آلـزایمـر

داستان از آنجا شروع شد که آقای ایکس یکروز مثل هر روز که از شرکت بر می گشت، دست و صورتش را شست. میوه اش را خورد، کمی دراز کشید، نیم ساعتی به غرغر های خانم ایگرگ (مادرش) گوش کرد و بعد کامپیوترش را روشن کرد که ایمیلهایش را چک کند. بعد، تا ویندوز بالا بیاید رفت و یک چایی برای خودش ریخت. ویندوز که بالا آمد یک قند توی دهانش گذاشت ولی وقتی خواست پسوردش را تایپ کند، چیزی یادش نیامد.

تعجب کرده بود. تا حالا با چنین مشکلی مواجه نشده بود. یک قلپ چایی خورد. بیشتر فکر کرد، سعی کرد تمرکز کند. یک قلپ دیگر چایی خورد، ولی هرچقدر به مغزش فشار می آورد چیزی یادش نمی آمد.

سعی کرد خونسرد باشد. حتما حجم کارهای شرکت خیلی ذهنش را درگیر کرده بود که چیزی ساده ای مثل پسورد کامپیوترش - که چند سال بود عوضش نکرده بود و هر روز هم آنرا تایپ می کرد – را یادش نمی آمد. بلند شد، در اتاق را بست تا صدای تلویزیون اذیتش نکند و رفت روی تخت دراز کشید. چند دقیقه ای به سقف خیره شد و آرام آرام پیشانی اش را مالید.

خانم ایگرگ در را که باز کرد، جا خورد. پرسید: "چیزی شده؟" "نه، چطور مگه؟" "چرا چشات رو بستی؟ چرا پیشونی ات رو می مالی؟". "همینطوری!" "همینطوری؟!! ... خیلی خب، بیا شام آماده ست"

عادت داشتند شام را دو تایی سر میز آشپزخانه بخوردند. آقای ایکس داشت با رشته های ماکارونی توی بشقابش بازی می کرد که صبر مادرش تمام شد. "تو چته امروز؟ چرا انقدر ساکتی؟" "چیزی نیست ..." "چرا شام نمی خوری؟ سیری؟!" "نه ...". "ناهار شرکت چی دادن؟" "یادم نیست ..." خانم ایگرگ چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد، بعد سرش را پائین انداخت و با غذایش مشغول شد. چند دقیقه بعد گفت "عزیزم میخوای برو زودتر بخواب. فکر کنم امروز خیلی خسته شدی!"

فردا صبح وقتی به مادرش گفت آدرس شرکت را یادش نمی آید، خانم ایگرگ فهمید که احتمالا قضیه جدی تر از خستگی و این حرفهاست. چند ساعت بعد، دکتر وقتی معاینه اش تمام شد از آقای ایکس خواست مادرش را از اتاق انتظار صدا کند. توی اتاق انتظار چهار تا خانم نشسته بودند که هرچقدر فکر کرد، یادش نیامد کدامشان را می شناسد. داشت شقیقه هایش را می مالید که خانم ایگرگ از دستشویی بیرون آمد. "چی شد؟!" "دکتر با شما کار داره!"

دکتر پیشنهاد داد توی بیمارستان بستری اش بکنند. می گفت در بیمارستان بهتر می توانند برنامه های درمانش را پیگیری کنند.

یکماه بعد، خانم ایگرگ خسته شده بود از اینکه هرروز به بیمارستان سر بزند. پسرش که او را نمی شناخت. بود و نبودنش هم که تاثیری نداشت، خبر جدیدی هم که نبود. از دکتر اجازه گرفت که بجای هرروز، مثلا هفته ای دو سه بار به بیمارستان سر بزند.

شش ماه بعد، یکروز از بیمارستان با خانم ایگرگ تماس گرفتند و گفتند دکتر می خواهد ببیندش.

دکتر توضیح داد که اگر بخواهد، می تواند پسرش را ترخیص کند. گفت می تواند پرستار بگیرد و در خانه از او نگهداری کند. گفت مراحل درمانی پسرش بطور کامل طی شده و تیم پزشکی از هیچ تلاشی دریغ نکرده است. البته پیشرفتهایی هم مشاهده شده.

