تبعیدی

حتما خاطرتان هست که بعد از جنگ بزرگ آرکیلوشا – چندصد سال قبل – دیگر جنگی بین کهکشان آندروما و کهکشان ساگیتاریوس رخ نداده بود. آندروما تحت تسلط کنفدراسیون باقی ماند و ساگیتاریوس هم درگیر جنگهای استقلال طلبانه ابرستاره ها شد و عملا فرصتی برای لشگرکشی جدیدی پیدا نکرد.

من از فرماندهان تیپ 12 لشگر نامرئی جنوب شرق کنفدراسیون بودم. تجربه درگیریهای کهکشانی و نیز جنگ آرکیلوشا از من فرماندهی باتجربه ساخته بود و همین مساله باعث شد من به فرماندهی ارشد نیروی محافظ آندروما منصوب شوم.

چند سال بعد از انتصاب من و تقریبا همزمان با انتخابات پانزدهم ، یک ابرگاز هیدروژنی از سمت ساگیتاریوس به آندروما نزدیک شد. حسی به من می گفت پشت این ابرگاز خبرهایی هست. مدتی بود اشعه های ستاره مرکزی ساگیتاریوس ضعیف شده بود و رادارهایمان هم حرکتهای سریع این ستاره را گزارش می کردند. می دانستم سیارکهای ابرگازها حاضر هستند برای تهیه اورانیوم با هرکسی هم پیمان بشوند. از کنفدراسیون تقاضا کردم ستاره های بیرونی کهکشان را تخلیه کنند ولی کنفدراسیون با تقاضا موافقت نکرد. تمام فکر و ذکر آنها به برنده شدن مجدد در انتخابات معطوف بود. آنها نمی خواستند تنها به خاطر اینکه من احساس بدی داشتم، هزینه لشگرکشی و تخلیه ستاره های بیرونی را بپذیرند. حتی من را بخاطر تجهیز لایه بیرونی توبیخ هم کردند.

اینگونه بود که وقتی حمله سیارکها به مرکز کهکشان آغاز شد، فرصت و توان کافی برای مقاومت پیدا نکردیم. چندین ابرستاره مرزی به همراه چند میلیون سیاره در کمتر از یک لحظه نابود شد. کنفدراسیون جلسه فوق العاده گذاشت و تمامی نیروهای بیرونی را به مرکز کهکشان فراخواند. به من نیز اختیار تام داده شد تا هرطور که می توانم کهکشان را از سقوط نجات دهم.

نیازی به گفتن ادامه ماجرا نیست. آخر ماجرا را همه می دانیم. سرنوشت اتحاد بزرگ آندروما تلخ تر از حد تصور بود.

من و یک لشگر نامرئی را هنگام فرار در حوالی کهکشان NGC5981 دستگیر کردند. محاکمه سریعا برگزار شد.

نتیجه محاکمه کاملا قابل پیش بینی بود: تبعید به فاز 5.

همه چیز سریعتر از آن چیزی اتفاق افتاد که انتظار داشتم. سریعا مرا به سیستم مخصوص انتقال بردند. مقدمات تبعید انجام شد و چند لحظه پس از بی حسی، دیگر چیزی نفهمیدم.

...

زمان به کندی میگذشت. روزها و روزها در تاریکی مطلق کپسول انتقال، در مایع مخصوص شناور بودم. توان کوچکترین تحرکی نداشتم. فعالیت ذهنی ام تقریبا به صفر رسیده بود.

زمان زیادی گذشت تا دوباره اندک اندک شروع کردم به فهمیدن. دوباره صداها را خیلی گنگ می شنیدم ولی صداهای اطراف اصلا برایم آشنا نبود. به شدت می ترسیدم.

با سختی سعی میکردم از کپسول انتقال و محیط اطرافم سر در بیاورم ولی توانم کمتر از آن بود که بخواهم حرکتی به خودم بدهم. کم کم توان تحلیل رفته ام بازگشت. احساس میکردم هر زمان که سعی میکنم خودم را جابجا بکنم، کپسول انتقال و کل سیستم پشتیبانی متصل به آن دچار کشش می شود. تا اینکه یک روز که سعی میکردم بصورت متناوب خود را تکان بدهم، صداهای بیرونی شفاف تر شد. نور بیشتری به کپسول تابید و ناگهان کپسول شکافته شد.

...

اینگونه بود که من در بیست و هفت سال پیش در یک روستای دور افتاده به دنیا آمدم.

راستی من شما را قبلا جایی ندیده ام؟

  

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یامین

دقیق نخوندم... با توجه به اونچیزی که فهمیدم این نمره رو می دم... 8[نیشخند]

خاموش

سلام این 7 نمره برای غافلگیری آخر و حس همذات پنداری با شخصیت که شاید ما هم سرگذشتمان این باشد 0.25 برای بقیه داستان [عینک]

م

غافلگیری قشنگی داشت ...

آتی

نمره :10 [دست][دست][دست] خیلی خوب واقعا... چیزی ندارم بگم... واقعا خوشم اومد.... [دست][گل][گل][گل]

shirinetalkh

8

شیرین

خیلی خوشم اومد 10

يلدا

١١ من هم سي و سه سال پيش با يكي از اون كپسولها تبعيد شدم. احتمالا با هيدروژن از سگاتاريوس اومدم