جزئیات

من اصولا به جزئیات بیشتر توجه دارم تا مسائل کلی. مثلا اینکه اول قند را توی چایی می زنی بعد دهانت می گذاری. اینکه وقتی فکر می کنی، چشمهایت را تنگ می کنی. اینکه خودکار را موقع نوشتن محکم می گیری، آنقدر که کنار انگشت وسطی دست راستت یک کمی برجسته شده. وقتی داری کار می کنی پاهایت را روی هم می اندازی و هی تکانشان می دهی. این را وقتهایی که می خواستم کامپیوترم را روشن کنم، از زیر میز دزدکی می دیدم.

روزهایی که دیر می رسی، قبلش حمام رفته ای و اصلاح کرده ای. همیشه بوی خوب می دهی. عاشق ادکلن جورجیو آرمانی هستی. این را وقتی به آقای محبی که کنارت می نشیند گفتی شنیدم. همیشه 3 بار در هفته اصلاح می کنی. شنبه، دوشنبه و چهارشنبه. به برادرت مرتب زنگ می زنی و وقتی باهاش حرف می زنی گل از گلت می شکفد. باهاش خیلی راحتی چون حرفهای زشت هم به هم میزنید. ولی به مادرت هیچوقت زنگ نمی زنی مگر اینکه کارت داشته باشد. با مادرت اخمالو حرف می زنی. ساعتت کاسیو است و آنجایی که نوشتهWater Resist، یک خش روی شیشه اش افتاده.

موهایت دارد کم پشت می شود ولی دستهایت خیلی مو دارند. روی انگشتهایت هم مو دارد! یکبار به خانم اطلسی گفتی گلگیرهایت حسابی عقب رفته! موهای دو طرف سرت را می گفتی. خندیدید و من هم خنده ام گرفت. هر وقت غذای شرکت ماهی است سردی ات می کند و تند تند دستشویی می روی.کباب کوبیده خیلی دوست داری. بعد از غذا، حتما چایی می خوری. یک کیسه پلاستیک پر از نبات توی کشویت داری. وقتهایی که غذا ماهی باشد، دو تا تکه نبات توی چایی می اندازی.

به آقای معتمدی که کارت عروسی اش را برایت آورده بود گفتی "بدبخت شدی رفت!" و هر دو خندیدید. حیوانها را دوست داری. خانم اطلسی که عکسهای گربه اش را بهت نشان میداد کلی ذوق می کردی. یا مثلا کبوترها که پشت پنجره می آمدند حتما برایشان برنج می ریختی. عکس پس زمینه کامپیوترت از عکسهای خود ویندوز است.  آن دفعه که آسانسور پر بود و هردوتایمان جا نمی شدیم و دیرمان شده بود، به من گفتی "شما بفرمائید" و بدون اینکه منتظر بمانی رفتی سمت راه پله. همیشه قبل از رفتن میزت را مرتب می کنی. مثل بقیه نیستی که میزشان را ول می کنند به امان خدا. هر وقت کارکرد را برایت می آورم تا گزارش هفتگی را آماده کنی، می گویی "مرسی خانوم". هیچوقت هم چیز دیگری نمی گویی.

پیراهن صورتی چهارخانه ات خیلی بهت می آید ولی تازگیها اصلا نمی پوشی اش. یک پژو 206 داشتی که وقتی "پول لازم" شدی، به آقای محبی فروختیش. تعارفی هستی. آن دفعه که ماشین لازم داشتی هرچقدر خانم اطلسی اصرار کرد که ماشینش را ببری، قبول نکردی. دختر برادرت را خیلی دوست داری. اسمش ساناز است و تازه مدرسه می رود. با چایی ات بیسکویت دیجستیو می خوری. پارسال نزدیک 400 هزار تومان پول دندانپزشکی دادی. از دخترهایی که بینی شان را عمل کرده اند خوشت نمی آید. وقتهایی که کاغذ زیر دستت را خط خطی می کنی، شکلهای قشنگی از تویشان در می آید. یکبار یکی از کاغذها را یواشکی از توی سطل آشغال برداشتم و هنوز هم لای کتابم دارمش.

