طرقه

پدر از دوتار نوازهای معروف بود. صدایش می کردند عاشیق علی. بعد از ظهرها، مخصوصا بعد از ظهرهای جمعه، مردم جمع می شدند قهوه خانه ده تا چای دیشلمه شان را با صدای دوتار پدر بنوشند.

پدر ته صدایی هم داشت. سازش که گرم می شد تصنیفهای محلی می خواند. غمی در صدایش بود که  ته دل آدم را می لرزاند. شاید غم مادرم بود که سالها قبل مرده بود. شاید غم خواهرم بود که شوهرش برده بودش عراق و هیچ خبری ازش نداشتیم.

اوضاع که شلوغ شد، پدر دیگر به قهوه خانه نیامد. نمی خواست صحبتهای شوان - برادرم – را بشنود که از کردستان متحد می گفت. حق داشت. این حرفها برایش تازه نبودند. جوانیش را پای همین حرفها گذاشته بود. می دانست ته این حرفها هیچ چیز نیست.

دلش که می گرفت می رفت پشت بام خانه و برای دل خودش ساز می زد. گاهی صدای سازش با هوهوی باد تا قهوه خانه هم می آمد ولی کسی جز حاج حسین قهوه چی سر به سمت خانه ما نمی چرخاند. جوانها – و پیرمردها- چای دیشلمه شان را با فکرهای دیگری می نوشیدند.

...

طرقه پرنده ای است که هوای وصل در سر دارد و می خواهد به خورشید برسد. به او می گویند هزار نام خدا را یکی یکی به زبان بگو و به سمت خورشید پرواز کن.

...

شوان که اسلحه دست گرفت و با بقیه جوانهای ده به کوه زد، کارهای باغ گردن من افتاد. من هم که اهل کار باغبانی نبودم. در نتیجه قاطرها را بجای باغ، به سمت مرز می راندم. پول قاچاق هم بیشتر بود، هم راحت تر و بی دردسر تر.

حدودا یکسال بعد، خبری برای پدر آوردند. خبر را که شنید حتی صبر نکرد من برگردم. گیوه هایش را ور کشید و به کوه زد. دو روز بعدش، وقتیکه از مرز بر می گشتم، پدر هم از کوهها با قاطر جسد شوان را آورد. با هم به ده رسیدیم. خشکم زده بود. پیراهن پرخون شوان را باور نمی کردم. هق هق پدر را هم نمی توانستم باور کنم. ضجه های راژان – دختر حاج حسین – را هم باور نکردم.

...

طرقه نامهای خدا را یکی یکی به زبان می گوید و به سمت خورشید پرواز می کند. می رود و می رود تا جایی که هیچکس نرفته. می گویند آنجا – کمی مانده تا وصال خورشید - اسم آخر را فراموش می کند و می سوزد.

...

پدر دیگر در خانه ساز نزد. هروقت دلش می گرفت دوتارش را بر می داشت، سوار قاطر می شد و می رفت تا کوهپایه، سر مزار شوان.

روزی که به او گفتم تصمیمم را گرفته ام، هیچ نگفت. فقط بغلم کرد و گریست. هیچوقت زبری ریشهای اشک آلودش را بر گونه ام فراموش نکردم. 

سه ماه بعد او را بی جان و با دوتاری در بغل، کنار قبر شوان پیدا کردند. در نتیجه سال بعد هیچکس نبود که جسد خونالود من را با قاطر از کوه پائین بیاورد.

...

طرقه می رود و می رود تا نزدیکی معشوق. در آنجا اسم آخر را فراموش می کند و می سوزد. کمی بعد، پیش از آنکه داستان طرقه سوخته افسانه کردها بشود ،طرقه دیگری هوای رسیدن به خورشید به سرش می زند و  بال می گشاید. 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 37 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچولوترین ستاره

[گل]

مریم

سلام منظورتون از قدیمی تر را نفهمیدم ولی دوست دارم توضیح بدید. در ضمن کسی که خودش را آزار میده به نظرت به بقیه رحم می کنه. قبلا یکی از داستانهاتون را خوندم بقیه را هم میخونم و حتما نمره میدم. فعلا خداحافظ

مریم

این داستان قشنگ بود. به جای نمره یک تا ده. نمره آ می دم. یعنی خیلی دوست داشتنی بود. شبیه تجربه یکی از دوستهای خیلی نزدیکم در کردستان

کوچولوترین ستاره

نه یه گل از باغچه کندم دادم خدمتتون

جهان

خوبه که خارزار رو بخونید.برای همه ی دختر ها و اقایان.کالین مک لو نوشته.این داستان ی جورایی غم همون داستان رو داره. من خودم به خودم گل میدم!!شما زحمت نکشید[گل] [بغل]

آتی

نمی خوام الکی ازت تعریف کنم... ولی این رو خیلی دوست داشتم... خیلی خوب مطالب رو به هم ارتباط داده بودی... فضا سازیت هم خوب بود.. کاملا خودمو توی فضاها حس می کردم... فقط یه جاهایی رو خیلی با عجله و بدون هیچ مکسی پشت سر هم گذاشته بودی ( پاراگراف مربوط به مرگ برادره ) .... یکمقدار باید بین جملات اون پاراگراف فاصله ایجاد کنی .... از نظر موضوع هم خیلی قویه جا داره یکم روش کار کنی می تونه موفق باشه.... داستان خود طرقه هم واسم جدید و جالب بود .... می رم بعدی...

آتی

نمره: 8

shirinetalkh

6

شیرین

دلم با داستانت گرفت.پس تونستی با مخاطب ارتباط برقرار کنی که خودش برات امتیاز محسوب میشه.خوشم اومد ولی نمیخوام نمره بدم[گل]

نیلوفر

8