زیارت

- توضیح: این داستان را اشتباهی پاک کرده بودم که به همت رایان دوباره برگشت. تغییرات خیلی جزئی هم نسبت به نسخه قبل دارد.

 

"ننه جون هرچی از آقا می خوای به خودش بگو. تو دلت پاکه، آقا حرفتو زمین نمی ذاره ..."

پسرک را بلند کرد و از بالای جمعیت به ضریح رساند. پسرک هیجان زده بود.

...

از دو هفته قبل مرتب به گوشش خوانده بودند که خوش بحالت، می روی زیارت اما رضا. سه روز پیش اهالی ده برای بدرقه شان آمده بودند پای مینی بوس.

بی بی ماچش کرده بود و یک تکه پارچه هم به زیر لبه کتش سنجاق زده بود.

مینی بوس که راه افتاد دستش رفت به جیبش. "ننه اینا چیه؟"

"خاک به سرم! از کی گرفتیشون؟"

"هیشکی به خدا! الان دیدم تو جیبمه"

زن حرفی نزد. پولها را گرفت و زیر چادر، توی جیب لباسش که فقط خودش از آن خبر داشت جا داد.

"خدایا شکرت!"

...

بچه های دیگر گریه می کردند ولی او بیشتر هیجان زده بود. دستش را از بالای جمعیت به ضریح رساند و محکم به آن چنگ زد.

"امام رضا! به ننه ام یک چرخ خیاطی بده. پای بی بی را هم خوب کن. به علی حیدر بگو منو هم ترک دوچرخه اش سوار کنه"

خواست برای فاطمه – دختر عمو عباس که با او مهربان بود- چیزی بخواهد که رویش نشد.

"امام رضا! یه کاری کن کمر ننه توی زمستان زوغ زوغ نکنه. یه کم پول بهش بده تا ... نه ! خیلی پول بهش بده! خیلی زیاد!"

دستهای زن خسته شده بودند. خواست عقب برود ولی پسرک محکم به ضریح چنگ انداخته بود. او را محکم تر کشید و کم کم از میان جمعیت بیرون برد.

پای مینی بوس زن دوباره به سمت حرم نگاه کرد. دلش نمی آمد برود. هنوز کلی بغض توی سینه داشت. چشمهایش دوباره تر شد:

" یا امام رضا. من ازت هیچی نمی خوام. نذر می کنم هرسال این پسر را بفرستم پابوست. فقط یه کاری کن چشمهایش خوب بشه. لااقل یه کمی ببینه! آخه آقا من چیکار کنم با این بچه کور ..."

دوباره زد زیر گریه.

 

 

لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یوتاب

[گل]رفتید کلاس داستان نویسی؟ باور کنید استعدادتون خیلی خوب و درست پرورش میده به نظر من که این داستان خیلی خوب بود ولی نمره نمیتونم بدم برید کلاس حتما راستی مرسی که تشریف اوردید و تولد تبریک گفتید[لبخند]

خاموش

از نمره ناراحتید (آیکون خاموش خنگول) همون 7.25 فکر کنم بیشتر بهتون چسبیده [نیشخند]

یامین

این داستان فوق العاده بود... اما هر چی فکر می کنم می بینم نمیشه بهش نمره ی کامل بدم... 8 بهترین نمرست...[لبخند]

یامین

ترسیدم یه وخ بگم ... اشتباه بگم... راستش احساس می کنم خیلی جاها توضیح اضافه بوده و یه جاهایی توضیحات کمه...

م

یه چیزی بگم؟ این سومین داستانی بود که خوندم. اصلا ازش خوشم نیومد. نه اون ساختار محکم دوتا داستان بالا رو داشت . نه حسسی که بتونه من رو تا پایان راه با خودش بکشونه. شاید هم به خاطر این باشه ، که میگن وقتی داستان های خوب بخونی ، دیگه کارهای چیپ ارزشی برات نداره. حالا من دوتا داستان قوی و پر کشش و هیجان خوندم، این داستان برام جذبه نداشت. :)

م

امیدوارم احساس نکرده باشین ، که توهین کردم؟ برداشت نکردین که داستان شما بی ارزشه ؟ برداشت کردین؟ اون یه مثال بود ها . مطمئنا هر کسی باید نوشته هاشو دوست داشته باشه ، وگرنه چطور نوشتینشون؟ فکر میکنم خیلی بهتر و پر قدرت تر میتونست باشه ...همین:)

آتی

نمره: 4 نمی دونم این فضا ها رو شخصا تجربه کردی یا نه... ولی اگه تجربه نکردی ایدش رو از داستان های مشابه که همین تم رو دارن گرفتی... قشنگ و دلنشین اند ولی جدید نیست.... فکر می کنم از نظر انتخاب موضوع و فضا کلا با تو اختلاف نظر دارم.... من با فضاهای فانتزی و نزدیک به دنیای حال خودمون خیلی حال می کنم... هیچ اشکالی نمی بینم که تو یه داستان ماشین لباس شویی... تلوزیون... کابینت... اهنگ راک .. یا کافی شاپ و سیگار باشه...

shirinetalkh

8

Mahdie

اشك منو كه در آورد![گریه] چند بهش بدم آخه؟! [دست][دست][دست]

مهتاب

من این داستان رو الان دیدم... خیلی زیبا و پرمعنا بود.. کور از خدا دوچشم بینا نمی خواد... 9 می دم به این داستان زیبا به خاطر سختگیریم..