حسابداری دانشگاه تهران خوانده ای. دکتر علایی را می شناسی. استاد شما هم بوده. وقتی می خواهی کاغذی را دور بیندازی بجای اینکه مچاله اش کنی چهار تایش می کنی. مادرت می خواهد دخترخاله ات را برایت بگیرد ولی تو نمی خواهی. سینما زیاد می روی.

پارسال که قیمت خانه پائین آمد، یک آپارتمان 75 متری نزدیک فلکه اول تهرانپارس خریدی و رهن دادی. الان ماهی 240 هزار تومان قسط بانک مسکن می دهی. از آقای هاشمی خوشت نمی آید. زیاد اهل شوخی و بگوبخند نیستی. هروقت مردها شروع می کنند به مسخره بازی و شوخی، بی سروصدا بر میگردی پشت میزت.

Ctrl و Alt و Delete را با یک دست میگیری! هر وقت می خواهی فین کنی دستمال بر می داری و می روی زیر میز که صدایش نپیچد. خانم اطلسی هروقت اینکار را می کنی اخمهایش توی هم می رود. قبلا سنتور می زدی. صدای شهرام ناظری را خیلی دوست داری. یک زمانی می خواستی بروی کانادا...

من همیشه همینطور هستم! بیشتر به جزئیات توجه می کنم تا موضوعات کلی. برای همین هم وقتی خانم اطلسی کارت عروسی اش را برایم آورد اول نگاهم به گلهای بنفش گوشه کارت افتاد که رویش اکلیل پاشیده بودند، بعد اسم داماد را دیدم.

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اعظم

10 دارم می خونم بقیه داستانهارو

جلبک

خیلی قشنکگ بود روان و بدون کوچکترین تژقی این سوای اون احساس خاصیه که تهش به آدم میده 9 میدم چون داستانهای بعدیت از این هم بهتره

جلبک

اصلاحیه: قسنکگ = قشنگ تژقی = تپقی [چشمک]

يسنا

9 داستان نامردي بود...

يسنا

نشستم دارم همه داستانهات رو مي خونم... ولي تا اينجا فقط تو اين نظر گذاشتم... شايد بعدا برا همشون بذارم... اين داستان من رو ياد خودم انداخت.... فقط بعضي وقتاست كه يه ادم تو زندگي ادم ديگه اي اينقدر دقيق ميشه...انقدر كه كليات يادش ميره...

كيانا

اشكم رو كه درآوردي تو! نمي دونم شايد چون تجربه مشابهي داشتم و حرفات برام آشنا بود ولي واقعا خيلي خوب تونستي حس رو منتقل كني آآفرين به اين قلم[دست] من بهت 10 ميدم[گاوچران]

آرش (یک دوست)

من تصور می کنم اسم داماد آقای هاشمی بوده! مخاطب از قضا عاشق خانوم اطلسی بوده برای همین خودکشی کرده الان این دختره رفته سر قبرش داره اینا رو مرثیه وار می گه. [چشمک]

شیرین

زیاد بد نبود کم بد نبود اصلا بد نبود فقط ندونستم این بابا این حرفا رو به پسره میگه یا تو قلبش یا تو مغزش یا ... کی میگه کجا میگه چرا میگه اگه نگه بهتره چون پسره پررو میشه فکر میکنه همه دخترا براش میمیرن اگه بفهمه این یکی دوسش داره شاید بره زنشو طلاق بده چون خودش تو قلبش از راوی خوشش می اومده بعد میاد باهاش ازدواج میکنه و صاحب دختر میشن و اسم دخترشونو میزارن اطلس (به یاد خانوم اطلس)[قهقهه]

شیرین

و..... میتونی به من هم سر بزنی [http://tiktakekhial.persianblog.ir/]

نیلوفر

آخییییی! 10