در کافی شاپ

- قهوه ترک!

روزنامه را که تا می کنم و می گذارم روی صندلی کناری، گارسن فنجان قهوه را سر می دهد روی میز.

کافی شاپ تقریبا خالی است. میز دو نفره گوشه پنجره را یک دختر و پسر گرفته اند. یک خانم چاق هم تنهایی پشت میز چهارنفره کنار کانتر نشسته و کیک شکلاتی و اسپرسو می خورد. من هم که جای همیشگیم نشسته ام. بقیه میزها خالی هستند.

قهوه داغ است. دوباره روزنامه را برمی دارم و ورق می زنم. به ساعت بالای کانتر که می خواهم نگاه کنم، ناخودآگاه با گارسن چشم تو چشم می شوم. لبخندی به هم می زنیم و دوباره سرگرم روزنامه می شوم. عادت دارد که هفته ای دو سه روز من را اینجا ببیند. سعی می کنم به خودم بقبولانم مثل همیشه آمده ام که قهوه بخورم و روزنامه را نگاهی بیاندازم ولی دوباره نگاهم ناخودآگاه به ساعت بالای کانتر می افتد.

صدای قژقژ در که بلند می شود، دخترها انگار با یک موج شلوغی و سروصدا پرت می شوند داخل. فضای کافی شاپ طوری عوض می شود که انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش آنقدر ساکت و آرام بوده. کوله پشتیها و وسایل نقشه کشی شان را با بی خیالی روی میز گرد وسط پرت می کنند و خودشان با سرو صدا می نشینند دور میز پهلویی.

دو سه بار مطلبی را که می خواندم دوباره از اول شروع می کنم، ولی حواسم دیگر جمع نمی شود. روزنامه را کنار می گذارم و همینطور که قهوه را مزه مزه می کنم، نگاهم به طره موی خرمایی می افتد که با بی خیالی جلوی صورتش پیچ و تاب می خورد.

بیشتر از همه شان شلوغ می کند. تند تند حرف می زند و غش غش خنده هایش فضای کافی شاپ را پر کرده! صحبتشان انگار خصوصی می شود. روی میز دولا می شود که حرفش را برای بقیه پچ پچ کند. گارسن که سر میزشان می آید، صحبتشان را قطع میکنند. همه میلک شیک سفارش می دهند و او هم طبق معمول قهوه ترک. دوباره پچ پچ ها و خنده ها شروع می شود.

مردد هستم که یک قهوه دیگر سفارش بدهم یا نه. میلم نمی کشد! یک میلک شیک موز سفارش می دهم و دوباره خودم را با روزنامه سرگرم می کنم ولی حواسم هنوز به پیچ و تاب آن طره موی خرمایی است.

اضطراب همیشگی به سراغم می آید. توی فکرم با خودم کلنجار می روم: "بالاخره که چی؟"

همیشه اینطور مواقع احساس ضعف می کنم. از بی جسارتی خودم لجم می گیرد. "بالاخره که چی؟"

یک ربع بعد، بالاخره تصمیمم را می گیرم!

...

دختر، مات و مبهوت به تکه کاغذ و شماره تلفن نگاه می کند و از پشت طره موهای خرمایی اش زل می زند به پیرمرد، که روزنامه اش را زیر بغلش زده و عصازنان از در بیرون می رود!

 

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 25 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وندا

عالی بود 10[گل]

آیدا

بسیار عالی بود لذت بردم موفق باشید.

یه بوس کوچولو

نمره 7 فضا سازیت خوب بود اما جملاتت خیلی ساده بودند. درسته که خواننده می تونه ارتباط نزدیکی با شخصیت داستانت داشته باشه یا خودش رو تو همون فضا حس کنه اما جملات قشنگتر می تونه متنت رو زیباتر و عاشقانه تر نشون بده تا داغی ِ اون حس بیشتر خودنمایی کنه و یا انتهای داستان بجای اینکه آدم رو متعجب کنه، شوک وارد کنه ...

ماهی سیاه کوچولو

واسه کلاس گذاشتن بهت 10 نمی دم :)) 8

آهو

e؟ من اینجا نظر ندادم؟ خیلی وقت پیش اینو خوندم. من 6 می دم. به نظر من این داستان از نظر داستانی، و شیوه ی نگارش، و شیوه ی داستان، بسیار غافلگیر کننده و جذاب بود. اما از نظر موضوعی نه غافلگیر کننده بود و نه جذاب. البته از نظر من. چرا که موضوع پیرمردی که به یه دختری نگاه کنه و جذبش بشه، موضوع ناراحت کننده ایه. نمی تونم کلمه ی مناسب تری پیدا کنم. شاید کلمه ی تاسف بار هم بتونه بیان کننده باشه. اما به هر حال، موضوعیه که توی جامعه ی ما کم نیست. درنتیجه از نظر موضوعی غافلگیر کننده نیست. (گرچه از نظر داستانی و شیوه، خیلی جالب و غافلگیر کننده ست) .

مریم

آخی! الاااااااهی! اینو دوست داشتم! من کلا عشق های نا متعارف رو خوشم میاد! نمره ی 8 میدم!

خاموش

8

آرش

داستانهات فضا سازیشون حرف نداره. اما ایراد اصلیش به ظن من اینه که پیرمرد ها معمولا برای باز کردن سر صحبت و برقراری رابطه و دوستی با کسی به ندرت شماره شون رومی نویسن می دن به طرف. اکثرا متمدنانه تر می رن جلو یک شوخی و یک تعریف و تمجید ونیمچه پدرانه و به قول معروف لاس خشکه و بعد هم طرف کمی خوشش اومده به خ.دش می قبولونه که نه بابا این حرفا چیه این بابا بزرگ سن پدر جد منه احترامش واجبه و برای همین خیای وقتها پیرمردها اصل مشکلات جوونها رو در این قضیه ندارن و نیازی ندارن به شماره نوشتن روی کاغذ ولی اصولا می شه این اختلاف بین پیر مرد قصه مون رو با بقیه پیرمردها گذاشت پای سورپریز داستانت.

شیرین

دقت کردی من امروز همه داستاناتو با همه نظرهای مربوطه خوندم و به بعضی ها نظر و نمره هم دادم پس ایول به خودم[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

دیوانه ترین عاقل

فضا سازی خوب , متن روان , بیان بی پروا ,غیر قابل پیش بینی بودن آخر داستان . بسیار جالب بود 9 با 9.5 از ده