حساب شده و سرجای خودش.عالی.10[دست]