صحبت پیشرفت که شد، رنگ و روی خانم ایگرگ باز شد. با خوشحالی به سمت پسرش رفت و محکم بغلش کرد. "چه پیشرفتی دکتر؟" دکتر، راضی از نتیجه کارش، گفت "خودتون ازش بپرسین!". رو به آقای ایکس کرد: "عزیزم، چی یادت اومده؟"

"یک، دو، سه، چهار!"

خانم ایگرگ منتظر ادامه مکالمه بود، ولی انگار نطق آقای ایکس با همین چهار کلمه تمام شده بود.

دکتر احساس کرد باید توضیح بدهد. لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت "پسورد کامپیوترش است!"

خانم ایگرگ، چهار پنج دقیقه ای زل زد به صورت دکتر.

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 34 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

شاراد عزیز اسم داسان تا حدودی مناسب نیست. یک نوعی پیش داوری بهمون می ده که نهایتش تا انتهای داستان چیز خیلی بیشتری از همون اسم داستان ذستگیرمون نمی شه. اما اگر اصرار داری اسم بیماری رو بذاری بهت پیشنهاد می کنم اسمش رو دمانس بذاری. معنی دمانس تقریبا همون چیزیه که . بهش می گی آلزایمر. در حقیقت الزایمر یک نوع خاصی از دمانسه که البته سیر و روندش چندان شباهتی به چیزی که تو در داستان مطرح کردی نداره. البته خیلی هم مهم نیست که داستانت با واقعیت های علمی منطبق باشه. این که اسم شخصیت ها ایکس و ایگرگ بود هیچ بدم نیومد. به یه نوعی می تونه داعی کننده این مسئله باشه که این افراد هر کسی می تونه باشه حتی خود من و تو. من برام جالب بود. و تشویقم می کرد بیشتر بخونم ببینم این کسی که می تونه من باشه چکار کرده. وسط های داستان فکر کردم داری می ری به سمتی که سس شدن روابط خانوادگی رو مطرح کنی ولی خیلی سریع به سم دیگه ای چرخیدی. فکر می کنم در یک داسان کواه اگر نمی خواهی به موضوعی بپذداری اصلا مطرحش نکن. یک مقدار من رو یاد اون داسان کافکا انداخ که پسره یکهویی سوسک شده بود! یک ذره اگر بداری خواننده با شخصی ها نزدیک تر بشه می وتونه

چلچله

6 بهت میدم. بالاتر نمیدم چون آخرش رو تونستم حدس بزنم.[گل]

اشنا

باورم نمیشه یه ساله به اینجا سر نزدم ... داستانهایی که نخونده بودم رو خوندم... یعنی همین دوتا داستان اخری.. یه کم غیر واقعی بود مادر ی که با تنهاپسرش زندگی می کنه به همین راحتی پسر رو تو اسایشگاه روانی ول کنه و دیر به دیر سر بزنه .. مادر زیادی خونسرد بود... اما رمز باید 6 حرفی باشه.. حالا شاید منظورتون این بوده که فقط 4 حرفش رو یادش اومده .. یه کم هم به نظر اومد دارید جک می گید.. من دلم نمی خواد اخر داستانک ها بخندم .. اینجوری حس می کنم سر کار بودم ... کاش اخرش پسره اسم مادر واقعی ش رو یادش می اومد... اخه ظاهرا اون مادره مادر واقعی پسره نبوده با این بی خیالیش

نازنین

7

یاس

بار اول بود میومدم اینجا. چرا هیچکس ده نداده بود؟ من ده میدم. چون اغراقهاشو دوست داشتم

شیرین

زیاد خوشم نیومد.خیلی ناملموس بود.شتاب زده و غیرواقعی.اسم قحطی بود که از ایکس و ایگرگ استفاده کردی؟باور کن اگه قبلا با مطالبت آشنا نبودم هیچ وقت این مطلب رو نمیخوندم.چون خط اول نوشته آدمو دنبال خودش نمیکشه.اولین جمله شروع فاجعه است.بیشتر از موضوع اصلی به حاشیه پرداختی.مثلا این جمله"عادت داشتند شام را دوتایی سر میز آشپزخانه بخوردند" و از این قبیل.این نوع نوشته ها را باید در رمان استفاده کرد نه داستان کوتاه.من فقط به خاطر اینکه سعی کردی چیزی بنویسی و دوستاتو محک بزنی !نه خودتو بهت 3 میدم.

نیلوفر

8

پروانه

5

مهدی

نمره 6