مشاوره

دکتر، قهوه تُرکش را جرعه جرعه می نوشید و به حرفهای دختر گوش می داد.

- خیلی وضع روحی ام خرابه آقای دکتر. از دفعه قبل که اومدم پیشتون خیلی بدترم! شبها کابوس می بینم، به همه پرخاش می کنم ... روزها میرم یه گوشه اتاق کز می کنم و به بدبخت بودنم فکر می کنم... همینطور الکی گریه ام می گیره! راستش اصلا نمی خواستم مشاوره رو ادامه بدم. به اصرار مامان گفتم این جلسه رو هم بیام. ولی واقعا مشاوره ها فایده ای نداشته! حالم اصلا خوب نیست ...

دختر دوباره زد زیر گریه. دکتر بلند شد و یک لیوان آب برایش ریخت.

- عزیزم، اون کارهایی که با هم قرار گذاشته بودیم انجام دادی؟

- بله آقای دکتر! با مامان هفته ای 3،4 روز می رویم استخر، با دوستام میرم مهمونی، همه عکسها و کادوها رو دور ریختم .... ولی حالم اصلا خوب نیست آقای دکتر!

- بازم بهش زنگ می زنی؟

 دختر به مِن مِن افتاد.

- حرف هم می زنی یا مثل قبل تا گوشی رو بر میداره قطع می کنی؟

- راستش، یه بار خواستم باهاش حرف بزنم. ولی سلام که کردم، تا صدام رو شنید قطع کرد!

دوباره زد زیر گریه. جعبه دستمال روی میز تقریبا خالی شده بود.

- چرا نمی خوای بپذیری که این رابطه دیگه تموم شده؟

- آقای دکتر من اصلا دنبال ادامه این رابطه نیستم! اصلا حالم دیگه ازش به هم می خوره. یاد حرفاش که می افتم، قول و قرارهاش، وجودم پر نفرت می شه ! من اصلا حاضر نیستم یه لحظه این آدم بیاد تو زندگیم! همون بهتر که زودتر شناختمش ...

- پس مشکل چیه؟

- فقط می خوام بفهمم چرا! چرا این مرتیکه سادیسمی اینطوری با من بازی کرد! چرا یهو انقدر عوض شد. چرا اونطوری قلب منو شکوند. چرا آنقدر نقش خودش رو تو زندگی من پررنگ کرد که حالاکه ول کرده رفته شب و روزم بشه این! آقای دکتر بخدا این آدم سادیسمیه!

دکتر با فنجان قهوه اش بازی می کرد.

- می دونستی داره از ایران میره؟

- بله آقای دکتر. اصلا قرار بود بعد از ازدواج با همدیگه بریم! ... شما از کجا می دونید؟!

- یکی دو جلسه هم با ایشون مشاوره داشتم.

- اِ...؟ مطمئنم به زور و ضرب مامانش اینا حاضر شده بیاد مشاوره. انقدر که آدم قد و یه دنده ایه! مریضه آقای دکتر. نه؟ سادیسمیه. سادیسمیه؟؟

- خودش نمی خواست بیاد. مادرش براش وقت گرفته بود. بله، مریض هستند.

- بازم میاد مشاوره؟

دکتر نگاهی به ساعتش کرد.

- راستش، مطمئن نیستم مشاوره کمکی بهش بکنه. ایشون سرطان خون دارن.

اتاق ساکت شد.

وقت مشاوره تمام شده بود.

 

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 33 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

سلام. داستان دخترها رو دوباره نوشتم . ممنون می شم یه سر بزنی . رمزشم اینه dastan دوستانی که به وبلاگ شاراد سر می زنین اگه داستان من رو هم بخونین ونظرتون رو بگین خوشحالم می کنین.

یسنا

5 دكتر روانشناس و حرف زدن با بيمار...و مرگ...فضا و موضوع تكراري بود...دلم مي خواد هر بار داستانت يه رنگ تازه باشه... هنوز هم داستانت بوي مرگ ميده... چرا اينقدر مرگ؟چرا؟

سارا ایرانی

من دوباره خوندمش .. بازم همون نمره 7 به ذهنم اومد. اما یه چیزی به ذهنم رسید اونم اینکه کاش بیماری پسر سرطان خون نبود .. مثلا ام اس یا یه بیماری دیگه بود که کشنده باشه اما کلیشه ای نباشه.. در ضمن من دوباره یه داستان نوشتم امیدوارم دوستاتون هم سر بزنن

ساناز

7 از 10 7 نمره بخاطر زیبایی ولو کلیشه ای کم شدن 3 نمره هم بخاطر اشکالات منطقی داستان.مثل افشای اسرار یه مریض برای مریض دیگه

ساناز

مثلا قسمت آخر رو می تونی اینطوری تموم کنی... منشی دکتر بگه مادر مریضتون آقای فلانی پشت تلفن کار فوری باهاتون دارن همون که سرطان خون داره...که زیبایی فضای غم دختره از بین نره

مستانه

hین از محمد و سولماز خیلی بهتر بود

آهو

هیچ وقت هیچ روان شناسی اینجوری بیمارشو میخ کوب نمی کنه! دختره که سکته کرد بابا[نیشخند] من با نظر ساناز موافق ترم 6 می دم[لبخند]

شبنم

خیلی قشنگ بود مرسی.