سرنوشت

-          نه!

-          باور کن! بعدش هم مرغها را توی آبجوش فرو می کردن تا پرهاشون راحتتر کنده بشه.

-          نه!!

-          با همین دو تا چشمهام دیدم! بعد هم از یه چنگک آویزونشون می کردن.

-          دروغ نگووو!

-          تازه این که چیزی نیست. توی مغازه سرکوچه، تیکه های مرغها رو می فروشن. خودم دیدم. مثلا یه سینی پر کردن از پاهای مرغها (بدون مو)، یه سینی هم پرکردن از بال..

-          حالشون به هم نمی خوره؟!

-          نمی دونم. حتما نمی خوره. من که داشتم بالا می آوردم. مامان نمی گذاشت به مغازه نگاه کنم. یواشکی نگاه می کردم!

-          اون چیز... چی بود اسمش؟

-          چی؟ کشتارگاه رو میگی؟

-          آره، اونو کجا دیدی؟

-          از تلویزیون دیدم. توی راه پله پشت در شیشه ای اتاق وایستاده بودم. کسی منو نمی دید. مامان هم تو حیاط بود.

-          نترسیدی؟

-          ترس؟! هه! فکر کردی منم مثل تو ترسو هستم؟ همونجا وایستادم و تا آخر برنامه رو تماشا کردم!

-          من که می دونم، اینا رو میگی که منو بترسونی!

-          به جون مامانم هرچی گفتم راست بود!

 

-          بچه ها ؟!!!

      -          وای! مامانم اومد. یه وقت چیزی بهش نگیا!

-          باشه

 

-          بچه ها؟ چیکار می کنین؟!

     -          هیچی مامان جون! داشتیم دنبال کرم می گشتیم...

جوجه ها همانطور که زیرچشمی به خانم مرغه نگاه می کردند، مشغول بهم زدن خاک باغچه شدند.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچولوترین ستاره

اینم 10 چون عالیه[نیشخند]

آهو

7 خوب این معلوم بود جوجه ن.[چشمک]

خشکه مقدس

موضوعات رو خوب انتخاب میکنی .همین یکیشونه.کلا غافلگیری های اخر داستان همه عالی هست بخاطر مادرم 10 از 10 [چشمک]

م

شاید به خاطر داستان های بالا باشه ، اما انتظارش رو داشتم که دو تا مرغ یا جوجه با هم حرف بزنن. میشد بهتر باشه. اما خوب بود.

آتی

نمره :2 خیلی لوس بود... واقعا به نظرم داستان نبود که بخوام در موردش نظر بدم[خنده]

shirinetalkh

5

گل یخ

با مزه بود.سبک و موضوع نوشته های شما متفاوت هستن .

مهتاب

زیبا بود.. می تونست کمی خشونتش بیشتر باشه ... مثلا اینکه مرغها رو چه جوری سر می برن و خونشون رو می ریزن رو ماشین نو..اما بازم زیبا بود 7