سفر

-        سال 52 بود، من یه پیکان قهوه ای خریدم، اصغر هم یه سفید یخچالیش رو خرید. یادش بخیر... تا وقتی اصغر رفت آمریکا، با این دوتا ماشین با بچه ها همه جای ایران رو گشتیم! چه روزایی بود ... پن شنبه ها از کارخونه که میومدیم بیرون دیگه خونه نمی رفتیم. دو سه تا از بچه ها می اومدن تو ماشین من، دو سه تا هم تو ماشین اصغر. دنبال هم راه میفتادیم، می رفتیم هر طرفی که جاده ما رو میکشوند! ولی بیشتر می اومدیم همین شمال ... علی سرت رو از ماشین بیرون نکن! خطرناکه.

-        سیب میخوری حاج آقا؟

-        نه مرسی... خلاصه دلمون خوش بود بیفتیم تو جاده، هی دنبال هم بگازیم! اگه هم خدا پس کله مون نمی زد جفتمون تا همین الانش عزب بودیم حتما!

-        اااه! حاج آقا؟!؟! یعنی انقدر ..

-        هه هه هه ... حالا ما یه چیزی گفتیم. علی! گفتم سرتو از پنجره بیار تو! علی!! با تواما!

-         بابا! عمو اصغر هی چراغش رو براتون روشن خاموش میکنه.

-        هه هه هه ... حواسم هست بهش. تو سرت رو بیار تو.

-        خوب حاج آقا شاید کارِت داره هی چراغ میده!

-        نه بابا، من این اصغرو می شناسم! یه چایی بریز واست بگم این مارمولک چیکارا که نمی کرد. اون وقتا، عشق اصغر این بود که کورس بذاره با همه. خدایی هم دست به فرمونش خوب بود. ولی از پس من بر نمی اومد. فقط من حریفش می شدم تو رانندگی!

-        بابا! بابا! عمو اصغر انگار میگه بزن کنار!

-        هه هه هه ... این اصغر با این سن و سالش بازم دست از این کاراش بر نمی داره! ... تو رانندگی، هیچوقت من بهش باج ندادم. یه بار تو همین جاده هراز، از امامزاده هاشم تا آمل زور زد ازم سبقت بگیره، نتونست! همیشه هم وقتی می دید بهم نمی رسه، شروع میکرد به کلک زدن. مث همین حالا! الکی چراغ می داد، مثلا اشاره میکرد که پنچری! وقتی می ایستادم ببینم چی شده، گازش رو میگرفت میرفت!

-        بابا! عمو اصغر میگه بزن کنار. مث اینکه میگه پنچری!

-        هه هه هه ...

 

 

 لطفا به این داستان از ١ تا ١٠ نمره بدهید.

  نظرات شما برایم مهم است!

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

سلام شاراد...من همون ارادتمند سخت گیر ملا لغتی ام!!برای این خودمو معرفی کردم چون میخوام بگم شما 8.5 شدی...واقعا خوب بود.

ثنا

7 میدم همه چیز خوب بو د الا پایانش.پایان تراژیک باشه و حادثه بدی ررخ بده جالبترر میشه.الان اخرش انگار جکهههههههه،همه اش رو جک کرده.اما جالب تعریف کردید.آغازش خیلی خوب و جذابهههههه.به کلبه منم سربزنید

خاموش

هه هه هه ... [ابرو]

ماهی سیاه کوچولو

خب بعدش؟ چی شد؟[سوال] اینکه ته نداشت! پس نمره هم نداره![چشمک]

ماهی سیاه کوچولو

نمره رو ته برگه می زارند دیگه[نیشخند]

ماه دخت

خوشحالم كه برگشتيد. شخصيت هاي داستان جالب بودن يعني واقعي بودن! اين كه هي به بچه بگه سرت را بيار تو خيلي با حال بود! از داستان بي پايان خوشم نمياد. اين سه نقطه آخر هم مي تونست ادامه خنده باشه هم پايان زندگي من به داستان نمره 6 ميدم!

اشنا

می دونم باید تو خماری اینکه ماشین پنچر بوده یا نه بمونم .. اما این خماری فقط واسه این ایجاد شده که شما داستان رو ادامه ندادید.. البته الان فکر کردم اگه جای راننده بودم باید چیکار می کردم ... رودست می خوردم یا احتمال می دادم واقعا پنچر باشم ... البته تو اون سرعت زیاد که نمی شده حتی ازش سبقت گرفت راننده از حالتهای ماشین متوجه پنچر بودن می شه نمی شه؟؟؟نمره 6

نازنین

4

شیرین

سعی کردی قوی شروع کنی ولی دیگه مثل سابق نیست.ولی باز نسبت به داستان بالایی بهتره.البته موضوعش ضعف بسیار داره.کسی که از سال 52 رانندگی میکنه و تو جاده های پرپیچ وخم شمال رفت و آمد کرده حتما مشکل ماشینشو خودش بهتر درک میکنه.اگه پنچر بود که خودش میفهمید با این همه تجربه!باز اگه مینوستی که چراغ ترمزش شکسته بوده و روشن نمیشده باورش راحت تر بود.چون به هر حال خودش نمیتونه بفهمه چراغ ترمز روشن میشه یا نه.یا اینکه طناب باربند باز شده بوده و یا باربند بالای ماشین کج شده بوده و با باد شدیدی که میوزیده احتمال سقوط ماشین در دره را میداده من بیشتر حال میکردم. به خاطر اینکه نگی خسیسم 5

marmar

زیبا بود مرسی ی ی ی ی ی